کد خبر:۵۵۷۲
خِیرنگاری در جنگ؛

بار دیگر شهری که دوستش داشتم

چند روزی هست شهر آرام شده، آمده‌ام به این ویرانه‌ها نگاه می‌کنم، آمار‌ها گفته‌اند ۸۰۰ بمب به این شهر برخورد کرده و حالا نیمی از مدارس، چند ورزشگاه و بسیاری خانه چیزی ازشان باقی نمانده، تقریباً هیچ خانه‌ای شیشه ندارد. دیدن پیکر لخت ساختمان‌ها اشکم را درمی‌آورد. راستش را بخواهید پیش از جنگ فکر می‌کردم نه علقه‌ای به این شهر دارم، نه دوستش دارم، حتی نگران تهران، زیبایی‌هایش و خانه‌ام در آن گوشهٔ شهر شلوغ تهران بودم، اما دیدن پیکر نیمه‌جان این ساختمان‌ها چیز دیگری به من می‌گفت: من همچنان این شهر را دوست دارم. حالا می‌فهمم تهران، خمین، جنوب، شمال و اصفهان همه جا برایم عزیز است، نگران مردمش هستم، نگران آثار تاریخی‌اش هستم، نگران کارگر‌های بیکارشده‌اش هستم، نگران همه‌شان هستم.
بار دیگر شهری که دوستش داشتم

 داروخانهٔ سیزده آبان را متر می‌کردم، منتظر بودم نوبت من برسد تا مدارک پزشکی بابا را تأیید کنم و بتوانم داروی خاصی را که لازم دارد بگیرم.

 چیزی توی دلم می‌جوشید، ویبرهٔ گوشی به صدا درآمد. شمارهٔ آقای اصغری بود، گوشی را برداشتم: «خانم رضایی، کجا هستی؟»

_داروخانه‌ام، چطور؟

_برو خونه، نیا دفتر، می‌گن یک جا را زده.

 _کجا را؟

 _می‌گن سمت بیت.

 قطع می‌کنم، گیجم، ظاهراً توی داروخانه همه بی‌خبراند. نمی‌دانم بمانم برای نوبت یا بروم، اما اگر بروم قطعاً دیگر نمی‌توانیم داروی بابا را بگیریم یا با قیمت سرسام‌آور آزاد باید دنبالش باشیم.

 خواهرم تماس گرفت، صدایش می‌لرزید، مهدی؛ همسرش تماس گرفته بود که نگران نباشد، اما دیگر امکان تماس با او را نداشت، می‌خواست که زودتر برگردم خانه تا پیش آن‌ها باشم. با مهدی؛ برادرم تماس گرفتم، به خانهٔ خواهرم نزدیک‌تر بود. گفتم: بدو که باید پیش مهشاد باشی، آخر با وجود ماهلین؛ خواهرزاده‌ام بیشتر می‌ترسد.

 نتوانستم تأیید دارو را بگیرم، داروخانه به‌هم ریخته بود، می‌زنم بیرون، گیجم، کجا بروم؟ سمت مترو یا اسنپ؟ مترو انگار درست‌ترین نقطه است، حداقل زیرزمین است و ترافیک نیست.

 همه می‌دویدند، بالأخره بعد از ۵ قطار سوار شدم، خانمی که کنار دستم ایستاده بود، مدام با مهدکودک فرزندش تماس می‌گرفت. گوشی‌ها آنتن نمی‌دهد، ناگهان بی‌هوش می‌شود، با دستم نگهش می‌دارم، جمعیت فشرده ایستاده‌اند، خانمی بغلش می‌کند، یکی داد می‌زند: «آب».

 از سالن بغلی مترو، یک بطری آب را دست‌به‌دست می‌کنند تا به خانم بی‌هوش برسد، توی صورتش آب می‌پاشند، چند نفری دلداری‌اش می‌دهند، می‌گویند: «نگران نباش! ما کنارت هستیم.»

 توی خیابان ایستادم منتظر یک تاکسی، گوشی همراهم خاموش شده، می‌دانم نگرانم هستند، اسنپ هم نمی‌توانم بگیرم، حتی کرایهٔ تاکسی را هم نمی‌توانم بدهم، پول نقد ندارم، بالأخره بعد از یک ساعت‌و‌نیم یک ون می‌آید، جمعیتی سوار می‌شویم.

 می‌گوید: دیدم ماشینی اینجا نمی‌آید و این جمعیت منتظراند، قید بچه‌ها را که مدام تماس می‌گرفتند، زدم، شما را به خانه می‌رسانم، بعد می‌روم به خانه.

