کد خبر:۵۵۱۱
خِیرنگاری در جنگ؛

چند قاب از روزهای جنگ در برلین

چیزی از ترس و تسلیم نمی‌بینم. فضا هر لحظه حماسی‌تر می‌شود؛ تصاویر تشکیل زنجیره‌های انسانی روی پل‌ها، تصاویر آوازخواندن روی خطوط ریلی، نشستن جلوی نیروگاه برق و ساززدن، ویدئوی ساززدن هنرمندی در ویرانه مدرسهٔ موسیقی‌اش (چرا که نمی‌خواست صدای بمب آخرین صدایی باشد که دیوارهای مدرسه شنیده‌اند)، تصویر نجات گربه‌های ترسیده از زیر آوار.
چند قاب از روزهای جنگ در برلین

یک

چند ساعت از تهاجم نظامی ائتلاف آمریکایی-اسرائیلی به ایران گذشته است. رسانه‌های آلمان و صفحات خبری پر است از تصاویر رقص و پایکوبی ایرانیان خارج‌نشین. تیترهای اغلب روزنامه‌های آلمانی شبیه هم هستند: «ایرانیان میان امید و ترس». خبری از کودکان مدرسه میناب در میزگردها وصفحه اول روزنامه‌ها نیست. آن‌ها در اخبار مربوط به جنگ ایران هیچ جایی را اشغال نکرده‌اند؛ همانند بدن‌هایشان که -اگر پیدا می‌شد- برای تصویر قبرهای گود، زیادی کوچک به نظر می‌رسید.

 بعد از شروع جنگ اما برلین در سکوتی دیوانه‌کننده فرو می‌رود. صداهای ذهنم با صدای شهر همگام نمی‌شود. منتظر می‌مانم در این سکوت سنگین برلین صدای بلندی بشنوم تا بتوانم صدای بمباران را تخیل کنم. به آدم‌ها درخیابان‌های برلین خیره می‌شوم؛ این‌ها که هستند؟ حس می‌کنم این سکوت، فاصله‌ای ابدی میان من و عزیزانم در ایران انداخته است؛ برای منی که درکی از موج انفجار و تفاوت صدای جنگنده، پهپاد و پدافند ندارم. پیامی از همکار آلمانی‌ام دریافت می‌کنم. حالم را پرسیده و نوشته است: «این اتفاق هم‌‌زمان هم خوب و هم بد به نظر می‌رسد... .» ادامهٔ جمله را نمی‌توانم بخوانم؛ از خشم پر می‌شوم.

دو

خبرهای انفجارهای تهران یکی پس از دیگری در کانال‌های تلگرامی پخش می‌‌شود. صدای انفجار شدید در غرب تهران. صدای انفجار شدید در جنوب تهران، در شرق تهران، در... در... در... 

 پیام‌رسان «بله» قطع است و باید تاصبح فردا صبر کنم تا خبری از آدم‌ها بگیرم. تصاویر بمباران شرق تهران _محل زندگی خانواده‌ام و محلاتی که کودکی و نوجوانی‌ام را گذرانده‌ام_ یکی‌یکی در صفحه‌ها و کانال‌های مختلف نمایش داده می‌شود: بمباران خیابان دردشت، بمباران چندین ساختمان مسکونی در رسالت، خیابان ملک‌لو، دانشگاه علم‌وصنعت. خواهرم ساعت ۱۰ شب پیامکی می‌فرستد: «ما خوبیم، نگران نباش.» ساعت پیام را نگاه می‌کنم؛ دو ساعت پیش از خبر حملهٔ مجدد است. آیا هنوز خوب‌اند؟ در هر نقطه از شهر که بمباران می‌شود، عزیزی، دوستی یا خویشاوندی دارم. به دست‌های لرزان از اضطراب هنگام نزدیک شدن جنگنده، به آدم‌ها که روی هم سنگر می‌گیرند، به تخیل پرتاب‌شدن هنگام انفجار، به لرزیدن درها و پنجره‌ها، به آوار و ویرانی و بدن‌هایی بی‌جان فکر می‌کنم، به بچه‌ها و عروسک‌ها و کوله‌پشتی‌هایشان.

سه

 فراخوان‌های تظاهرات ضد جنگ در برلین را زیرورو می‌کنم. قرار است آدم‌ها در اعتراض به جنگ در «الکساندر پلاتز» جمع شوند. وقتی به تجمع می‌رسم، یک درگیری لفظی میان چند نفر بر سر بالابردن پرچم رسمی ایران در جریان است. خانمی که مسئول تظاهرات است، با لحن محترمانه‌ای از کسانی که پرچم رسمی ایران را در دست دارند، می‌خواهد تا آن را پایین بیاورند. عده‌ای متحیر و هاج‌واج مانده‌اند و با درخواستش مخالفت می‌کنند. خانم مسئول با بغض می‌گوید: «اگر پرچم را پایین نیاورید، همین چند نفر هم که به سختی جمع کرده‌ایم، متفرق می‌شوند.» پسری که پرچم در دست دارد چیزی نمی‌گوید و پرچم را در سکوت پایین می‌آورد. صحنهٔ غریبی است و بی‌اختیار اشک می‌ریزم.

