کد خبر:۵۴۰۰
خِیرنگاری در جنگ؛

دریادل

چند سال است که یکی از کارت‌های بانکی‌ام را به خیریه اختصاص داده‌ام، یکی از آشناها عادت دارد رسید واریزی‌اش را می‌فرستد و همیشهٔ خدا بابت کم‌بودن مبلغ عذرخواهی می‌کند و می‌گوید: «دعا کنید حقوق نیروهای مسلّح، بیشتر بشه تا ما هم بتونیم بیشتر کمک کنیم.» یک‌بار که برای تهیهٔ جهیزیهٔ یک عروس یتیم، کمک کرده بود، گفت حقوقش زیر بیست تومان است و من تعجب کرده‌ بودم که پدر دو فرزند، چطور با این حقوق کم، زندگی را می‌گذراند؟!
دریادل

 چشم‌های پیرزن به دریا خشک شده بود. سی‌سالی می‌شد که هر غروب می‌رفت کنار ساحل و زل می‌زد به دریا. آن‌قدر به دریا چشم دوخت و گریه کرد که دریا خجالت کشید و رنگش را به پیرزن غرامت داد، در ازای جان دو جوانش. چشم‌های پیرزن را در کودکی دیده بودم؛ آن اوایل که پسرهای دریادیده‌اش رفته بودند تجارت و برنگشته بودند. از بندر آمده بود قم که برود تهران دنبال پسرهایش. لابد یک روز که زل زده بوده به دریا، این فکر به ذهنش رسیده که شاید دزدان دریایی، پسرهایش را دزیده باشند و باید برود رئیس‌جمهور را ببیند و بگوید دستور بدهد پسرهایش را از دست دزدان دریایی نجات بدهند. هر چه بابا به پیرزن می‌گفت چنین چیزی محال است و بی‌خود، خودش را خسته و سرگردان نکند، گوشش بدهکار نبود و قطره‌های ممتدّ اشک از چشم‌های قهوه‌ای‌اش می‌‌جوشید و می‌ریخت روی پَر شال عربی‌اش.

 رفت تهران و برگشت قم و به بابا گفت برای رئیس‌جمهور نامه نوشته و ارجاعش داده‌اند به بنیاد شهید؛ چون یکی از پسرهایش جانباز جنگ تحمیلی بوده، اما هیچ‌وقت نرفته دنبال پرونده‌سازی و حقوق‌بگیری و این چیزها.

 خوب یادم است که بابا سرش را زیر انداخت و تسبیح توی دستش را چرخاند و گفت: «ان‌شاءالله که خِیره و زود پیدا می‌شن.» اما پیدا نشدند. آن‌قدر پیدا نشدند که چشم‌های پیرزن آبی شد، به رنگ دریا. حالا نه می‌تواند دریا را ببیند، نه صدای موج‌هایش را بشنود، اما هنوز هم هر غروب، لنگان‌لنگان خودش را می‌رساند به ساحل و برای بچه‌هایش مرثیه می‌خواند. 

 روزهای اول جنگ فعلی، بابا با دخترعمه‌اش تماس گرفت و احوالش را پرسید. پیرزن آهِ بلندی کشید؛ آن‌قدر بلند که سوز صدایش به ما هم رسید. گفت: «فکر کنم دوباره جنگ‌زده بشیم و بیاییم قم.» بابا تقریباً فریاد می‌زد تا صدایش از گوشی بگذرد و به سمعک‌های پیرزن برسد: «قدمتون روی چشم ما. بلکه به‌بهانهٔ جنگ بیایید اینجا.»

 گریزهای پیرزن باز هم به بچه‌هایش رسید و گفت: «یادته اون‌وقتا با امیر و سعید اومدیم؟ سعید بچه بود، ولی امیر می‌رفت جبهه و مرخصی می‌اومد قم.»

 حالا بابا و ما هم، همراهِ پیرزن آه می‌کشیدیم. بابا پرسید: «اوضاع زندگی رو به راهه؟»

 پیرزن گفت: «چی بگم پسردایی؟ دوباره باید چشم‌هام رو عمل کنم.» می‌دانستیم که اوضاع زندگی‌اش تعریفی ندارد. حقوق جانبازی پسر بزرگ‌تر را می‌دادند به زن و بچه‌اش. همسرش هم وقتی پیرزن، جوان‌زن بود از دنیا رفته بود. بابا که تماس را قطع کرد گفت باید برایش کاری کنیم که در این روزهای جنگ، دست خالی نمانَد. پیرزن مناعت‌طبع زیادی داشت و به‌خاطر همین، دل بابا رضایت نمی‌داد که برایش از فامیل‌ها کمک بخواهد. خودش مبلغی را کنار گذاشت و به من گفت به دوستانت بگو می‌توانند کمک کنند؟ شرح حال پیرزن دریاچشم را در کانالم نوشتم. سه‌چهار‌روزه، پول خوبی جمع و به حسابش واریز شد. بابا دوباره به بندر زنگ زد و بااحترام بسیار، طوری‌که عزت‌نفس پیرزن مخدوش نشود، گفت فلان مبلغ تقدیمش شده. ذوق در صدای خسته‌اش دوید و آن‌قدر دعا کرد که نگوونپرس.  

