صفحه درخواستی شما موجود نمی باشد

برچسب - «راوی خیر»
خِیرنگاری در جنگ؛

بار دیگر شهری که دوستش داشتم

چند روزی هست شهر آرام شده، آمده‌ام به این ویرانه‌ها نگاه می‌کنم، آمار‌ها گفته‌اند ۸۰۰ بمب به این شهر برخورد کرده و حالا نیمی از مدارس، چند ورزشگاه و بسیاری خانه چیزی ازشان باقی نمانده، تقریباً هیچ خانه‌ای شیشه ندارد. دیدن پیکر لخت ساختمان‌ها اشکم را درمی‌آورد. راستش را بخواهید پیش از جنگ فکر می‌کردم نه علقه‌ای به این شهر دارم، نه دوستش دارم، حتی نگران تهران، زیبایی‌هایش و خانه‌ام در آن گوشهٔ شهر شلوغ تهران بودم، اما دیدن پیکر نیمه‌جان این ساختمان‌ها چیز دیگری به من می‌گفت: من همچنان این شهر را دوست دارم. حالا می‌فهمم تهران، خمین، جنوب، شمال و اصفهان همه جا برایم عزیز است، نگران مردمش هستم، نگران آثار تاریخی‌اش هستم، نگران کارگر‌های بیکارشده‌اش هستم، نگران همه‌شان هستم.
کد خبر: ۵۵۷۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۲/۱۷

خِیرنگاری در جنگ؛

چند قاب از روزهای جنگ در برلین

چیزی از ترس و تسلیم نمی‌بینم. فضا هر لحظه حماسی‌تر می‌شود؛ تصاویر تشکیل زنجیره‌های انسانی روی پل‌ها، تصاویر آوازخواندن روی خطوط ریلی، نشستن جلوی نیروگاه برق و ساززدن، ویدئوی ساززدن هنرمندی در ویرانه مدرسهٔ موسیقی‌اش (چرا که نمی‌خواست صدای بمب آخرین صدایی باشد که دیوارهای مدرسه شنیده‌اند)، تصویر نجات گربه‌های ترسیده از زیر آوار.
کد خبر: ۵۵۱۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۲/۱۲

خِیرنگاری در جنگ؛

چطور باز هم کنار هم زندگی کنیم؟

گمانم سال‌ها بعد خیلی از همین جنگ‌خواه‌ها، برسند به همین ایستگاه که آشنای از مجاهدین‌برگشتهٔ ما ایستاده. وطن‌دوست، یا لااقل هم‌وطن‌دوست. آن زمان بخشیدنشان کار سختی نیست. هست؟‌ ما یک‌بار بخشیده‌ایم. دوباره هم می‌توانیم.
کد خبر: ۵۴۹۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۲/۱۰

خِیرنگاری در جنگ؛

«هواپونوپونو»

شب قبل از شروع آتش‌بس، شبی که دشمن تهدید کرده بود چند ساعت بعد آب و برق را از ما می‌گیرد، کاری از دستم برنیامد، جز این‌که نذر کنم «گر از این غم به‌درآیم روزی»، هفت تا جمعه را بروم کوه و در حد توانم طبیعت را پاک‌سازی کنم.
کد خبر: ۵۴۷۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۲/۰۸

خِیرنگاری در جنگ؛

ما از جنگ دور بودیم

ما سربازان بدون اسلحه و مهمات بودیم که میدان نبرد را از پشت لانچر‌ها و پرتابه‌ها به کف خیابان و خانه و آشپزخانه‌مان کشاندیم. فکر تغییر میدان نبرد باعث شد دست‌به‌کار شویم. هدفمان خوشحال کردن بچه‌هایی بود که هرشب با زنجیر و بدون زنجیر در دو ردیف منظم روبه‌روی هم می‌ایستادند و پا‌به‌پای علم و کتل‌دار‌ها در خیابان رژه می‌رفتند.
کد خبر: ۵۴۶۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۲/۰۶

خِیرنگاری در جنگ؛

ساعت بی‌قراری

جنگ‌ امروز بر سرِ ایرانی‌ بودن‌ است؛ بر سر هویت‌واصالتی که سرچشمه‌‌اش ایمان‌ است؛ ایمانی از جنس ایستادگی در برابر ظلم.
کد خبر: ۵۴۵۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۲/۰۵

خِیرنگاری در جنگ؛

پروژهٔ نجات

تَروفِرز پریدم پایین و با همان کفش‌های پاشنه‌دار وسط خیابان دویدم، تا پرچم ایران را برداشتم، همان‌جا باکمال احترام باز کردم و گرد و خاکش را تکاندم.
کد خبر: ۵۴۴۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۲/۰۴

