شبزندهدارانِ مراقب
تماسهای خانوادگی از همان لحظهٔ اول انفجار شروع شد. بدن من از ترس و پنجرهٔ خانه از صدا هنوز میلرزید که تلفنها زنگ خوردند: «سلام! خوبی؟ کجایی؟»
در همان تماسهای کوتاه و بریدهبریده تصمیم گرفتیم موقت و دستهجمعی تهران را ترک کنیم. صداها آنقدر نزدیک و هولناک بود که احساس کردم نه ایمان و باور کافی برای ماندن دارم، نه شجاعت و توان زیادی برای تابآوردن.
همیشه فکر میکردم اگر روزی جنگ بشود، مثل تمام فیلمهای دفاع مقدسی که دیدهام حتماً در صف اول خواهم بود، اما حالا با آنچه پیشرو داشتم، تمام تصویر پیشینم همراه با شجاعتم یکجا فروریخته بود.
میان جمعکردن وسیلههای ضروری، ناگهان یاد خانم ایکس افتادم؛ زنی از آشنایان که میدانستم این روزها تنهاست. دوباره با مادرم تماس گرفتم و یادآوری کردم حتماً در مسیر دنبالش بروند. تلفنها پشت سر هم زنگ میخورد. تماسها کوتاه بود و آشفته. تلفنزدن در این وضعیت برایم خستهکننده و آزاردهنده بود، اما راه دیگری نبود. همه فقط یک چیز میخواستند بدانند: «خوبی؟»
برای من که در بحرانها، تنهایی، سکوت و خانه پناهگاه میشود، حالا زندگی جمعی شروع شده بود؛ تمرینی بدموقع برای انعطاف و مدارا در بیحوصلهترین روزها. مدام صحنههای سریال «وضعیت سفید» در ذهنم جان میگرفت؛ خانهای شلوغ با آدمهایی که از بمباران دههٔ شصت به اطراف تهران پناه میبرند و سرنوشتشان بههم گره میخورد؛ سریال محبوبی که هیچ وقت فکر نمیکردم روزی شبیه همان صحنهها را زندگی کنم.
در جمع ما همه بودند: کودک، نوجوان، بیمار و سالمند. با بزرگترهای جمع قرار گذاشتیم دستکم از آرامش این جمع و خانه مراقبت کنیم، مدارا کنیم تا نگذاریم فشار این روزهای جنگ ما را بیش از این متلاشی کند.
فهمیدم اگر خیلی شجاع نیستم، اما چقدر صبورتر و تابآورتر شدهام. با کودکمان بازی میکردیم، با نوجوانمان شوخی میکردیم، از بیمارمان مراقبت میکردیم، با سالمندمان از خاطرات گذشته حرف میزدیم و جملهای از کتاب «ما ایوب نبودیم» مدام در ذهنم میچرخید: «مراقبت با موظبت تفاوت دارد. در مراقبت کیفتی هست که در مواظبت نیست.»
امان از شبها. شبهایی که بهسختی، به روشنی میرسیدند. شبها تا نزدیک صبح بیدار بودیم و دلنگران تهران و ایران.
گوشیها همیشه در دستمان بود. هر بار خبری از انفجار در محلهای میآمد، سریع به دوستان و آشنایان پیام میدادیم: «سلام! بیداری؟ خوبی؟»
لحظههایی که طولانیتر از همیشه میگذشت و بعد پیام میرسید: «سلام زندهام!»
و همین جواب کوتاه برای همان شب، کافی بود.
روایت از مهدیه نصیری