کد خبر:۶۱۹۱
به‌مناسب اربعین حسینی؛

قصهٔ مقصدی اشتباه که مسافر را به خودش رساند

گاهی یک مقصد اشتباه، آدمی را به راهی می‌برد که قرار بوده سال‌ها پیش در جست‌وجوی آن باشد. «طوطی و تاول» اثر ابراهیم اکبری دیزگاه، داستان مسافری است که به قصدی دیگر راه می‌افتد اما سر از مسیر اربعین درمی‌آورد؛ سفری که از مرز مهران آغاز می‌شود و به مرزهای درون انسان می‌رسد.
طوطی و تاول؛ کتابی درباره پیاده‌روی اربعین

 به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، ادبیات اربعین در سال‌های اخیر، گسترهٔ متنوعی از خاطره، سفرنامه، شعر و داستان را دربرگرفته است؛ آثاری که هر کدام کوشیده‌اند بخشی از تجربهٔ این راهپیمایی را ثبت کنند. با این حال، همهٔ آثار به یک اندازه از سطح توصیف عبور نمی‌کنند. «طوطی و تاول»؛ نوشتهٔ ابراهیم اکبری دیزگاه از جمله رمان‌هایی است که اربعین را سفری درونی برای شناخت انسان می‌بیند.

مقصد اشتباه، مسافر را به خودش رساند

از مرز مهران تا مرزهای درون

 این رمان، برخلاف بسیاری از روایت‌های رایج، با یک تصمیم آگاهانه برای زیارت آغاز نمی‌شود. راوی قصد دیگری دارد؛ می‌خواهد از گیلان به اصفهان برود تا طوطی هندی‌ای را که در اینستاگرام دیده و خریده است، تحویل بگیرد، اما در تاریکی ترمینال اشتباهاً سر از اتوبوس‌های مهران درمی‌آورد. انسان همیشه انتخاب‌کنندهٔ مسیر نیست. گاهی تصور می‌کند خود در حال حرکت است، در حالی که در حقیقت به سمت چیزی هدایت می‌شود.

 پیرمردی که در مسیر با نویسنده آشنا می‌شود، با اشاره به آیه «وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ» می‌گوید انسان‌ها خودشان حرکت نمی‌کنند، بلکه خدا آنان را حمل می‌کند. سپس جمله‌ای می‌گوید که می‌توان آن را خلاصهٔ جهان‌بینی رمان دانست: «مشکل از جایی شروع می‌شود که انسان فکر می‌کند خودش می‌رود.»

 در این نگاه، سفر اربعین فرصتی است برای دیدن چیزهایی که در زندگی روزمره از چشم انسان پنهان می‌ماند. راوی اگر همان سفر معمولی خود را به اصفهان ادامه می‌داد، شاید هرگز با پیرمردی که زمانی در جست‌وجوی گنج بوده، با پزشک مسیحی، زائران غریبه و حقیقت‌های تازه‌ای دربارهٔ خودش روبه‌رو نمی‌شد.

گنجی که بیرون از آدمی نیست

 یکی از مهم‌ترین نمادهای کتاب، مفهوم «دفینه» است. پیرمردی که در گذشته در جنگل‌های شمال و زادگاه شخصیت محوری کتاب؛ تالش به دنبال گنج می‌گشته، پس از سال‌ها جست‌وجو به این نتیجه رسیده که گنج واقعی

«دفینه هرکسی درون خودش است.» آدمی سال‌ها ممکن است در بیرون به دنبال چیزی بگردد؛ ثروت، موفقیت، تأیید دیگران یا حتی پاسخ‌های بزرگ زندگی، اما سرانجام باید به درون خود بازگردد.

بیرون از انسان نیست. او می‌گوید: «دفینه هرکسی درون خودش است.» آدمی سال‌ها ممکن است در بیرون به دنبال چیزی بگردد؛ ثروت، موفقیت، تأیید دیگران یا حتی پاسخ‌های بزرگ زندگی، اما سرانجام باید به درون خود بازگردد.