خِیرنگاری در جنگ؛

هر کجا برگی هست، شور او می‌شکفد

 مادرم یک بار جنگ را تجربه کرده. گرچه در منطقهٔ جنگی زندگی نکرده‌ایم، اما چون سه پسرش را به جبهه فرستاده، کم از این نگرانی‌ها نداشته، با این تفاوت که آن موقع زن جوانی بوده و حالا ۸۴ ساله است، با قلبی که ۴ درصدش کار می‌کند و با کمک باتری می‌تپد. اگر او نبود این روزهای ملتهب با صدای مداوم انفجار و جنگنده چطور می‌گذشت؟
کد خبر: ۵۴۳۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۲/۰۱

خِیرنگاری در جنگ؛

برای مادران و پدرانی که فرزندانشان را در جنگ جا گذاشتند

سلام مامان. من خیلی می‌ترسم. تمام کتاب و وسایلم رو تو کتابخونه جا گذاشتم و از پله‌ها اومدم پایین. تنها نبودم. همه داشتن از پله‌ها فرار می‌کردن. یه خانمه باردار بود. حالش خیلی بد بود. دستش رو گرفتم. با هم از ۱۴ طبقه اومدیم که نترسه. خیلی سرگیجه داشتم، ولی اون خانمه رو دیدم دلم خیلی سوخت براش. انگاری کمکش دادم حالم بهتر شد.
کد خبر: ۵۴۲۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۱/۳۱

خِیرنگاری در جنگ؛

بهار، پشتِ زمستان، بهار، پشتِ بهار

بودن در وقتی که دوستی عاجزانه خواستار کمک است _حتی در روزهایی که خبر از جنگ نیست_ عیار انسانیتمان را مشخص می‌کند. وقتی که عمل به وعده‌های کوچک در زندگی روزمره کارساز است، درک خواهیم کرد که پایبندی به صلح در سطح جهانی‌اش چقدر اهمیت دارد و بدعهدی چقدر می‌تواند ویرانگر باشد. معنویت گاهی یعنی توجه به همین چیزهای به‌ظاهر کوچک حتی در دلِ جنگ.
کد خبر: ۵۴۱۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۱/۳۰

خِیرنگاری در جنگ؛

دوام آورده‌ایم

هر وقت پیرزن همسایه که شوهر مریضش پای رفتنش را بسته بود، ترس‌خورده به من زنگ می‌زد، جعبهٔ‌پولکی‌به‌دست می‌رفتم تا با هم چای بخوریم، از عکس‌های نوه‌ها و بچه‌هايش که به یخچال زده بود، پلی می‌ساختم به خاطرات شیرین تا تلخی حالش کم شود. در خانه‌ام ماندم و غذایم را در پناهگاه پسرم که زیر میز ساخته بود، خوردم، به خانه‌های خالی سر زدم، گلدان‌هایشان را آب دادم و سلام خانه را به صاحبان رفتهٔ‌شان رساندم و برای گل‌های قدکشیدهٔ‌شان اسپند دود کردم.
کد خبر: ۵۴۰۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۱/۲۹

خِیرنگاری در جنگ؛

دریادل

چند سال است که یکی از کارت‌های بانکی‌ام را به خیریه اختصاص داده‌ام، یکی از آشناها عادت دارد رسید واریزی‌اش را می‌فرستد و همیشهٔ خدا بابت کم‌بودن مبلغ عذرخواهی می‌کند و می‌گوید: «دعا کنید حقوق نیروهای مسلّح، بیشتر بشه تا ما هم بتونیم بیشتر کمک کنیم.» یک‌بار که برای تهیهٔ جهیزیهٔ یک عروس یتیم، کمک کرده بود، گفت حقوقش زیر بیست تومان است و من تعجب کرده‌ بودم که پدر دو فرزند، چطور با این حقوق کم، زندگی را می‌گذراند؟!
کد خبر: ۵۴۰۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۱/۲۷

خِیرنگاری در جنگ؛

صف‌هایی که تمام نمی‌شود

 دلیل این‌که در خاورمیانهٔ عربی ما همچنان فارس مانده‌ایم و مغولی یا یونانی صحبت نمی‌کنیم همین است؛ شخصیت ما عوض نمی‌شود. ققنوس ادبیات شاید تبلور همین نگاه ایرانی به تمدن خودش است. ما همیشه از خاکستر خود دوباره زنده می‌شویم، ما در صف ایستادگی و مقاومت همیشه آن جلوها هستیم.
کد خبر: ۵۳۹۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۱/۲۶

