هر کجا برگی هست، شور او میشکفد
روز اول
ساعت ۹:۳۰ صبح نهم اسفند ۱۴۰۴ است. دارم خبرها را میگذارم روی پنل وزارتخانه که یکدفعه سایت قطع میشود. هر چه رفرش میکنم، فایدهای ندارد. میروم سراغ تلگرام. خواهرزادهام توی گروه نوشته: «تهران بمب زدن. هواپیماها رد شدن زدن.» و عکسی هم از آسمان و رد هواپیماها فرستاده. ساعت ۹:۴۳ است. میپرسم: «کجای تهران؟»
آن یکی خواهرزادهام که سرکار است، مینویسد «پاستور و وزارت کشور.»
سریع یک خبرگزاری را گوگل میکنم. نوشته: «جمهوری». خبرگزاری دوم را چک میکنم. او خیابان دانشگاه را هم اضافه کرده.
ساعتِ ۱۰:۰۶، پسر خواهرم که خودش انگار خبرنگار میدانی شده، مینویسد «دو تا دیگه هم زدن.» شش دقیقه بعد خبری را فوروارد میکند: چهار جنگنده بیت رهبری را زدند.
هم میترسم، هم نمیخواهم باور کنم. جادرجا زنگ میزنم به برادرم تا او بگوید دروغ است. آنتن نمیدهد. گوشی پسرش، همسرش و تلفن خانهشان همینطور.
۱۰:۱۲ لحظهای است که میپذیرم جنگ شده. بعدش اولین کاری که میکنم تلفن به «دا» است. باید بیدار شود قرصهایش را بخورد. نمیگیرد.
بعد از دوسهتا بوق کوتاه قطع میشود. تا توی گروه مینویسم «هیچ تلفنی نمیگیره.» تلگرام هم قطع میشود. با تلفن ثابت اداره زنگ میزنم. صدایش خواب گرفته است. کمی سلامواحوالپرسی را کش میدهم تا هشیار شود. از چایدمکردن میپرسم تا گفتوگو رنگ روزمرگی بگیرد و پشتبندش بیمکث توضیح میدهم «از تلفن اداره زنگ میزنم چون موبایلهای تهران و قم قطع شدن. احتمالاً مال تو هم قطع بشه. اگه شد نگران نشی یه وقت.»
«آهانی» میگوید و اصلاً خیالش به جنگ نمیرسد. یواشیواش ادامه میدهم: «میگن یکی دو جا رو توی تهران بمب زدن. شاید بهخاطر اون باشه.»
و پژواکطور این جمله را تکرار میکنم. دوباره زنگ میزنم. دوباره زنگ میزنم.
مادرم یک بار جنگ را تجربه کرده. گرچه در منطقهٔ جنگی زندگی نکردهایم، اما چون سه پسرش را به جبهه فرستاده، کم از این نگرانیها نداشته، با این تفاوت که آن موقع زن جوانی بوده و حالا ۸۴ ساله است، با قلبی که ۴ درصدش کار میکند و با کمک باتری میتپد.
نه عاطفهٔ فرزندی که عقل میگوید حواسم به این روی قصه باشد.
قطع که میکنم صدای انفجار میآید. میروم اتاق کناری. من خیال میکنم صدا از آنجاست و آنها بر عکس من، اما انگار از حاشیهٔ شهر است. چند دقیقهای با همکاران دربارهٔ اینکه جنگ شده و کی چی شنیده از اخبار، حرف میزنیم. سایت دیگر هیچجوره بالا نمیآید. تلفن همراهم از دسترس خارج شده. از تلفن اداره به تلفن ثابت منزل برادرم زنگ میزنم نمیگیرد. موبایل دا هم از دسترس خارج شده. یک ساعت بعد حتی با تلفن ثابت اداره نمیشود شمارههای داخلی سازمان را هم گرفت.
ساعت ۱۱:۱۸ به دخترعمویم که همسایهمان هستند پیامک میدهم. «سلام اسما، خوبی؟ لطفاَ به مادرم سر بزنید. تنهاست.» هر چه صبر میکنم جوابی نمیرسد. نه از او نه از خواهرم. میروم طبقهٔ دوم، اتاق خانمها. تلفن ثابت آنها وصل است. زنگ میزنم خانهٔ عمو. زنعمو گوشی را برمیدارد. بهش میگویم «تلفن ثابت خونهمون قطعه. آبجی هم گوشیش نمیگیره. دا تنهائه. لطفا بیاریدش پیش خودتون.»
ساعت اداری که تمام میشود موبایلها وصل میشوند. زنگ میزنم به دا. قرار شده خواهرم برود دنبالش. انگار بارِ چندتُنی را روی زمین گذاشتهام. سبک میشوم.