 این پیرمرد پس از حادثه‌ای عجیب در جنگل و حملهٔ زنبورها، مسیر زندگی‌اش تغییر کرده است. زنبورها که در ظاهر عامل درد و رنج‌اند، در نهایت سبب بیداری او می‌شوند. او از جست‌وجوی دفینه در زمین دست می‌کشد و به جست‌وجوی دفینه در وجود خودش می‌رسد.

تاول‌هایی که نشان از عبور داشتند

 در «طوطی و تاول»، رنج جایگاه ویژه‌ای دارد. تاول‌های پای راوی فقط زخمی جسمانی نیستند؛ نشانهٔ تغییری‌اند که در وجود او رخ می‌دهد. او در مسیر، به دلیل شدت جراحت پاهایش از همراهانش جدا می‌شود و همین جداشدن، او را وارد مرحله‌ای تازه از سفر می‌کند. اگر پاهایش سالم بود، شاید بسیاری از دیدارها و گفت‌وگوهای مهم داستان اتفاق نمی‌افتاد.

 راوی در بخشی از رمان دربارهٔ کندن پوست‌های مرده پایش تأمل می‌کند و احساس می‌کند این کار، امری شخصی است؛ انگار هر کسی باید بخشی از پوست قدیمی خود را خودش کنار بزند. این نگاه، یکی از زیباترین لایه‌های نمادین کتاب را شکل می‌دهد. تاول و زخم، نشانه شکست نیستند؛ نشانه عبوراند.

 عنوان کتاب نیز از همین زاویه اهمیت پیدا می‌کند. «طوطی» و «تاول» در ظاهر دو واژهٔ نامرتبط‌اند؛ یکی پرنده‌ای زیبا و دیگری زخمی دردناک. اما در جهان این رمان، هر دو به مفهوم رهایی و تغییر پیوند می‌خورند. طوطی، یادآور حکایت طوطی و بازرگان مولاناست؛ داستانی که در آن مرگ ظاهری طوطی، زمینه آزادی او را فراهم می‌کند. راوی نیز با دیدن طوطی‌ای که در حرم مرده است، به این پرسش فکر می‌کند که شاید برخی مردن‌ها، شکل دیگری از تولد باشند.

 از این منظر، اربعین در «طوطی و تاول» فقط حرکت از نجف به کربلا نیست؛ حرکت از یک وضعیت وجودی به وضعیتی دیگر است. انسان در این مسیر، باید چیزی را در خود رها کند تا چیزی تازه به دست آورد.

آدم‌هایی که سهمی از راه شدند

 در «طوطی و تاول»، اربعین بیش از هر چیز، مدرسه‌ای برای دیدن دیگری است. نویسنده نشان می‌دهد که معنای این سفر در لحظه‌هایی شکل می‌گیرد که انسان‌ها برای یکدیگر قدمی برمی‌دارند. اربعین در جهان این رمان، شبکه‌ای از محبت‌های کوچک اما عمیق است؛ جایی که گاهی یک لیوان آب، یک پانسمان ساده، یک همراهی کوتاه یا حتی یک دعا، می‌تواند معنای بزرگی پیدا کند.

 یکی از نخستین جلوه‌های این خیرخواهی، ماجرای عبور راوی و دو همراهش از مرز مهران است. آن‌ها نه ویزا دارند، نه گذرنامه و نه راهی برای عبور. تنها نقطه اشتراکشان، آوارگی در مرز است. در چنین شرایطی، راننده‌ای که کامیونش حامل کیسه‌های آرد است، وقتی وضعیت آن‌ها را می‌بیند دلش می‌سوزد. او آن‌ها را میان کیسه‌های آرد پنهان می‌کند و تنها شرطش این است که برای نوه‌اش که مدافع حرم است دعا کنند و این جلوه‌ای از کمک‌کردن بدون انتظار بازگشت است. تنها سرمایهٔ او، محبت و امید است. او سه انسان غریبه را یاری می‌کند؛ چون رنج آن‌ها را می‌بیند. همین دیدن رنج دیگری، نقطهٔ آغاز خیر است.