 لیلا، دختر کم‌سن‌وسال فلسطینی، میدان‌دار تجمع است و فریاد می‌زند: «درود بر ایران، درود بر فلسطین، درود بر لبنان... .» دورتادور، فلسطینی، لبنانی، افغانستانی و معدودی ایرانی در تجمع حاضراند. بعضی صورت خود را پوشانده‌اند. جماعت شعار می‌دهند: «ما مردم هستیم، ما سکوت نخواهیم کرد، همین حالا بمباران را متوقف کنید.» فریاد می‌زنم و همراهی می‌کنم، اما صدایم را آن‌چنان که می‌خواهم نمی‌توانم بلند کنم. خودم صدای خودم را به‌خوبی نمی‌شنوم. حس می‌کنم نیرویی نیاز دارم تا صدایم آن‌قدر بلند شود که در تمام خیابان‌های برلین بپیچد: جنگ را متوقف کنید.

 فردای آن روز به تجمع کوچک دیگری می‌روم، چهره‌های آشنایی از آدم‌های تجمع‌های قبلی می‌بینم. پشت تجمع، گروهی با پرچم اسرائیل ایستاده‌اند. تعدادشان زیاد نیست اما با صدای بلند نعره می‌کشند و دقیق نمی‌فهمم چه می‌گویند. گویی آمده‌اند تا تنها یک صدای مزاحمِ پس‌زمینه باشند. در پایان تجمع، نگاهم با نگاه دختر جوانی گره می‌خورد؛ به هم لبخند می‌زنیم، گویی هم را پیش از این می‌شناخته‌ایم و سلام می‌کنیم. می‌گوید اسمش شیداست. می‌گویم چقدر تعدادمان کم است. با لبخند می‌گوید: «ما بیشتریم، فقط باید همدیگه رو پیدا کنیم.»

 شمارهٔ هم را می‌گیریم و همان شب گروهی می‌سازیم به نام «ایران». از خود می‌پرسم می‌توانیم شیداها را پیدا کنیم و در تاریکی این روزها پیوندهای جدید بسازیم؟

چهار

 روز پایان اولتیماتوم ترامپ است. با خبر بمباران خطوط ریلی بیدار می‌شوم. از ابتدای روز، دفترچه‌های راهنما برای مدیریت زندگی در شرایط بی‌برقی دست‌به‌دست می‌شود. قرار است در وحشت و اضطراب، روز را به شب و شب را به صبح برسانیم. غروب که می‌شود اینستاگرام را باز می‌کنم، اما چیزی از ترس و تسلیم نمی‌بینم. فضا هر لحظه حماسی‌تر می‌شود. تصاویر تشکیل زنجیره‌های انسانی روی پل‌ها، تصاویر آواز خواندن روی خطوط ریلی، نشستن جلوی نیروگاه برق و ساز زدن، ویدئوی ساز زدن هنرمندی در ویرانه مدرسه موسیقی‌اش (چرا که نمی‌خواست صدای بمب آخرین صدایی باشد که دیوارهای مدرسه شنیده‌اند)، تصویر نجات گربه‌های ترسیده از زیر آوار.

در میان توییت‌ها و استوری‌ها، چندتایی مکرر دست‌به‌دست می‌شود: «هیچ‌وقت به اندازهٔ امروز از این‌که از ایران نرفتم، خوشحال نبوده‌ام»، «هر اتفاقی بیفته سرمون بالاست»، «به سختی وصل شدم که بگویم ما تسلیم نمی‌شیم و فرار نمی‌کنیم و درس خوبی هم به شما خواهیم داد»، «مرگ برامپریالیسم و سگ‌های هارش در منطقه». تصمیم می‌گیرم جز این پیام‌های مقاومت و سلحشوری چیزی در اینستاگرام به اشتراک نگذارم. اولتیماتوم ترامپ در فوران پیام‌های حماسی تقریباً از خاطرم رفته است و با قلب پر از امید به تجمع فوری شبانه در هرمان پلاتز می‌روم. تجمع‌کنندگان از همیشه ملتهب‌تر و پرتکاپوترند. برای اولین بار می‌شنوم که کسانی بلند «مرگ برآمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» می‌گویند. روی پلاکاردی با عکس مصدق نوشته شده: «یانکی به خانه‌ات برو.» چهره‌هایی می‌بینم که تا به امروز ندیده بودم؛ زنان و مردان پا به سن گذاشته که گرد رنج روزگار بر چهره‌هایشان نشسته و معلوم است حرف‌های زیادی برای گفتن دارند.

 دختری به سمتم می‌آید و به من لبخند می‌زند: «سلام، در تجمع‌های ضد جنگ می‌بینمتون، خواستم خودم رو معرفی کنم. اسم من روناکه.» شماره هم را می‌گیریم.

قاب آخر

 به یک گردهمایی دربارهٔ فرهنگ عرب می‌روم. در پایان برنامه «سارا» به سراغم می‌آید. سارا اهل فلسطین است و پیش از این می‌شناختمش. هر بار با او چند کلمه حرف می‌زنم انگار به اندازهٔ سال‌ها و قرن‌ها حرف داریم. حال خودم و خانواده‌ام را می‌پرسد و بعد می‌گوید ایران کرامت انسانی را به ما مردم منطقه برگردانده است؛ مردم دارند بیدار می‌شوند. می‌گوید حالا همهٔ عرب‌های منطقه فهمیده‌اند «مردمان ما چه کسانی هستند و همه می‌دانیم که ما همه یک مردمیم.» لبخند می‌زنم. حس می‌کنم «هم‌وطن» جدیدی یافته‌ام.

 روایت از زهرا نقشبند


ارسال دیدگاه
captcha