کد خبر:۵۲۸۴
خِیرنگاری در جنگ؛

به شیرینی سمنو

چراغ‌های شهر هنوز روشن‌اند.
به شیرینی سمنو

 هیچ‌کدام رویش را نداشتند. آخر سر مجبور شدند سنگ‌کاغذقیچی کنند. قرعه به‌نام لیلا و زهرا افتاد. روسری‌ها را زیر چادر مرتب کردند. ظرف سمنو را دست گرفتند و وارد مغازه شدند:

 _سلام، خسته نباشید. ما دانشجوهای دانشگاه شریف هستیم. خواستیم ازتون تشکر کنیم که در این شرایط چراغ مغازه رو روشن نگه داشتید و به مردم خدمت می‌کنید.

 ظرف سمنو را روی میز گذاشتند و رفتند.

 مغازه‌دار جوان دستی به موهای ژل‌زده‌اش کشید. قبل از خوردن سمنو کامش شیرین شده بود.

 روایت از مریم صفدری


ارسال دیدگاه
captcha