خِیرنگاری در جنگ؛
به شیرینی سمنو
چراغهای شهر هنوز روشناند.
هیچکدام رویش را نداشتند. آخر سر مجبور شدند سنگکاغذقیچی کنند. قرعه بهنام لیلا و زهرا افتاد. روسریها را زیر چادر مرتب کردند. ظرف سمنو را دست گرفتند و وارد مغازه شدند:
_سلام، خسته نباشید. ما دانشجوهای دانشگاه شریف هستیم. خواستیم ازتون تشکر کنیم که در این شرایط چراغ مغازه رو روشن نگه داشتید و به مردم خدمت میکنید.
ظرف سمنو را روی میز گذاشتند و رفتند.
مغازهدار جوان دستی به موهای ژلزدهاش کشید. قبل از خوردن سمنو کامش شیرین شده بود.
روایت از مریم صفدری
لینک کپی شد
گزارش خطا
ارسال دیدگاه