روز دوم
حتماً صبح نمازش را خوانده و خوابیده تا ساعت ۹:۳۰ که بیدار شود، رگباری قرص ناشتایش را بخورد و صبحانه و قرصهای ساعت ۱۰ و ۱۱ را.
از حرم که برمیگردم حالم مثل وقتی است که پدرم را از دست داده بودم، صبحی سرد و ابری. دستهایم یخ زده حتی با دستکش. رأس ساعت ۱۰ دیگر طاقت نمیآورم. زنگ میزنم. صدایش بیدار است. دوباره از روتین شروع میکنم: «آجی اینها بیدارن؟ صبحونه خوردین؟»
بیخبر است. خیلی عادی حرف میزند. «آره. اوستا حبیب داره، رادیو گوش میده.»
حدس میزنم تلویزیون را بهخاطر او روشن نکردهاند و شوهرخواهرم اخبار را از رادیو دارد میشنود، اما خودش ادامه میدهد: «تلویزیونها قطع شدن از دیروز.»
و میپرسد «ادارهای؟»
چشمم میخورد به ماشینهایی که از روبهرو میآیند و عکس رهبر را زدهاند. هنوز نمیتوانم پسوند شهید بهش اضافه کنم.
_نه، تعطیل شدیم.
لابد خیال میکند بهخاطر جنگ است. بغض صدایم واقعه را لو میدهد: «آقای خامنهای رو شهید کردن.»
حرفم را سؤالی تکرار میکند. از سکوت کوتاه پشت تلفن، بهتش را میفهمم. خواهرم خبر را بهش نداده. چند ثانیه با هم گریه میکنیم. روی پل هستم. باید بپیچم توی خیابان. با بغض میگوید: «معلوم بود آخرش شهید میشه. خوش به سعادتش.»
نگران قلبش میشوم. کاش نمیگفتم. زود میپرم وسط بغضش. «یه هفته تعطیل شدیم. بلیت گرفتم، دارم میآم.»
و چند بار تأکید میکنم: «شب میرسم. تا وقتی من میآم، تنها نری خونه.»
بهم اطمینان خاطر میدهد که همانجا میماند.
روز چهارم
وضو گرفتم و نشستم به جزءخوانی. دا هم قرص ناشتایش را خورد و رفت برای صبحانه. بهش گفتم: «هر وقت بیای با هم سورهٔ فتح رو میخونیم.»
چند دقیقه بعد با یک لیوان آب آمد توی اتاق تا قرص ساعت دهاش را بخورد. در فاصلهٔ قورتدادن قرص و نشستنش کنارم، صدای انفجار آمد. یک، دو، سه، چهار، ما رو به قبله. درها میلرزیدند. گنجشکهای حیاط از آواز افتادند. من چندبار گفتم: «خدایا، خدایا، خدایا.»
به صورتش نگاه کردم. اولین بار بود موقع انفجار کنارش بودم. میخواستم ببینم واکنشش چیست. همان صورت آرام همیشگی. فقط گفت: «خدایا، این آمریکا چی از جون ما میخواد؟» رسیدیم به «یدالله فوق ایدیهم».
دست گذاشتم روی کلماتش و گفتم: «خدا گفته دست خودش بالاترین دستهاست.»
با گفتن «همینه»، تأیید کرد.
من آمدهام مراقب جسمش باشم. حالا او با آرامشش از من مراقبت میکند. سوره که تمام شد گنجشکها دوباره روی شاخههای رز قرمز و گلمحمدیمان آوازخوان پرواز میکردند. شاید آنها هم از فتح میخواندند.
روز هشتم
کنگاوریم. صبح، شب، نیمهشب شهر و اطرافش را مدام میزنند. دو تا از برادرهایم میگویند: برگردید قم. آنجا آرامتر است.
دا پشت پنجره ایستاده حیاط را تماشا میکند. ازش میپرسم چه کنیم؟ نیمرخ رو به من میگوید: «اگه تو اداره نری، چه اینجا باشه، چه اونجا همین صداهاست. اینجا بس نیست؟ حیاط هست. نور هست. آفتاب هست.»
حق دارد. آواز گنجشکها را میشنود. دو شکوفهٔ سفید واشده آلوسیاه را میبیند و برگهای نوی رزها و محمدی و داوودی را و حظ میکند برای سرو بلند قامتمان که خودش کاشته.
اگر تا حالا برای مراقبت از قلبش آمده بودم، از امروز بهخاطر وفاداریاش به روشنایی زندگی کنارش میمانم. این زن حتی در میانهٔ جنگ شور زندگی دارد. اگر او نبود این روزهای ملتهب با صدای مداوم انفجار و جنگنده چطور میگذشت؟
روایت از زینب خزایی؛ نویسندهٔ مجموعهروایت «از ولفیا تا ساگوارو»، نشر معارف