چطور باز هم کنار هم زندگی کنیم؟
چند ساعت دیگر سال تحویل میشد و هنوز سفرهای نچیده بودم. بهسرعت یکی از روسریهای خوشآبورنگم را روی میزعسلی کوچکی در واحد کوچک محل اقامت موقتمان پهن کردم. با پسرک دو تا از تخممرغپختههای صبحانه را با پاستلهای نقاشیاش شلخته رنگ زدیم. برای سبزه، چندشاخه گل از محوطهٔ اقامتگاه چیدم و توی لیوان آب گذاشتم. آینهٔ کوچک دوطرفه و قرآن زیپدار کوچک کیفی را هم طرف دیگر گذاشتم. ماهی، نقاشی پسرک بود و سکه، سختتر از حد انتظارم پیدا شد. جای سماق هم فلفلقرمز ریختم توی نعلبکی کوچکی و گذاشتم کنج میز. دنبال این نبودم که هر هفت سین را حتماً جور کنم. فقط پی ایجاد شباهت و حالوهوا بودم.
سفره را نگاه کردم: جای سیب خالی بود و ما بعد از نقلمکان موقت به این اقامتگاه کوچک، خرید نکرده بودیم و آن حوالی هم تا جایی که موقع ورود به چشمم خورده بود، میوهفروشی و فروشگاهی نبود.
رفتم سراغ یخچال و کیسهٔ خوراکیهایی که برای توی راه، از یخچال منزل خودمان پر کرده بودم، درآوردم. با نومیدی کامل از یافتن چیزی که میخواستم، دست کردم توی کیسه و داخلش را گشتم. کیسه زیپکیپ متوسطی آمد زیر دستم. بیرونش کشیدم. همانطور که کیسهٔ کوچک از دل کیسهٔ بزرگ خارج میشد، وجود دو سیب قرمز، معجزهوار خودش را آشکار کرد.
در زیپکیپ کوچک، دو بسته حلوای کوچک، دو سیب، دو پرتقال، دو موز و دو بسته خرمای دوسهعددی موجود بود.
این کیسه از کجا آمده بود؟
به یاد آوردم: چند روز پیش از خروج از تهران، به یک افطاری دعوت شده بودیم.
یکی از بزرگترهای فامیل، عدهٔ زیادی از اقوام و آشناهای دور و نزدیک را دعوت کرده بود. بعد از صرف افطار، در فضای ملتهب قابل انتظار این روزها، بین حضار بحثی درگرفت. طبیعی بود. همه در نهایت سطح هیجان و اضطراب خود بودند. بزرگترها تلاش میکردند وانمود کنند که در زندگی طولانیشان بسیاری از این دورههای سخت را گذراندهاند و این هم میگذرد. جوانترها نگران و خشمگین بودند که اساساً چرا بخشی از جوانیشان باید در وضعیتی تا این حد سخت و خطرناک بگذرد.
کمکم دیدم از اصل بحث خارج شدهام و فقط زل زدهام به تکتک افراد دخیل در گفتوگو. مثلاً خانم مسنی از اقوام دور که کارمند بازنشسته بود، با شور و حرارت از نبود حق مردم برای اعتراض حرف میزد که چطور کار را به اینجا کشانده و آقای مسن بازاری، از ضرورت حفظ جامعه از اثرات ماهواره داد سخن میداد که چطور افرادی را تحتتأثیر قرار داده.
کمکم به چهرهها نمینگریستم و صداها را نمیشنیدم. خاطرههایی که پدر و مادر از پیشینههای این آدمها برایم تعریف کرده بودند، آمده بود جلوی ذهنم و آن خانم مسن کارمند بازنشسته، شده بود همان دختر جوانی که مادر تعریف میکرد اوایل انقلاب، شیفته و هوادار سازمان مجاهدین خلق بوده و حتی میخواسته همراهشان از ایران خارج شود که مادرش با داستان جذابی از کارآگاهبازی، او را پای اتوبوس یافته و با زور به خانه کشانده و چند روزی مدام با او سروکله زده تا از رفتن منصرفش کند یا آقای بازاری که پدر تعریف میکرد تا دههٔ هفتاد از چپهای فعال و کنشگر سیاسی بوده.
پیرمرد ریشوی دیگری که از مظلومیت نیروهای نظامی بین خیلیها خشمگین بود، جوانیاش به جنگ در جبهههای جنگ هشت ساله گذشته.
مثل هزاران فامیل دیگر در ایران، خاندان ما هم از هر رقم، نمونهای داشت. مثل همین حالا که هر خاندان و خانواده هزار رنگ گرایش سیاسی در خود دارد، مثل همین روزها که برخی ساکتاند و برخی خشن. برخی رقیق شدهاند و برخی خشمگین، برخی از نفرت فشرده شدهاند و در برخی عشق برای رویش تقلا میکند.
این روزها با دوستانم که صحبت میکنم، در کنار مسئلهٔ اصلی که دفاع از وطن در برابر دشمن است، جامعه هم دغدغهٔ اصلی همهٔ ماست. نگرانیم که فردای جنگ، با همان حامی پهلوی که جنگ را خواست و کشتهشدن خیلی از هموطنان را توجیه کرد، چطور باید در یک جامعه کنار هم زندگی کنیم و دشمنی نکنیم یا لااقل دشمنی بروز ندهیم؟
چطور پسفردا مراقب باشیم که با آن معترض ششدانگ که این روزها برای وطن آمده توی خیابان و کنار «حزباللهیها» ایستاده، درست رفتار شود و حقش از جامعه پرداخت شود؟
زنگ موبایلم بلند شد و نگاهم از صحنهٔ جروبحث بزرگترهای جمع آمد روی صفحهٔ موبایلم. بچهها بودند که گذاشته بودمشان خانه و قرار بود زود برگردم.