***

 چند سال است که یکی از کارت‌های بانکی‌ام را به خیریه اختصاص داده‌ام و هروقت مورد جدیدی پیدا می‌شود، به دوستانم می‌گویم نیازی به اعلام واریزی نیست، اما یکی از آشناها عادت دارد رسید واریزی‌اش را می‌فرستد و همیشهٔ خدا بابت کم‌بودن مبلغ عذرخواهی می‌کند. هرچه هم می‌گویم من هیچ‌وقتِ خدا رسیدهای خیریه را دانلود نمی‌کنم و مبلغش را نمی‌بینم، فایده ندارد و باز هم ابراز شرمساری می‌کند و می‌گوید: «دعا کنید حقوق نیروهای مسلّح، بیشتر بشه تا ما هم بتونیم بیشتر کمک کنیم.» یک‌بار که برای تهیهٔ جهیزیهٔ یک عروس یتیم، کمک کرده بود، گفت حقوقش زیر بیست تومان است و من تعجب کرده‌ بودم که پدر دو فرزند، چطور با این حقوق کم، زندگی را می‌گذراند؟!

 اوایل جنگ کنونی هم بنابر عادتش، رسید کمک به پیرزن دریاچشم را فرستاد و باز هم بابت کم‌بودن کمکش عذرخواهی کرد و گفت: «به نیّت سلامتی برادرم تقدیم کردم. آخه عضو نیروی دریایی ارتشه و چندروزه که هیچ خبری ازش نیست و خیلی نگرانش هستیم.» من هم نگران شدم. گفتم هروقت خبر سلامتی‌اش آمد، ما را هم باخبر کنید. خدا را شکر، چند روز بعد پیام داد و گفت برادرش پیام داده و گفته خوب هستند، اما اوضاع خوب نیست و برایشان دعا کنیم.

 چند روز بعد، مبلغ دیگری به کارت خیریه واریز شد. تعجب کردم، چون موردِ خیریهٔ جاری نداشتیم که کسی بخواهد کمک کند. کمی بعد، همین دوست نظامی پیام داد و گفت فرزند سوّمش به دنیا آمده و این مبلغ ناقابل را برای سلامتی بچّه به یک سیّد نیازمند برسانم. چون خودش سیّد بود، ترجیح می‌داد صدقه‌اش به دست سیّد برسد. پیرزن سیّدی را می‌شناختم که بیماری قلبی داشت و وضع خوبی نداشت و به‌سختی روزگار می‌گذراند. مبلغی را که برخلاف ادعای دوستمان اصلاً هم کم نبود، به حساب پیرزن نیازمند واریز کردم و بعد، تماس گرفتم و گفتم که هدیه‌ای را از طرف یکی از دوستانم تقدیمشان کرده‌ام. چند ثانیه سکوت کرد و بعد، با صدای بغض‌آلودی گفت: «ازش تشکر کن و بگو آبروم رو خریدی. الهی به حقّ جدّم خدا آبروت رو بخره.»

 مطمئنم چشم‌های پیرزن سیّد هم مثل پیرزن دریاچشم، خیس بود.

شب، موقع خواب، یاد دعای پیرزن افتادم و با خودم گفتم حتماً صبح، پیامش را برای دوستمان می‌فرستم و می‌گویم پیرزن سلام رسانده و گفته الهی خدا آبرویت را بخرد. موقع خواب بود، اما خوابم نمی‌برد. بی‌قرار بودم انگار. گوشی را برداشتم و دیدم در گروه مشترک با دوست مذکور، بلبشویی برپاست. پیام‌ها را بالا می‌رفتم و گیج‌تر می‌شدم. کسی چیزی نمی‌گفت و فقط ایموجی گریه به‌راه بود. گریه‌ها را که رد کردم، یک عکس ظاهر شد. لعنت به این اینترنت که هیچ عکسی را باز نمی‌کند. با دست‌های لرز‌لرزان نوشتم: «چی شده؟ این چیه؟»

 یکی از دوستان جواب داد: «آقای توسّلی شهید شده، شهید سیدعلی توسلی.»

 یاد بچهٔ بیست‌‌روزه‌اش افتادم، یاد رسیدهای خیریه و یاد دعای پیرزن سیّد. نوشتم: «خدا آبروش رو خرید.» گریه امانم نمی‌داد. من هم دریاچشم شده‌ بودم انگار.

 روایت از منصوره رضایی؛ نویسندهٔ کتاب طنز «یکی‌شون خیلی خوبه»

 


ارسال دیدگاه
captcha