 به خانم کنار دستی‌ام گفتم: چه کار کنم؟ گوشی‌ام خاموش شده، نمی‌توانم کرایهٔ تاکسی را بدهم، به نظرتان راننده قبول می‌کند، شماره کارت بدهد و من بعداً واریز کنم؟

 لبخند دلگرم‌کننده‌ای می‌‌زند و می‌گوید: قبول می‌کند کرایهٔ خودش را که با گوشی می‌زند، رو به من می‌کند و می‌گوید: برای شما را هم واریز کردم.

 اصرار می‌کنم شمارهٔ کارتش را بدهد، بالأخره قبول می‌کند. وسایلم را جمع می‌کنم _برای تعداد روزهایی که نمی‌دانم_ به شهری که از کودکی چندان علاقه‌ای به بودن در آنجا نداشتم، توی جاده هستیم، می‌رویم به خمین، اما نه درپی جای امن، بلکه می‌دانیم روبه‌روی خانه، سایت موشکی هست و نگرانیم برای مامان و بابا، صبح زود می‌رسیم، گیجیم، خواب‌آلوده، اما نگران خانه. قبل از این‌که برسیم، دوبار انفجار روبه‌روی خانه رخ داده است.

 شب سوم جنگ است، پای سفرهٔ افطار نشسته‌ایم، انفجار مهیب رخ می‌دهد و دوباره پنجرهٔ رو به پایگاه نظامی به رنگ سرخی می‌زند، تصمیم داریم فعلاً بمانیم.

 ساعت ۳ صبح است، انفجار مهیبی اتفاق می‌افتد، موج انفجار را از پنجرهٔ اتاقم حس می‌کنم، همان پنجرهٔ رو به پایگاه موشکی، موج توی صورتم می‌زند، قدرت ایستادن ندارم، هر بار می‌ایستم، دوباره می‌افتم، می‌خواهم ماهلین؛ خواهرزاده‌ام را صدا کنم، اما زبانم از کار افتاده، می‌دانم به‌خاطر موج انفجار است، مامان و بابا صدایم می‌زنند، نمی‌توانم حرف بزنم، انفجار دوم که اتفاق می‌افتد، زبانم باز می‌شود به صداکردن ماهلین‌.

 همچنان صدای انفجار می‌آید، وسایل را جمع می‌کنیم، به خانه‌باغ می‌رویم، قطعاً جمعیتی از خانوادهٔ بزرگ پدری آنجا جمع می‌شوند، این شهر برای هیچ‌کس در حال حاضر امن نیست.

 جمع شدیم خانه‌باغ‌، آدم‌هایی با عقاید مختلف سیاسی و حتی بعضاً فرهنگی، نمی‌دانم قرار است چطور کنار هم دوام بیاوریم توی این اوضاع و این دو سه اتاق کوچک و سرد.

 البته اینجا هم از صدای انفجار مصون نیستیم، اینجا صدای جنگنده‌ها را پیش از رسیدن به خمین، اراک و اصفهان می‌شنویم.

 حالا جمع شلوغی اینجا شکل گرفته؛ آدم‌هایی با عقاید مختلف از یک خانوادهٔ عریض‌وطویل، هر کس خریدهایی را دستش گرفته و آمده است. برای وعدهٔ هر غذا دیگر قابلمه‌ها کفاف نمی‌دهند، دیگ گذاشته‌اند و سفرهٔ بزرگ پهن کرده‌اند. آدم‌هایی که حتی در عقاید سیاسی ذره‌ای شبیه به هم نیستند دور یک سفره نشسته‌اند، غذا که می‌خورند یادشان می‌آید فلان‌خانواده هم به این اطراف پناه آورده‌اند و ازقضا وضعیت مالی خانواده چندان مساعد نیست. از شله‌زرد افطار آن شب، دو ظرفش برای آن خانواده می‌رود، یکی پای سفره یادش می‌افتد لازم است نذری را که قرار بود در موقعیت مناسب انجامش دهد، همین حالا ادا کند، فردایش جمع خانواده گوشت‌های گوسفند نذرشده را بین خانواده‌هایی که به این اطراف پناه آورده‌اند، تقسیم می‌کنند.

 حضور جنگنده‌ها پیش از انفجارها از خود انفجارها هم مهیب‌تر است، با صدای جنگنده‌ها سه‌چهارنفری دست به دعا برمی‌دارند، بعضی‌ها بقیه را دلداری می‌دهند و من سعی دارم سر ماهلین را به اسباب‌بازی‌هایش جمع کنم و صدای جنگنده را به هوهوخان آقای باد نسبت بدهم.

 چند مدرسه مورد اصابت قرار گرفته‌اند؛ خاطرات کودکی بسیاری از بچه‌های این شهر کوچک.

