بهار، پشتِ زمستان، بهار، پشتِ بهار
عجیب است که روزهای جنگ و بمباران در تهران وقتی بهناگزیر دوباره خانهنشین شدم یاد آن روزهای کرونایی افتادم که سه هفته خانهنشینی را باید تحمل می کردم.
هرچند حکایت این روزهای جنگی با آن روزها، حکایت این کجا و آن کجا هست، اما از جهت خانهنشینی شبیه همان روزهاست انگار.
روزهای اول با فیلم و هرازگاهی سرزدن به اداره گذشت، در کنار نگرانیهای مرسوم از عاقبت جنگ، فکر، فکر، فکر؛ خواب، خواب، خواب. تا اینکه روز چهارم دیدم نمیشود. دیدم نمیشود به چیزهایی که خواندهام فکر نکنم. دیدم نمیشود همینطوری دست روی دست بگذارم و خودخوری کنم و توی موبایل بچرخم و بخورم و بخوابم و صرفاً به احوالپرسی از آشنایان و دوستان بسنده کنم.
روزهای کرونایی، وقتی دیدم چهار جلد جنگ و صلح تولستوی را خریده بوده و همیشه منتظر بودم یک فرصت درستوحسابی گیر بیاورم تا بخوانمش و همیشه با خودم می گفتم بعید است بتوانم یک روز کامل بخوانمش و ناگهان انگار کسی میگفت خدا برایت یک فرصت درست و حسابی بوجود آورده! تنبلی را کنار گذاشتم و شروع کردم به خواندنش.
یک کرونای خفیف میتواند یک فرصت باشد، برای خودسازی، برای خواندن و فهمیدن جنگ و صلح، برای اینکه بفهمی تمام زندگی همین است. اصلاً تمام تاریخ همین است.
آدمها همیشه در جنگ و صلح بودهاند. آن روزها برای رفتن به جنگِ کرونا سعی کردم با خودم صلح کنم. دیگر خیلی متوجه گذر زمان نبودم. چند روز که گذشت حالمان بهتر شد. یک گوشهٔ دنج برای خودم توی اتاقی که کتابخانه دارم درست کرده بودم و با رعایت نکات بهداشتی برای خودم زندگی میکردم. به خودم که آمدم دیدم چه تجربهٔ نابی است؛ تا حالا این قدر با خودم خلوت نکرده بودم، تا حالا این قدر مشتاق نشده بودم به خلوت و جلوت.
این روزها هم با همهٔ تفاوتهایش میتواند تلنگری باشد برای ما. ما نه تنهایی را خوب بلدیم و نه باهمبودن را. قدر هیچکدام را نمیدانیم؛ یعنی تنهاییمان انتخابی نیست، باهمبودنمان هم با محافظهکاری و منافعمان گره خورده است. تا حالا این قدر فکر نکرده بودم که چقدر خلوت و جلوت میتواند جذاب باشد برای آنکه بیشتر رشد کنی و از آن طرف قدر فعالیتهای اجتماعی، غذا، خرید، مهمانی، گعده دوستانه و امنیت را بدانی.
شاید این حرفها تکراری و کلیشهای باشد، اما همین کلیشهها را تا با پوست و استخوان حس نکنی، معنایش را درک نخواهی کرد. پاسکال؛ ریاضیدان و فیلسوف قرن هفده میلادی جملهٔ جالبی دارد؛ میگوید: ریشهٔ همهٔ مشکلات بشر در این است که قادر نیست بهتنهایی و در سکوت برای مدتی درون یک اتاق بنشیند!
آن روزهای کرونایی گذشت و بالأخره جواب آزمایش منفی شد و برگشتم سرکار. جنگ و صلح را تمام کردم و یک نفس خواندم و دربارهاش نوشتم. نمیدانم شاید اگر بهجای کرونای خفیف نوع شدیدش را تجربه میکردم، چه نگاهی الان داشتم، اما همان قرنطینه سههفتهای هم کافی بود تا کمی با خودم خلوت کنم.
و حالا بعد از چند بهار و زمستان و دوباره بهار؛ در روزهای جنگ، یک روز صبح قبل از آنکه زنگ ساعت به صدا درآید، نیمچه اضطرابی که وجودم را فرا گرفته بود، باعث شد تا به سمت رد نوری که از بالکن کوچک خانه میتابید بروم و از لای پرده نظرم به رقص برگهای درختان جلب شود. بعد ناخودآگاه یاد معنویت جاری در فیلم «روزهای عالی» ویم وندرس که تازه دیده بودم افتادم؛ داستان مردی آرام و نظافتچی که از چیزهای کوچک برای خودش معنا ساخته است. متاثر از آن فیلم به خودم گفتم شاید معنویت، گاهی یعنی همین نفسکشیدن در لحظهای که هستی در میان صداهای ناشی از حضور جنگندهها و بمبافکنها، بیهیاهو و بیتظاهر، یعنی دیدن نور خورشید روی دیوار، شنیدن صدای چای که در استکان میجوشد، حسکردن حضور دوستی که سکوتش از هزار کلمه عمیقتر است و سخنگفتنش ارزشمندتر. مثل دوستی که در بحبوحه جنگ سعی میکرد دوستان را دورهم جمع کند، مثل کسانی که با غلبه بر ترس از لاک تنهایی و خانوادگیشان بیرون زدند تا به دیگران کمک کنند. مثل آن نانوای خوشبرخورد محل که هر روز تنورش داغ بود، معنویت یعنی همین مهربانیهای بیبهانه، یعنی خندیدن بیتملق، یعنی گذشتن از قضاوتهای بیجا، یعنی روی قولوقرارماندن.
سخت است، البته میدانم آن هم وسط هایوهوی ناشی از جنگ. ولی واقعاً گاهی همین چیزها تسکیندهنده است، مثل دعایی که از اعماق وجودت میگذرد یا لبخند دستفروش داخل پارک که خسته است، اما هنوز امید دارد.
فهمیدن اینکه جهان نه میدان مسابقه، بلکه باغی برای باهمبودن است، تسکیندهنده است.
وقتی بفهمیم کسی که از وقتش برای ما خرج کرده، بیکار نبوده و خیلی کارها در انتظارش بوده که ترجیح داده از آنها گذر کند، قدر لحظات باهمبودن را این روزها بیشتر درک میکنیم.
رهاشدن از بایدها و شدنهای زورکی و رسیدن به همان چیزی که همیشه دوست داشتی باشی: روشن، آرام، صبور و دغدغهمند میتواند رهاورد خانهنشینی اجباری روزهای جنگی باشد.
بودن در وقتی که دوستی عاجزانه خواستار کمک است _حتی در روزهایی که خبر از جنگ نیست_ عیار انسانیتمان را مشخص میکند.
وقتی که عمل به وعدههای کوچک در زندگی روزمره کارساز است، درک خواهیم کرد که پایبندی به صلح در سطح جهانیاش چقدر اهمیت دارد و بدعهدی چقدر میتواند ویرانگر باشد. معنویت گاهی یعنی توجه به همین چیزهای بهظاهر کوچک حتی در دلِ جنگ.
روایت از مرتضی صالحآبادی