با عجله بلند شدم و پسرک کوچک را از جمع بچهها صدا زدم که راه بیفتیم. با میهمانها خداحافظی کردم و رفتم سمت خانم میزبان که همان نزدیکی بود تا تشکر و خداحافظی کنم.
دستم را گرفت و نگاهش افتاد به پک پذیرایی که روی میز جلوی رویم گذاشته بودند و محو جروبحث جمع، کلاً فراموش کرده بودم بخورم. گفت: «عزیزم چیزی نخوردی که. صبر کن برات میذارم ببری.»
اصرار و انکارم بیفایده بود و سریع کیسهای از آشپزخانه آورد و در کنار بستهٔ دستنخورده خوراکی خودم، بستهٔ خوراکی دیگری هم توی کیسه گذاشت و داد دستم.
دوسه روز بعد که تصمیم گرفتیم از تهران خارج شویم، همان کیسه را درسته برداشتم و گذاشتم کنار هلههولههای خودمان که توی راه بخوریم.
حالا که کنار سفرهٔ کوچک موقتیام، در اقامتگاه کوچک موقتیام، سیب قرمز کیسهٔ میهمانی را دست گرفتهام، تقریباً یک هفته از آن میهمانی افطار گذشته. انصافاً سیب هم خوب و سرخ باقی مانده و گذشت زمان و پیمودن مکان، تغییر چندانی در کیفیتش نداده.
کاسه سفید کوچکی پر از آب میکنم و سیب را تا کمر در آن شناور میکنم و کاسه را کنج زیبایی از سفره میگذارم.
سفره زیبا شده. همانقدر که مادری دور از خانه و نگران جنگ و وطن، برای شادی و امنیتخاطر دل فرزندانش و یادآوری سنتهای وطنی به آنها، تلاش کرده سفرهاش زیبا باشد.
از اینستاگرام و استوریهای هرساله خبری نیست. از تبریک به رفقایی که بله نصب نکردهاند هم... .
با این حال گوشی میآورم و از زوایای مختلف از سفره عکس میگیرم. در نصف عکسها، سیب قرمز را جلوی کادر قرار میدهم. بس که در برابر حال موقت و کوچک بقیه اجزای سفره، ابعاد، رنگورو و چهرهٔ واقعی دارد در این سفره.
رفیقم روی بله پیام میدهد. شکایت از فامیلشان که سلطنتطلب است و هنوز از جنگ دفاع میکند و با بیخیالی در جمع اقوام درباره کشتههای جنگ شانه بالا انداخته که: «لابد سپاهی بودن!»
رفیق، در خط آخر نالیده بود: «باورم نمیشه اینا رو باید تحمل کنیم. کاش میشد همهشونو... .» و مقادیری خشم و عبارات خشن و غیرقابل چاپ نوشته بود.
فکر کردم که واقعاً چه میشود کرد؟ قضیهٔ اعمال مجرمانه جداست و لابد قانون به کارش رسیدگی خواهد کرد. اما سخت است زیستن در جامعهای که بدانی افرادی در آن تفکرِ کشتهشدن تو در جنگ داشتهاند تا خودشان به آزادی برسند.
برای رفیق نوشتم: «واقعاً فعلا نباید حرف بزنن. تا زمانی که بتونیم ببخشیمشون.»
نوشت: «ببخشیم؟!! واقعا یه روزی اینا رو ببخشیم؟!»
تصویر آن زن مسن آشنای دور آمد جلوی چشمم. همان که در جوانی، بیآنکه همراهی عملی با منافقین داشته باشد، چنان مشتاق و موافق عقایدشان بود که تا پای ترک وطن رفته بود.
اما وقتی مادرش پای ماندنش ایستاد و دوباره به زندگی وصلش کرد، کمکم عقایدش نسبت به منافقین عوض شد، همپای جریان زندگی در ایران زندگی کرد. در جامعه نقش ایفا کرد و در حد خودش مفید بود. ماند و همراه شد. دشمن نماند. ماند و کنارش زندگی کردیم و کمکم فراموش کردیم او هم زمانی به کشتهشدن تعدادی از ما راضی بوده. کنارمان بود و دوستمان داشت و خودش هم کمکم فراموش کرد زمانی میخواسته سر به تن بعضی از ما نباشد. ما در دههٔ شصت یک بار این کار را کردهایم؛ زندگی کنار افرادی که ما را بهاندازهای که ما دوستشان داشتهایم، دوست نداشتهاند.
گمانم سالها بعد خیلی از همین جنگخواهها، برسند به همین ایستگاه که آشنای از مجاهدینبرگشتهٔ ما ایستاده. وطندوست، یا لااقل هموطندوست. آن زمان بخشیدنشان کار سختی نیست. هست؟ ما یکبار بخشیدهایم. دوباره هم میتوانیم.
روایت از سمیهسادات حسینی
پینوشت: انتشار این یادداشت در پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران به این جهت است که این رسانه، تمرین همزیستی و تقویت همبستگی اجتماعی را از بزرگترین مصادیق خِیر میداند.