معنای وطن
این روزها بیشتر از هر زمان دیگری معنای وطن را میفهمم. کلماتی مثل غیرت، همبستگی، همدلی و عرق ملی را قبلاً در کتابها، شعارها و سخنرانیها شنیده بودم؛ واژههایی بزرگ که گاهی فقط روی برگۀ کاغذ زندگی میکردند، اما حالا آنها را در خیابانها میبینم. در نگاه مردم... .
من خبرنگارم. عادت دارم میان جمعیت راه بروم و از نزدیک ببینم مردم چه میکنند و چه میگویند. این روزها برای تهیهٔ یک گزارش میدانی به نماز جمعه رفتم؛ جایی که جمعیت موج میزد. زن و مرد، پیر و جوان و کودکان پرچم ایران را در دست گرفته بودند و با اشتیاق آن را تکان میدادند. برای خیلیها آن پرچم فقط یک پارچۀ سهرنگ نبود؛ چیزی شبیه یک حرمت، شبیه نشانهای مقدس بود... .
در گوشهای، موکبی برپا شده بود. عدهای وسایلی میفروختند تا درآمدش صرف کمک به مدافعان کشور شود. کمی آنطرفتر نیروهای هلالاحمر میان جمعیت میچرخیدند، فشار خون میگرفتند و به مردم خدمات میدادند.
میان این رفتوآمدها صحنهای دیدم که برایم ماندگار شد؛ مادری مشغول نماز بود و کودک یکسالهاش بیتابی میکرد. یکی از دختران هلالاحمر، بیآنکه آن مادر را بشناسد، آرام کودک را در آغوش گرفت. با او بازی کرد تا مادر بتواند نمازش را تمام کند. شاید خودش هنوز مادر نشده بود، اما در همان لحظه مادرانهترین کار ممکن را انجام داد.
چند شب پیش هم در خیابان سعدی شمالی زنجان پیرمرد و پیرزنی را دیدم که میگفتند هر شب کنار خیابان میایستند. آن شب که باران شدیدی میبارید، جلو رفتم و پرسیدم چرا در این هوا اینجا ایستادهاند. پیرمرد لبخندی زد و گفت: این کمترین کاری است که میتوانیم برای کشورمان انجام بدهیم.
همسرش آرام اضافه کرد که دخترانشان در خارج از کشور زندگی میکنند و بارها از آنها خواستهاند به آنجا بروند، و او گفته است: واسه چی فرار کنیم؟ اینجا خونهمونه.
حرفهایش در گوشم تکرار میشد: دختر عزیزم ما سال ۶۰ روزهای جنگ رو دیدیم، موندیم، نباختیم...پیروز شدیم، کی باورش میشد؟! ولی ما خدا رو داشتیم...باورداشتیم که پیروزیم...همهٔ مردم... .
آن صورتهای شریف زیر باران، باعث شد بغضم بترکد و مثل کوچک و بزرگ شهرم من هم در خیابان ماندم... .
این روزها معنای وطن را در همین صحنهها میبینم؛ در نگاه کودک سهسالهای که پرچم ایران را با شور تکان میدهد، در صدای پیرمردی که با سالها زندگی هنوز از دفاع از کشورش حرف میزند، در جوانانی که هر شب موکب برپا میکنند و بینامونشان خدمت میکنند.
اما شاید عمیقترین لحظه وقتی بود که خبر رسید حسینیۀ اعظم زنجان هدف حمله قرار گرفته است. آن شب بسیاری از مردم شهر را دیدم که با چشمانی اشکآلود از کنار حسینیۀ عبور میکردند. بعضیها فقط میایستادند و نگاه میکردند. انگار بخشی از خاطراتشان زخمی شده باشد.
حسینیۀ اعظم برای زنجانیها فقط یک بنای تاریخی نیست. بسیاری از ما خاطرات مشترکی با این مکان داریم؛ شبهای محرم که جمعیت تا دورترین کوچهها امتداد پیدا میکرد، صدای نوحهای که از بلندگوهایش در شهر میپیچید و مردمی که با نذر و اشک و دعا کنار هم میایستادند.
اینجا جایی است که نسلها در آن یکدیگر را پیدا کردهاند؛ جایی که غریبهها هم در کنار هم احساس آشنایی میکردند... . آری برای مردم این شهر، حسینیۀ اعظم فقط یک مسجد نبود، بخشی از حافظهٔ جمعی ما بود.
حالا شاید بخشی از آن تخریب شده باشد، اما چیزی که در دل مردم ساخته شده، فروریختنی نیست. حسین تمامشدنی نیست و مردمی که شهادت برایشان آرمان است، تمامشدنی نیستند... .
ملتی که با ذکر یا حسین خو گرفتهاند، با حسین میمانند... . این روزها هر بار که به شهرم نگاه میکنم، میفهمم وطن دقیقاً همینجاست؛ در دل مردمی که با همهٔ سختیها هنوز کنار هم ایستادهاند، هنوز پرچمشان را بالا نگه داشتهاند و هنوز باور دارند که بعضی چیزها _مثل عشق به وطن، خاک و سرزمین_ هیچوقت فرو نمیریزد.
روایت از فاطمه آزادی (خبرنگار ایسنای زنجان)