 اکبری دیزگاه بارها با چنین لحظه‌هایی مواجه می‌شود. او در مسیر، انسانی است که گاهی نیازمند کمک دیگران است و گاهی شاهد بخشندگی آن‌ها. این جابه‌جایی میان نیازمند بودن و کمک‌کننده بودن، یکی از نکات مهم کتاب است.

 موکب‌ها در این رمان نماد فرهنگی هستند که در آن انسان‌ها، بخشی از داشته‌های خود را با دیگران تقسیم می‌کنند. یکی غذا می‌دهد،  کسی استراحت فراهم می‌کند، دیگری زخم یک زائر را درمان می‌کند و فردی هم مسیر را نشان می‌دهد. گویی رسیدن به مقصد، بدون توجه به انسان‌های در مسیر کامل نیست.

 دست یاری؛ زبان مشترکی میان همهٔ آدم‌هاست

 یکی از اصلی‌ترین نمونه‌های این نگاه، دیدار راوی با دختر مسیحی پزشک است. دختری که همراه مادرش در مسیر اربعین حضور دارد و نذر کرده هر بیماری را که در این راه ببیند، درمان کند. او وقتی زخم پای راوی را می‌بیند، برای کمک جلو می‌آید. در این لحظه، هویت‌های مختلف کنار می‌روند؛ پیش از آنکه کسی درباره مذهب، ملیت یا عقیده

اربعین در رمان، فضایی است که در آن بسیاری از مرزهای معمول انسانی کم‌رنگ می‌شوند. فقیر و غنی، پیر و جوان، ایرانی و غیرایرانی، مسلمان و مسیحی، همه در مسیر حرکت حضور دارند. این به معنای از بین رفتن تفاوت‌ها نیست؛ بلکه به معنای دیده‌شدن انسان پیش از تفاوت‌هاست.

دیگری بپرسد، یک انسان زخمی دیده می‌شود و یک انسان دیگر برای درمان او قدم پیش می‌گذارد؛ انسانِ نیازمند، پیش از آنکه پیرو یک آیین یا متعلق به یک گروه باشد، انسانی است که درد دارد. و انسان نیکوکار، پیش از آنکه درباره تفاوت‌ها بیندیشد، دست یاری دراز می‌کند. نویسنده در این بخش از رمان، اربعین را به فضایی برای گفت‌وگوی میان انسان‌ها تبدیل می‌کند. حضور زائران مسیحی، نه برای ایجاد تقابل، بلکه برای نشان دادن اشتراک‌هایی است که میان انسان‌های مؤمن وجود دارد و خیرخواهی به زبانی مشترک میان انسان‌ها تبدیل می‌شود.

 در مقابل این نگاه، شخصیت حامد که یک روحانی است قرار دارد؛ شخصیتی که بیشتر از گفت‌وگو، به دعوت و اثبات عقیده می‌اندیشد. برخورد او با زائران مسیحی، فرصتی است تا نویسنده تفاوت میان «دعوت‌کردن» و «خدمت‌کردن» را نشان دهد. شیخ ناصر هم که روحانی است در واکنش به رفتار او می‌گوید: «ما اول باید خودمان مسلمان بشویم.» چراکه ایمان، پیش از آنکه در سخن دیده شود، باید در رفتار انسان آشکار شود.

 در جهان «طوطی و تاول»، انسان‌ها با عمل خود معرفی می‌شوند. راننده کامیون با کمکش، پزشک مسیحی با درمان زائر زخمی، پیرمرد با مراقبت از همسرش و موکب‌داران با خدمت بی‌منت، هر کدام بخشی از معنای ایمان را نشان می‌دهند. نویسنده به جای آنکه شخصیت‌ها را با شعار معرفی کند، آن‌ها را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهد که انتخاب اخلاقی‌شان آشکار شود.

