«هواپونوپونو»
همیشه موقعی که کیسههای زباله گره زده میشوند، یک نوع شعف و وارستگی از دل دستهایم برمیخیزد و تمامم را مال خودش میکند. تازه آن وقت است که احساس میکنم برای جهانم کاری کردهام تا پیش خودم شرمنده نباشم، اما اینها مربوط به بعد از اتمام کار است. در حین انجامدادن و خصوصاً شروع کار، عذاب خمشدن جلوی پای آدمها و زبالهجمعکردن هیچوقت برایم عادی نمیشود، مخصوصاً اگر تنها باشم. انگار که به دیگران گفته باشم: «آدمها! شما از من ارزشمندترید، زباله بریزید تا من برایتان جمع کنم. حتی شاید دشوارتر.»
با این حال، از سه سال پیش که شروع کردم، هیچوقت رهایش نکردهام. شاید یک جورهایی به آن شور پایانش وابسته شدهام و این وابستگی جای ویژهای بین خلوت کردنهایم با منشأ هستی پیدا کرده که هر وقت توی باتلاق چالشها گیر میکنم نذر پاکسازی به دادم میرسد.
حالا زمان عملکردن به وعدههای دادهشده زمان بحران بود. با اینکه قبلاً بارها داوطلبانه انجامش دادهام، اما وقتی سایهٔ اجبار روی کاری بیفتد، گریزناکش میکند.
صبح از ساعت هفت که آلارم گوشی را گذاشتهام، بعد از اینکه هر نیمساعت خاموشش میکنم، دقیقاً ششمین بار، راضی میشوم که بلند شوم. دیدن طبیعت و دوربودن از اخبار انگیزهام میشود که راه بیفتم، کولهای که از دیشب آماده کردهام را میاندازم پشتم و دو ساعت بعد رسیدهام ایستگاه دوم کلکچال.
توی راه مدام چشمچشم کردهام که از کجا شروع کنم که محوطهٔ سرسبز کنار بوفه چشمم را میگیرد، تپهای با شیب متوسط است که چشمانداز خوبی به شهر دارد. شب قبل از شروع آتشبس، شبی که دشمن تهدید کرده بود چند ساعت بعد آب و برق را ازمان میگیرد، کاری از دستم برنیامد، جز اینکه نذر کنم «گر از این غم به در آیم روزی»، هفت تا جمعه را بروم کوه و در حد توانم پاکسازی کنم؛ یک نوع ادای دین به طبیعت.
فکر کردم باید به سهم خودم برای صلح قدمی بردارم. اگر اصل «هواپونوپونو» درست باشد؛ یعنی هر آنچه در دنیای بیرون تجربه میکنیم، بازتابی از وضعیت درونی ماست.
همان شبها در نبود گوگل، موقع سرزدن به نوتبرداریهای قدیمیام، خواندم که واژه هواپونوپونو در زبان هاواییایی بهمعنای اصلاحکردن یا بازگرداندن به حالت تعادل است، این روش تمرکز بر مسئولیتپذیری صددرصدی دارد؛ یعنی اگر مشکلی را در زندگی یا محیط اطراف میبینیم، مسئولیت آن را میپذیریم و برای پاکسازی آن اقدام میکنیم.
آدم توی تنگنا که قرار میگیرد، یک اصل هاوایی که هیچ، ممکن است به اصلهای هنوزکشفنشده هم پناه ببرد برای خروج از بحران.
کوله را روی تخت سنگی میگذارم و از داخل زیپ کناری، دستکشهای کار را بیرون میآورم، مثل همیشه بطریهای شیشهای و پلاستیکی بیشترین زبالهای است که همیشه توی کمپینها بهشان برمیخوریم. سه بطری شیشهای را توی کیسه میاندازم و همان اول سنگینش میکنم، بعد یادم میآید که سنگینها را باید میگذاشتیم برای آخر کار یا بیخیالشان میشدیم تا بتوانیم بیشتر زباله جمع کنیم.
یک سیدی که از وسط نصف شده و دو تا جلد بستنی را هم میاندازم داخل کیسه. محوطه که از حالت اولیهاش کمی خارج میشود، دست میگیرم به لبههای سنگی و میپرم توی پاکوب تا بروم پایین.
بعد از چهل روز بیتحرکی احساس خستگی زودهنگام دارم. خم میشوم و چیزی را که روزی لیوان یکبارمصرف بوده و حالا زیر پای کسی له شده را از پای درخت برمیدارم. خانم بوفهدار که این اولین بار است میبینمش، دارد به جمعی پنجشش نفره میگوید هوا ابری است و هواشناسی گفته فردا باران میبارد و چه کسی فکرش را میکند این جمله آدم را مثل یک نهنگ درون خودش ببلعد؟ یاد آن باران سیاه توان راهرفتن را از پاهایم میگیرد. مینشینم روی اولین تختهسنگ و صفحهٔ یادداشتهای گوشیام را باز میکنم: «روز نهم جنگ؛ آدم فکر میکنه دیگه اوضاع بدتر از این نمیشه، اما میشه. صبح که بیدار شدم، روز بود، اما شب بود. آسمون تیره و بارونی، لکههای سیاهی افتاده بود روی کیسهٔ نونهایی که مامان گرفته بود. اولین روزیه که پوکساید خوردم، سارا پیام داده، میگه بیاید اسفراین، تلویزیون گفته دو روز از خونه بیرون نیاین، امروز روزیه که پالایشگاه نفت تهران رو زدن.»
رد اشکها را با ساعد دستم پاک میکنم و بلند میشوم. همزمان صدای پرندهای میپیچد توی گوشم. سعی میکنم پیدایش کنم، اما معلوم نیست لابهلای برگهای بهاری کدام درخت پنهان شده است. حزنآلود میخواند. شاید او هم توی جنگ، دوستی، لانهای، درختی از دست داده باشد. رد کیسهٔ پلاستیکی را روی بند انگشتانم احساس میکنم. در مسیر پاکوب، جلد کیک درنا را کنار پاکت آبمیوه میبینم و برنمیدارم؛ یک صدایی توی ذهنم که از زیر لکههای سیاه باران خودش را بهم رسانده میگوید این کارهای کوچک دیگر فایدهای ندارند. چه اهمیتی برای کسی دارد که خاک یا آب آلوده شود؟ که درختان خشک شوند و روزبهروز تعدادشان کمتر شود، که این پرندگانی که اسمشان را دقیق نمیدانم، زبالهها را بخورند و بیمار شوند.
یک صدای دیگر توی ذهنم خودش را راضی میکند که کیسهام جا ندارد، اما آن صدا هم میداند که دلیلش این نیست. آدم یک جایی کم میآورد، یک جایی که تا ته تلاشش را کرده، شمعی را روشن نگه دارد، اما زور سیاهیها به نورش چربیده و خاموشش کرده که مدام با خودش تکرار میکند: «همه به جنگند و ز صلح من چه آید؟»
دستم توی دستکشهای لاتکس آبیرنگ عرق کرده و هنوز به ابتدای پارک جمشیدیه نرسیدهام، اما همین که میآیم دستکش را از دستهایم بکَنَم، صدایی از پشتسر پشیمانم میکند:
_رایان، میدونی اون خانمه داره چیکار میکنه بابا؟ دستکش دستش کرده زبالهها رو جمع میکنه تا کوه زیبا بمونه، خیلی کار قشنگیه، میخوای ما هم بریم ازش دستکش بگیریم کمکش کنیم؟
روایت از فرزانه علیبخشی