«زندگی شستن یک بشقاب است»
دوستم زنگ زد و گفت: «میتونی سال تحویل پیش خانوادهات نباشی؟»
تازه از خواب بلند شده و نفهمیده بودم چند بار به من زنگ زده بود. هنوز در خواب و بیداری سِیر میکردم که گفت: «پیامهات رو دیدی؟ ببین میتونی بیای؟»
همزمان پیامها را با چشم نیمهباز داشتم میدیدم؛ فهمیدم اوضاع از چه قرار است، گفتم: «بذار ببینم چی میشه؟»
قرار بر این بود که ساعتِ تحویل سال به یکی از هتلهای محل اقامت خانوادههای آسیبدیده در جنگ، سر بزنیم.
بهمحض اینکه فهمیدم وقت کمی دارم، بلند شدم. قضیه را را به خانواده گفتم، از سر تعجب نگاهی به من انداختند. بلافاصله گفتم :«تنها کاریه که فعلا میتونم انجام بدم.»
نگاهشان عوض شد. قطرهٔ اشکی از چشمان مادرم افتاد. گفتند: برو.
من هم با اینکه میدانستم چه قدر برایشان مهم است سال تحویل کنار هم باشیم، رفتم. کار گروهی ما قرار بود لحظات بهیادماندنی و خوبی را برای این خانوادهها بسازد.
به محض ورود به هتل، جا خوردیم که چرا هنوز سفرهٔ هفتسینی چیده نشده. فرصت کمی تا تحویل سال مانده بود و ما نمیدانستیم همهٔ وسایل را چطور جور کنیم. با دوستم بهسرعت سوار ماشین شدیم. یک سوپری را گیر آوردیم و شکلات، ظرف، سیب و چند قلم جنس خریدیم، به گل فروشی محل که رسیدیم، مرد گلفروش گفت :«بهبه! دقیقه نودیها.»
من هم نه به او، بلکه به وضعیت جنگیام خندیدم. اینکه چطور زندگی، خانه و سنتهای دیرینهٔ ما به هم ریخت. بوی گلها اما اجازه فکرهای اضافی را به من نداد. خریدها که تمام شد، با نگاهی به تهرانِ خلوت و خیابانهای شستهشده با باران، میخواستم حتی در این وضعیت جنگی پیادهروی کنم، اما وقت تنگ بود.
انگار انعکاسِ من در چالههای آب ایجادشده با باران و شیشههای ساختمانهای بلند، حالا طور دیگری بود که نمیفهمیدمشان. من عوض شده بودم یا تهران؟ حالا که خانههای شهروندان این شهر با یک بمب دود میشد و به هوا میرفت، آنها چه حسی به تهران داشتند؟ گل و سبزهبهدست، از میان افکار و خیابانها گذشتم.
به هتل که رسیدیم با وسایل نصفهونیمه هفتسین را چیدیم. خانوادهها کمکم آمدند. پیرمرد و پیرزنی را دیدم که لنگلنگان راه میرفتند و ساکت بودند. به سمت پیرمرد رفتم و از او پرسیدم :«سلام، چه خبر؟ حالتون چه طوره؟»
پیرمرد حال حرفزدن نداشت، اما باز انگار نمیخواست دل منِ یکلاقبا را بشکند. از خانهاش گفت که خاک مُرده رویش پاشیدهاند. با خودم گفتم چه قدر سخت است بعد عمری تلاش، دودشدن زندگیات را ببینی. پیرمرد دستی به پایش کشید و ساکت شد. من هم به احترام او ساکت شدم. دم سال تحویل، پدر خانوادهای چهارنفره که دختری کوچک با لبخندی شفاف داشت، برایمان دعا کرد.
صدای پدافندها که جای توپهای عید را پر کرده بودند، بلند شد. خستگیِ جمع طوری بود که با آههای ممتد هم برطرف نمیشد. دوستانم بلند شدند، در گوشهوکنار شکلات پخش کردند، حافظ خواندند و هر کدام به حرف و سخن و کاری پرداختند. من اما توجهام به دختری جوان جلب شد که خندهٔ عمیقی میزد. کنار مادرش نشسته بود. رفتم کنارش و سؤالی را که از پیرمرد پرسیده بودم تکرار کردم. شروع کرد به گزارشدادن از روز و ساعت بمبافکنی آن اسمشرانیاورها و شرح خرابیها کرد. انگار داشت شعری را که بارها خوانده و از بر بود را تکرار میکرد. گفت: «روزها میرم ظرفها و چیزهایی که مونده رو میشورم. حالم خوب میشه اینطور.»
من هم دل به دلش گذاشتم و گفتم: «تفریح خوبیه.»
هردو خندیدیم. غم و ناراحتیاش زیاد بود. میگفت قسط درستکردن این خرابیها به قسطهای قبلیام اضافه شده. صورت گشادهاش وقت گفتن این حرفها تغییری نمیکرد. وقتی داشت میرفت ازش پرسیدم: «راستی اسمت چیه؟» فامیلیاش متعلق به محلهٔ خاصی بود که من میشناختمش. گفتم: «عه! من اونجا رو خیلی خوب میشناسم. فامیلیات از محلهاته.»
او خندهٔ عمیقی زد و رفت. با خودم فکر کردم «خانه» کجاست؟ شاید همان جایی که با شستن ظرفهای شکستهاش و زدودن خاک از وسایلش، حالت بهتر میشود. حتی اگر خودت را در انعکاس شیشههای ترکخوردهاش نشناسی.
روایت از زینب شفیعی