 یکی از تصاویر تأثیرگذار کتاب، پیرمردی است که همسر سالخورده‌اش را با ویلچر در مسیر همراهی می‌کند. او ابتدا برای همسرش چای می‌گیرد و بعد خودش گوشه‌ای می‌نشیند. این تصویر ساده، معنای عمیقی دارد؛ زیرا نشان می‌دهد محبت همیشه در اتفاق‌های بزرگ ظاهر نمی‌شود. گاهی در یک مراقبت روزمره، در هل دادن یک ویلچر یا گرفتن یک لیوان چای برای کسی که سال‌ها همراه انسان بوده است، خود را نشان می‌دهد.

  شاید بزرگ‌ترین کرامت این مسیر همین باشد که آدم‌ها یاد می‌گیرند تنها برای رسیدن خودشان حرکت نکنند؛ بلکه در راه رسیدن دیگران نیز سهمی داشته باشند.

وقتی انتظار زندگی را غلیظ می‌کند

 در کنار این بُعد انسانی، رمان به یکی از عمیق‌ترین مفاهیم خود یعنی «انتظار» نیز می‌رسد. انتظار در این کتاب، مفهومی منفعل نیست؛ انتظار فقط چشم‌به‌راه بودن برای رخدادی در آینده نیست؛ بلکه کیفیتی از زیستن است. نویسنده از زبان شخصیت‌های مختلف، به این پرسش نزدیک می‌شود که انسان وقتی منتظر حقیقتی بزرگ است، چگونه باید زندگی کند و چگونه نگاهش به زمان تغییر می‌کند.

 راوی در بخشی از کتاب به این نتیجه می‌رسد که «زمان» بدون معنا، چیزی بیش از گذر لحظه‌ها نیست. او پس از اندیشیدن به امام زمان، می‌گوید شاید میان زمان و امام پیوندی عمیق وجود دارد؛ زیرا زمان، بدون حضور حقیقتی که

برخورد حامد با زائران مسیحی، فرصتی است تا نویسنده تفاوت میان «دعوت‌کردن» و «خدمت‌کردن» را نشان دهد. شیخ ناصر هم که مثل حامد روحانی است در واکنش به رفتار او می‌گوید: «ما اول باید خودمان مسلمان بشویم.» چراکه ایمان، پیش از آنکه در سخن دیده شود، باید در رفتار انسان آشکار شود.

به آن جهت بدهد، تنها مجموعه‌ای از لحظه‌های پراکنده خواهد بود. این نگاه، زمان را از یک مفهوم صرفاً تقویمی خارج می‌کند و آن را به تجربه‌ای انسانی تبدیل می‌کند.

 در اینجا یکی از مهم‌ترین پرسش‌های رمان شکل می‌گیرد: چه زمانی، زمانِ واقعی زندگی آغاز می‌شود؟ آیا صرفاً زنده‌بودن و عبور روزها کافی است؟ یا زندگی زمانی معنا پیدا می‌کند که انسان نسبت خود را با حقیقتی بزرگ‌تر پیدا کند؟

 پیرمردی که در مسیر با راوی گفت‌وگو می‌کند، درباره تفاوت امام و پیامبر سخن می‌گوید و توضیح می‌دهد که پیامبر پیام خدا را می‌آورد، اما امام دست انسان را می‌گیرد و او را به سوی خدا می‌برد. فارغ از نگاه اعتقادی این شخصیت، آنچه در ساختار داستان اهمیت دارد، تأکید بر مفهوم «راهنمایی» و «جهت یافتن» است؛ اینکه انسان برای حرکت در مسیر زندگی، نیازمند معنایی فراتر از حرکت صرف است.

 از همین منظر، مفهوم «مرگ جاهلی» در رمان مطرح می‌شود. راوی یادداشت می‌کند کسی که امام زمان خود را نمی‌شناسد، در حقیقت زمان خود را نیز نمی‌شناسد. این نگاه، مرگ را تنها پایان جسم نمی‌داند؛ بلکه نوعی بی‌معنایی و گم‌کردن جهت را نیز نوعی مرگ تلقی می‌کند. در مقابل، زندگی واقعی زمانی شکل می‌گیرد که انسان بداند برای چه حرکت می‌کند و مقصدش چیست. در کتاب می‌خوانیم «شاید زمان انتظار، زمان آخر باشد. هرچه انتظار شدیدتر باشد، زمان نزدیک‌تر می‌شود به آخر.» این جمله نشان می‌دهد انتظار در جهان رمان، حالت سکون نیست؛ شدت یافتن حضور انسان در لحظه اکنون است. کسی که منتظر است، باید بیش از دیگران زندگی کند، ببیند، تلاش کند و آماده باشد.

