ما از جنگ دور بودیم
آخرین ساندویچ الویه را میپیچم و داخل نایلون میگذارم. محسن مثل هر شب بعد از نماز مغربوعشا میآید تا رزق امشب را بین بچهها پذیرایی کند.
تا پیش از جنگدوازدهروزه و جنگ رمضان تصوری از جنگ نداشتم. جنگ برای من خلاصه میشد در روایتهای جستهوگریختهای که در فیلمها دیده و یا درکتابها و داستانها خوانده بودم. شاید مهمترین دلیلش برمیگشت به خطوط و مرزهای روی نقشه که ما خراسانیها را از معادلات و حساب و کتابهای روی میز دور میکرد، مخصوصاً ما نیشابوریها که نه صدای گوشخراش آفندوپدافند را میشنیدیم، نه لرزه و پسلرزهٔ بعد حمله را می دیدیم.
ما تجربهٔ چسبزدن به شیشه را نداشتیم و ساک لوازم ضروری نبسته بودیم، اما هرچه بود به لطف رسانه میدانستیم جنگ چطور میتواند مختصات مدرسهای در میناب را از روی گوگلمپ حذف کند.
ما از جنگ دور بودیم، اما هنوز روی خرابههای شادیاخ نیشابورمان، ردِ سُم اسب مغولها دیده میشد و سینهٔ مادربزرگهامان پر بود از روایت سلحشوری و دلاورمردان جنگ هشتساله.
ما نمیتوانستیم نسبت به نبودنها و حذفشدنها بیتفاوت باشیم. پس تصمیم گرفتیم میدان نبرد خودمان را داشته باشیم و چه سنگری بهتر از خانه.
ما سربازان بدون اسلحه و مهمات بودیم که میدان نبرد را از پشت لانچرها و پرتابهها به کف خیابان و خانه و آشپزخانهمان کشاندیم.
فکر تغییر میدان نبرد باعث شد دستبهکار شویم. هدفمان خوشحال کردن بچههایی بود که هرشب با زنجیر و بدون زنجیر در دو ردیف منظم روبهروی هم میایستادند و پابهپای علم و کتلدارها در خیابان رژه میرفتند.
پیشنهاد پخت شام را مامان داد. قرار شد ساندویچ درست کنیم وشبها از بچهها پذیرایی کنیم.
یکیمان مسئولیت خرید نان را بهعهده گرفت، یکیمان مسئول خرید مواد اولیه شد، یکی سبزی پاک کرد، ما هم دستکشبهدست توی آشپزخانه سیبزمینی شستیم و کتلت پختیم. روز اول را با دو بسته نان شروع کردیم. کتلتها را داغ همراه با سبزی و گوجه و خیارشور میپیچیدیم لای نان لواش و توی نایلون میگذاشتیم.
روز دوم خواهرم یک بسته شکلات عروسکی هم خرید و قرار شد به یاد دختربچههای شهید در میناب توزیع کنیم.
پیشنهاد بعدی را پرنیا داد. بچهها سالادالویه بیشتر دوست دارند؛ پس دستبهکار شدیم و از ساندویچ سنتی شیفت کردیم به فستفود. حالا چند روزی میشد که میدان نبردمان حال وهوای تازهتری پیدا کرده بود.
دوست و آشنا که متوجه حرکت کوچک و خانگی ما شدند، ذوق کردند. تصمیم گرفتند که آنها هم گوشهای از کار را بهعهده بگیرند. این حرکت جهادی کوچک، من را به یاد خاطرهٔ اولین سفرم به کربلا در اربعین انداخت. روزهای آخر سفرمان بود، در نجف بودیم و دنبال وسیله میگشتیم که به طرف کربلا حرکت کنیم. نمیدانستیم کجا باید سوار ماشین شویم. خسته ودربوداغان با مامان و بابا و دوستمان توی نجف میچرخیدیم. نزدیک پل بزرگی چشممان به در باز خانهای افتاد. یک میز کوچک جلو در خانه قرار داشت. رویش پر بود از کیک و آبمیوه و شیرینی محلی عراقیها؛ کعک سیمسیم.
پشت میز دو پسر بچهٔ کوچک با لباسهای مشکی براق به ما چشم دوخته بودند و با دست اشاره میکردند که از خوراکیهای روی میز برداریم. توی کولهام چند گلسر دخترانه و چند لپلپ آبی داشتم، یکی از لپلپها را از کوله بیرون آوردم، به امید اینکه هدیهٔ داخلش بهدردشان بخورد.
پسربچه بلافاصله بسته را باز کرد. داخلش قطعات بههمریختهٔ یک ماشین کوچک بود. هیچ وقت برق شادی که در چشم پسر بچه درخشید را فراموش نمیکنم.
حالا هم همین بود. قطعاً این پسر بچهها که در دو ردیف منظم روبهروی هم زنجیر میزدند، غذاهای خوشمزهتری درخانهشان خورده بودند، اما همین ساندویچهای گرم، در آن هوای سرد میتوانست حسابی دلشان را گرم کند.
روایت از سمیه کاتبی