کار را که کرد؟
ماندهام در خانه و این مدت با مریضی خانواده و بعد خودم، بیشتر از هر وقت دیگری دور ماندهام از فعالیتهای اجتماعی، ولی یکی مثل آمنه میتواند دربارۀ کار خیر، مطالب زیادی بنویسد، فقط وقتش را ندارد.
چندباری که در تجمع دیدمش، محکم بغلش کردم. خودش را وقف جهاد کرده، آن هم زنانهاش، آشپزخانۀ مقاومت که پیش از جنگ عوایدش صرف کمک به غزه و جبههٔ مقاومت میشد، حالا دارد برای نیروها بسیج، هلالاحمر و دیگرنیروهای خدماتی جنگ، آذوقه تهیه میکند. به او پیام میدهم: «خاطرهای داری که بنویسم؟»
میگوید: «اتفاقات انقدر زیاده که تا شب یادم میره چی بوده. خودت یه روز باهامون همراه شو و ببین.»
این بهترین راه است، ولی انگار خردهکاریهای زندگی آوار شدهاند سر راهم و نمیتوانم یک روز بروم توی آشپزخانه پیشش. راستی آن بچههای آواربردار چطورند؟
یک روز که همسر با آنها همراه شده بود، برایم تعریف کرد که زنها وسایل خانههای آسیبدیدۀ مردم را بستهبندی میکردند توی جعبه و مردها آنها را بارِ کامیون میکردند تا صاحبخانه ببرد هر جا که میخواهد. یک عده هم از نیروهای جهادی پذیرایی میکردند، چای و نهار برایشان میآوردند؛ شاید یک آشپزخانۀ مقاومت دیگر.
یکی هم مثل محدثه این روزها پرچم میدوخت. با سه تا بچه و در نبود همسر میشود گفت: «من سرم شلوغ است و نمیتوانم.»
ولی بهجای این، گفت: «من یک چرخ بیکار در خانه دارم.» پرچم خام تحویل میگرفت، دور و جای دستهشان را میدوخت تا ارزانتر به دست مردم برسد. خوشبهحالش!
من که انگار مانده بودم زیر آوار این روزها. تنهاسرمایهام کلمه بود که خرج بچهها کنمش، بگذار متنی که آن اوایل نوشتم را پیدا کنم و همان را بیاورم اینجا: «آن روز خیلی غم داشتم، ولی گریه نه. یک جور غم ازلیابدی افتاده بود روی دلم که دوست نداشتم هیچوقت پاک شود، دوست داشتم باشد، بماند، بماند و رشد کند، بزرگ شود و کل شهر را بگیرد، کل فردا را و فرداهای بعد. غم در دلم چرخ خورد و چرخ خورد و مرا برد به کودکیام؛ غمگینترین آوازی که تا بهحال شنیدهام لالایی مادربزرگم است. چند کلام پراکنده، یک ریتم و چند تصویر از آن در ذهنم مانده؛ مادری برای کودکش از تفنگ سر پری میخواند که بابا بر دوش انداخته، سوار اسب سفیدش شده و به جنگ دشمن رفته است. آن جنگ کدام است و دشمن کیست را نمیدانم. احتمالاً مادربزرگ هم نمیداند. قدیمیتر از سن اوست، ولی حسش را میفهمم؛ حس اضطراب مادری که شوهرش را به جنگ فرستاده و سنگ صبوری جز کودک شیرخوارش ندارد. پسرهایم بزرگ شدهاند دیگر کمتر برایشان لالایی میگویم، ولی دلم لالایی خواست. شروع کردم بهخواندن، بهنوشتن.
لالا لالا گل خنده
بابا پشت پدافنده
دل از کل جهان کنده
رو پیشونیش یه سربنده
لالایی که تمام شد، بلند خواندمش و آن وقت بود که بغض چندروزهام شکست، یک لالایی دیگر نوشتم و یکیدیگر. دلم میخواهد تمام بچههای دنیا را من خواب کنم. روی پایم آرام تکانشان بدهم، بخوانم و بخوانم.
لالا لالا لالالایی
میآد امشب صداهایی
صدای بام بابام بایی
لالا لایی لالا لایی»
کل تلاش من شد ۴ لالایی و ۵ داستان کودک. چندتایی را توانستم پادکست کنم و برسانم به گوششان گرچه خیلی ادامه پیدا نکرد، مریضی و گرفتگی صدا مانع شد. دوست گویندۀ حرفهایام که پیشنهاد داد داستانها را صوتی کند، نتوانست ادامه دهد.
کاش یک روز یکی مرا از زیر آوار روزمره در بیاورد و با آمنه همراه شوم یا بروم در گروه جهادی و کمک کنم به سرپاشدن زندگی مردم. حتماً آن وقت چیزهای بیشتری برای نوشتن پیدا میکنم. نوشتن از آدمهایی که ۴۰ روز است زندگی عادیشان را گذاشتهاند کنار و برای مردم کار میکنند، خودش کار خیر است.
روایت از مطهره طاهری