 در همین ارتباط، یکی از شخصیت‌های کتاب درباره تجربه اربعین می‌گوید: «در اربعین من همه‌اش هوس زندگی می‌کنم. زندگی برایم غلیظ می‌شود.»

 ابراهیم اکبری دیزگاه میان زندگی «رقیق» و زندگی «غلیظ» تفاوت می‌گذارد. زندگی روزمره، وقتی از معنا تهی شود، ممکن است تنها تکرار عادت‌ها باشد؛ اما وقتی انسان در معرض رنج، عشق، انتظار و حرکت قرار می‌گیرد، زندگی وزن و عمق پیدا می‌کند.

 یکی دیگر از لایه‌های مهم رمان، مسئلهٔ مرزهاست. صحنه عبور راوی و همراهانش از مرز در میان کیسه‌های آرد، یکی از نمادین‌ترین بخش‌های کتاب است. وقتی آن‌ها پس از عبور

ابراهیم اکبری دیزگاه میان زندگی «رقیق» و زندگی «غلیظ» تفاوت می‌گذارد. زندگی روزمره، وقتی از معنا تهی شود، ممکن است تنها تکرار عادت‌ها باشد؛ اما وقتی انسان در معرض رنج، عشق، انتظار و حرکت قرار می‌گیرد، زندگی وزن و عمق پیدا می‌کند.

از مرز خود را نگاه می‌کنند، متوجه می‌شوند سفیدی آرد همه چیز را پوشانده است؛ چهره‌ها، لباس‌ها و تفاوت‌ها. راوی می‌گوید این سفیدی، مرزها و تمایزها را از بین برده بود. این تصویر را می‌توان در سطحی گسترده‌تر خواند. اربعین در رمان، فضایی است که در آن بسیاری از مرزهای معمول انسانی کم‌رنگ می‌شوند. فقیر و غنی، پیر و جوان، ایرانی و غیرایرانی، مسلمان و مسیحی، همه در مسیر حرکت حضور دارند. این به معنای از بین رفتن تفاوت‌ها نیست؛ بلکه به معنای دیده‌شدن انسان پیش از تفاوت‌هاست.

 نمونه روشن این نگاه، حضور زائران مسیحی در مسیر است. نویسنده بدون آنکه بخواهد تفاوت‌های اعتقادی را نادیده بگیرد، بر نقطهٔ مشترکی تأکید می‌کند: جست‌وجوی حقیقت. آن مادر و دختر مسیحی نیز با انگیزه‌ای معنوی در مسیر حضور دارند. دختر، با درمان زخم زائران، ایمان خود را به عمل تبدیل کرده است؛ چراکه یکی از مهم‌ترین زبان‌های مشترک انسان‌ها، زبان خدمت و محبت است.

وقتی انسان مقصد سفر می‌شود

در نهایت، «طوطی و تاول» رمانی است درباره کشف معنا در میان اتفاق‌های ظاهراً کوچک. طوطی‌ای که در حرم می‌میرد، زنبورهایی که مسیر زندگی پیرمرد را تغییر می‌دهند، تاول‌هایی که راوی را از همراهانش جدا می‌کنند، مورچه‌هایی که در مسیر خود حرکت می‌کنند و انسان‌هایی که دست هم را می‌گیرند، انسان در مسیر، بیش از آنکه مقصد را پیدا کند، خودش را پیدا می‌کند؛ زخم دیگری را می‌فهمد، دستش را می‌گیرد و از خود عبور می‌کند، در این صورت بخشی از معنای واقعی سفر فهمیده می‌شود.

مقصد اشتباه، مسافر را به خودش رساند

 یادداشت از مهدیه رشیدی


ارسال دیدگاه
captcha