یک آواربرداری ادیبانه
تا قبل از این ماجراها، خودم هم فکر میکردم که اگر سروکارت با قلم باشد، فقط مینویسی و روایت میکنی از وقایعی که بر سر این مردم آمده؛ یعنی یکی دو تا خبر میگذاری کنار دستت و با عکس و فیلمهایی که خبرنگار از حادثه گرفته، روایتی جانسوز و جانگداز مینویسی و بهقول باکلاسهای این عرصه، قلمفرسایی میکنی و مینگاری تا در تاریخ ثبت شود که چه بر ما گذشته و نگذشته. خیالت هم راحت میشود از این باری که بر دوش خودت و قلمت هست. شب هم در تجمعاتی که پخش تلویزیونی دارد، چند قدمی پیادهروی میکنی و پرچمی میگردانی و با خوردن چای موکب هم شام آن شب هضم میشود و آخر شب راحت میخوابی.
اما این روزها که نزدیک روز چهلم جنگ تحمیلی سوم هستیم و دیگر داریم عادت میکنیم به این بروبیاها، از همان قلمبهدستان واکنشی عجیب دیدم. یعنی نگارش و حضور و در تجمعات که بماند، گروهی دیدم از اهالی فرهنگ که مستقیم در میدان حضور داشتند و سوای قلم از جان مایه میگذاشتند. گروهی جانبرکف برای آواربرداری از مناطق موشکخورده!
آواربرداری، حمل اثاثی که زیر آوار مانده، نصب شیشه و یا کاری که متخصص بنّا میخواست و یا حتی جابهجایی با ماشینی که داشتند، فراخوانهایی بود که در گروه میگذاشتند و میدیدم سریع هم به حد نصاب میرسد و سر من بیکلاه میماند. حالا همه نویسنده، ادیب و هنرمند.
من لااقل میتوانستم چشمانم را ببندم و از آن صحنهها بنویسم، اما دلم میخواست شبیه نادر ابراهیمی که با کمال تبریزی و ابراهیم حاتمیکیا پا شد رفت جبهه تا از جنگ بنویسد و نتیجهاش شد کتاب «با سرودخوانِ جنگ در خطه نام و ننگ» من هم از نزدیک ببینم و بنویسم. تا روزی که بالأخره قرعه به نام من افتاد و در یک عملیات حاضر شدم.
البته نه من سواد و قلمی دارم که بشوم نادر ابراهیمی و نه آنجا میدان جنگ بود؛ جنگی که صبح بیدار شوی و ببینی کل خاطرات یک ماه پیشت حالا خاک شده، عین نامردی است و بهقول مجید سوزوکی "آدم خوبه جیگر داشته باشه!" اصلاً نمیدانی از کجا خوردهای، دشمنی که اصرار دارد بگوید فقط نیرو و تجهیزات و اماکن نظامی میزند، با فرهنگسرا چه کار دارد؟!
مگر نه این است که ما اهالی قلم و فرهنگ روزهایی را باهم اینجا جمع شدیم و فقط از ادبیات گفتیم و رسانه و طنز؟!
درواقع، عملیات آواربرداری در جایی بود که همین یک ماه پیش آنجا اردو داشتیم. میدانمیدانی که میگفتند، برای من همینجا بود. اردو که گعدهای بود از طنزنویسانِ کاردرست و چند استاد که کلی گفتیم و خندیدیم و کلی هم چیز یاد گرفتیم و حالا از آن خاطرات تلی خاک مانده بود با کلی آهن سخت و سرد که همهچیز را خاموش کرده.
بعد از راهپیمایی ۲۲ بهمن وقتی که از غرفه برگشتیم، اردو را آغاز کردیم، حالا شده بودم نماینده آن گروه مستقر در اینجا که باید کاری میکردم. از دل این اتفاق است که برای آدم احساس سودمند یا مثمرثمربودن بهدست میآید، اینطوری آدم فکر نمیکند که کمکی از دستش ساخته نیست. خیلی مهم است که در بزنگاههای خاص ایران سهم داشته باشیم. روزی با قلم و روزی با بیل و جارو خاکانداز.
مشغول کار شدیم. هرکسی با هر چیزی که در دست داشت، چه داشت و چه دستهای خالی. اصلاً جای هیچچیزی جز کار نبود. یاد صحنههای زلزله و یا جنگ در فیلمهای ایرانی افتادم؛ آنجایی که نقش موسیقی متن مشخص میشود، جایی که دوربین در نمای POV تار میشود و صدای سوت گوش شخصیت اصلی روی تصویر پخش میشود. همین شده بودم.
اولش به خودم امیدواری میدادم که شبیه بنایی است و خانهای کوبیده شده تا ساخته شود، اما قدمبهقدم جابهجایی وسیلهها، سنگینی خاطرات و لحظات شیرین خیلیها را بههمراه داشت؛ کامپیوتر خاکآلود، میزی تکهپاره که روزی میگفتند در هنگام زلزله میتوانید زیرش پناه بگیرید، کتاب و دفتری که سوخته بود و نمیشد فهمید زغال است یا کاغذ. حتی خاک گلدان را میشد از خاک و نخاله آن آوار تشخیص داد و قدمقدم روی خاکها میشد دید صدای خندههایی که حالا اگر گریه نشده، ساکت که شده و صدای خوشی و خرمی کسانی که اگر غم و اندوهی نشده، خاموش شده... .
مگر میشد اصلاً میزیچیزی را جابهجا کرد؟! سنگینی ذاتی و روانیاش داشت ما را از کتوکول میانداخت، ولی نه، همین که میدیدم کسی بزرگتر از من، باتجربهتر از من دارد کار میکند، من هم حداقل خودم را بهکار میگرفتم تا اشکم درنیاید. اگر هم اشکی درمیآمد، حداقل آنها نبینند. البته همه این بودند. آنها میگفتند خاک درون چشمشان رفته و یا بروند یک چای استراحت کنند. ما هم که باور میکردیم. فقط شکر خدا که هیچکس زیر آوار نمانده بود وگرنه هیچچیزی از ما نمیماند؛ نه از او و نه از ما.
بعد از آواربرداری همگی خسته نشسته بودیم و دیگر نای حرکت نداشتیم. بچههای قلمبهدست سنگتمام گذاشتند پای این سنگهای سرد و سخت. همگی شکستیم ولی باز ایستادیم تا نگهداریم هرآنچه داریم. فهمیدیم و باید بفهمانیم که این پایان راه نیست. تازه شروع است برای از نو ساختن، برای تبری که خوردیم و بیشتر جوانه زدیم. برای ساختن. برای قوی ساختن. اول خودمان و بعد ایران را... .
روایت از علیرضا عبدی؛ نویسندهٔ کتابهای طنزِ شوگرچایی و کنترلزد