خِیرنگاری در جنگ؛

لاله‌های کاغذی

پولِ تو‌جیبی‌شان را سه‌نفری روی‌هم گذاشته و از مغازهٔ لوازم‌التحریری چند کوچه پایین‌تر، بیست کاغذرنگی، چسب و خرده‌ریز خریده بودند. یکی‌شان از مادرش خواسته بود که از فضای مجازی، روش درست‌کردن لالهٔ کاغذی را پیدا کند. نگاه کودکان، سست‌شان نکرد و حتی گلی از آن چهل شاخه کم نشد. فاطمه‌سادات، خواهرش و مهدی، قبلاً به‌خوبی هدف‌شان را مرور کرده بودند. تصمیمشان این بود که این هدیه را به مردانی تقدیم کنند که برای حفظ امنیت همهٔ مردم و دفاع از کشورشان در خیابان‌ها بودند.
کد خبر: ۵۳۸۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۱/۲۵

خِیرنگاری در جنگ؛

یک آواربرداری ادیبانه

دلم می‌خواست شبیه نادر ابراهیمی که با کمال تبریزی و ابراهیم حاتمی‌کیا پا شد رفت جبهه تا از جنگ بنویسد و نتیجه‌اش شد کتاب «با سرودخوانِ جنگ در خطه نام و ننگ» من هم از نزدیک ببینم و بنویسم. بالأخره قرعه به نام من افتاد و در یک عملیات حاضر شدم. خیلی مهم است که در بزنگاه‌های خاص ایران سهم داشته باشیم، روزی با قلم و روزی با بیل و جارو خاک‌انداز.
کد خبر: ۵۳۸۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۱/۲۴

خِیرنگاری در جنگ؛

کار را که کرد؟

با سه تا بچه و در نبود همسر می‌شود گفت: «من سرم شلوغ است و نمی‌توانم.» ولی به‌جای این، گفت: «من یک چرخ بی‌کار در خانه دارم.» پرچم خام تحویل می‌گرفت، جای دسته‌ و دورش را می‌دوخت تا ارزان‌تر به دست مردم برسد. خوش‌به‌حالش!
کد خبر: ۵۳۷۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۱/۲۳

خِیرنگاری در جنگ؛

زنی با فرماندهی ۲۵۰ داوطلب امداد‌ونجات هلال‌احمر در غرب تهران

بانوی فرمانده گفت: گاهی مردم از ماهیت داوطلبانه و غیردولتی‌بودن هلال‌احمر آگاهی کافی ندارند. او با صدایی آرام اما محکم ادامه داد: «ما از دل مردم برخاسته‌ایم و برای مردم کار می‌کنیم. برای ما تفاوتی نمی‌کند فرد حادثه‌دیده چه کسی است و چه عقیده‌ای دارد؛ وظیفهٔ ما کمک‌کردن است.»
کد خبر: ۵۳۷۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۱/۲۲

خِیرنگاری در جنگ؛

شب‌زنده‌دارانِ مراقب

از بیمارمان مراقبت می‌کردیم، با سالمندمان از خاطرات گذشته حرف می‌زدیم و جمله‌ای از کتاب «ما ایوب نبودیم» مدام در ذهنم می‌چرخید: «مراقبت با موظبت تفاوت دارد. در مراقبت کیفتی هست که در مواظبت نیست.» با بزرگترهای جمع قرار گذاشتیم دست‌کم از آرامش این جمع و خانه مراقبت کنیم، مدارا کنیم تا نگذاریم فشار این روزهای جنگ ما را بیش از این متلاشی کند.
کد خبر: ۵۳۵۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۱/۱۹

خِیرنگاری در جنگ؛

روایتی از دیدار یک فعال اجتماعی با امدادگران هلال‌‌احمر

یکی از جوانان هلال‌احمر از پیداکردن دو نایلون بزرگ مملو از طلا در جست‌وجوهای محل اصابت سخن گفت. آن‌ها دربارهٔ ساعت‌ها، جواهر، وسایل گران‌قیمت و حتی پیداکردنِ نزدیک به یک میلیون دلار در خانه‌‌ای که مورد هدف قرار گرفته بود، صحبت کردند. آن‌قدر این امانتداری برای آن‌ها بدیهی و ذاتی بود که از اهمیت پس‌دادنش نمی‌گفتند، بلکه از شادمانی و تخصص‌شان در یافتن سرمایه‌های خانواده‌ها برای رساندن به بازماندگان هر خانهٔ تخریبی دلشاد بودند.
کد خبر: ۵۳۴۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۱/۱۸

خِیرنگاری در جنگ؛

«زندگی شستن یک بشقاب است»

گل و سبزه‌به‌دست، از میان افکار و خیابان‌ها گذشتم. به هتل که رسیدیم با وسایل نصفه‌ونیمه هفت‌سین را چیدیم. خانواده‌ها کم‌کم آمدند. صدای پدافندها که جای توپ‌های عید را پر کرده بودند، بلند شد. خستگیِ جمع طوری بود که با آه‌های ممتد هم برطرف نمی‌شد. دوستانم بلند شدند، در گوشه‌وکنار شکلات پخش کردند.
کد خبر: ۵۳۲۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۱/۱۷