 خاطرم هست برای یکی از همین‌ها خودم ساعت‌ها چانه زدم، ساختمان برای مدرسهٔ دولتی استفاده شود تا بچه‌های قشر ضعیف‌تر هم فرصتِ بودن در مدرسهٔ مدرن را داشته باشند. 

 زمان حمله‌ها حالا برایمان مشخص شده؛ ساعت ۱ ،۳، ۵ و ۱۱ صبح و ۷ بعدازظهر. هر روز و شب، این ساعت‌ها منتظریم، اول صدای جنگنده، بعد انفجار، بعد لرزش شیشه‌ها و بعد هم اخبار تلخ.

 امروز سر سفرهٔ افطار، جمع، صحبت از صف عجیب نانوایی می‌کنند. دو تا روستا آن طرف‌تر از خانه‌باغ هم برای خرید نان می‌آیند.

 یادم هست بابا می‌گفت این روستاها سر این‌که سهم آرد هر روستای برای خودش هست و به روستای دیگر نان نمی‌فروشند بحث می‌کردند، حالا اما دو تا روستا آن طرف‌تر آمده‌اند نان بخرند، مردم و نانواها همراهی می‌کنند، بحث سهم آرد هم مطرح نیست، چند خانوادهٔ خیلی غریبه اطراف باغ دیده می‌شوند، می‌پرسم: چه کسانی هستند؟

مامان می‌گوید: این‌ها اینجا غریب‌اند، از جنگ فرار کرده‌اند و روستایی‌ها خانه‌هایشان را در اختیار آن‌ها گذاشته‌اند، امروز بالأخره با تماس‌های مختلف، داروهای بابا را هر چند کم گرفتیم، دکتر درمانگاه خلاف همیشه یادش بود، در این وضعیت با دو سه تماس می‌تواند مشکل بابا را حل کند، بچه‌ها از اتفاق جالب صف نان می‌گفتند، پیرمرد روستایی که یک هفته پیش نوبت نانش را در صف با شماره ۴ گرفته، هر روز با همان برگهٔ ۴ می‌آید و فکر می‌کند روند صف همان است. بچه‌ها لبخند می‌زنند، بزرگ‌ترها سکوت می‌کنند و اجازه می‌دهند پیرمرد صف طویل را طی کند و به نفر چهارم برسد، نان را گرفته، برود.

 می گویند آخر توی این شرایط جنگی بحث سر شمارهٔ صف با پیرمرد اصلاً جایی ندارد.

 توی گروه دوستانه‌ام برای زهرا و صوفی نوشتم: چه‌قدر خوبه که اینجا در گروه حرف می‌زنیم.

 به هم دلداری می‌دهیم، صدای جنگنده که می‌آید، از سمت صدا تشخیص می‌دهم به اصفهان می‌رود.

 به زهرا می‌گویم: آماده باشید! پناه بگیرید! آمدند.

 ناگهان انفجار و صدای وحشتناک دروپنجره‌ها... . برق خانه و آب قطع می‌شود. روستای کنار باغ مورد حمله قرار گرفته. یک ساعت بعد برق وصل می‌شود‌ گزارش تلفنی دوستان آن اطراف می‌گوید اولین نیروهای حاضر نیروهای برق بودند. می‌گوید: خانهٔ روستایی که بهش حمله شده، پر از زن و کودک بوده. بعد از مهمانی خانوادگی همهٔ زنان و بچه‌ها دور هم جمع شده بودند، به‌قاعدۀ شهرهای کوچک اینجا همه می‌توانند آشنایی دوری با این آدم‌ها پیدا کنند، همه ناراحت‌اند.

 چند روزی هست شهر آرام شده، آمده‌ام به این ویرانه‌ها نگاه می‌کنم، آمار‌ها گفته‌اند ۸۰۰ بمب به این شهر برخورد کرده و حالا نیمی از مدارس، چند ورزشگاه و بسیاری خانه چیزی ازشان باقی نمانده، تقریباً هیچ خانه‌ای شیشه ندارد. دیدن پیکر لخت ساختمان‌ها اشکم را درمی‌آورد. راستش را بخواهید پیش از جنگ فکر می‌کردم نه علقه‌ای به این شهر دارم و نه دوستش دارم، حتی نگران تهران، زیبایی‌هایش و خانه‌ام در آن گوشهٔ شهر شلوغ تهران بودم، اما دیدن پیکر نیمه‌جان این ساختمان‌ها چیز دیگری به من می‌گفت: من همچنان این شهر را دوست دارم. حالا می‌فهمم تهران، خمین، جنوب، شمال و اصفهان همه جا برایم عزیز است، نگران مردمش هستم، نگران آثار تاریخی‌اش هستم، نگران کارگر‌های بیکارشده‌اش هستم، نگران همه‌شان هستم.

روایت از مهشید رضائی

 


ارسال دیدگاه
captcha