ترکخوردن «شیشهٔ نازک تنهایی» با موج انفجار
استاد اسلحهشناسیمان میگفت: اگر صدای انفجار را واضح شنیدی، به تو مربوط نمیشود، احتمالا منظورش این بوده که من را پودر نمیکند، اما از شما چه پنهان، من هر چه صدای انفجار میشنوم به من مربوط است و قلبم را میلرزاند. فکری میشوم که چه کسانی صدای انفجار را نشنیدهاند؛ زن بودند یا مرد؟ خردسال یا بزرگسال؟ پیر یا جوان؟ این روزها با صدای انفجار بیدار شدن برای خیلی از ما عجیب نیست، اما هنوز به آن عادت نکردهایم. طول میکشد تا دوباره به چند دقیقه قبل برگردیم. گاهی صدای انفجارهای نزدیک، موج میاندازد روی درودیواروپنجره و قوهٔ ادراکی ما! حواس پنجگانهمان را دچار ارتعاش میکند و به قول سهراب: «شیشه نازک تنهاییمان ترک برمیدارد.»
اینترنت را که وصل میکنم و وارد فضای خبر میشوم، موج انفجار را حتی بیشتر حس میکنم:
صدای انفجار مهیب از #غرب_تهران
صدای انفجار از سمت شرق تهران
شنیدهشدن صدای انفجار از شمال تهران
فعالیت شدید پدافند جنوب تهران
البته میدانید، تهران فقط همین چهار تا جهت اصلی را که ندارد. تهران بیکرانه است. کلی غرب دارد! کلی شرق دارد.
شمال و جنوبش را بارها به هم وصل کرده است. تهران در یک محدوده جغرافیایی اسیر نمیشود که با این همه موشک دوام آورده!
صبح با صدای انفجار بیدار شدم، نمیدانم چندمین انفجار، من را که با حجمی از قرصهای مسکن و سرماخوردگی خوابیده بودم، بیدار کرد، ولی بعدش را شمردم! پنج انفجار دیگر با فاصلهٔ زمانی ده ثانیه یا بیشتر تکرار شد و برای هر کدام بیشتر توی خودم خزیدم، از فکری که تمام دیروز و دیشبم را پر کرده بود و با قوت پسش میزدم. از اینکه اطراف محک را زده و آن همه بچه و مادر توی بیمارستان، ترسیده و منتظر... .
کاش میتوانستم بهشان بگویم وقتی قوای ادراکیتان سر جایش بود، نترسید. اما ترس که دست خود آدم نیست، از جا میپراند، گلوی آدم خشک میشود، قلبش تند میزند و دلش هری میریزد.
خلاصه کنم به اینکه ما #دههشصتیها نظرکردهایم. همه چیز دیدیم توی زندگی. یعنی تجربهٔ زیستهمان زیاد است. هر دههشصتی میتواند یک شاعر باشد. هر دههشصتی یک داستاننویس... ، یک هنرمند.
من اسم خودمان را نمیگذارم #نسل_سوخته، میگذارم... .
صدای همهمه از پشت پنجره میآید:
یکی از بچههای سایت که به کاپتان حسون معروف است، دست پر آمده و برای او دارد شرح میدهد. صدایش هیجان دارد. این را از کموزیادشدن شدت صدا حدس میزنم. دیروز رفته بود بندرعباس، سپرده بودم چند جلد کتاب برای من و بچهها بخرد. دیشب از توی کتابفروشی تماس گرفت و گوشی را داد دست مرد کتابفروش که از صدایش معلوم بود پیرِ کار است. از بختیارعلی کتاب میخواستم، همه را داشت.
حالا کاپتان حسون آمده بود و بهجز کتاب، کاغذرنگی و چسب و پرگار و ماژیک، دستش از پر خبر است و به خیال خودش آرام آرام برای او دارد تعریف میکند:
_مهندس! باز لنگه رو زد! تا حالا دهبار نیروی دریایی رو زده! خب تخلیهان اونجا! چی رو میزنه؟ همهٔ بچههای نیروی دریایی لنگه خب الان دریان!
ها! دیشب پل رو هم زده لاکردار. «پل قشم».
اینم بگم که همی تو راه ... . دیشب لانچر آوردن از اونجا ساعت یک شب موشک زدن ماشاءالله... .
بعد صاحب صدایش را بلندتر کرد انگار که ذوق کند گفت:
_مهندس! مو فک میکنم ای جریان تنگه، کل دنیا رِ سرکار گذاشته... .
نمیشنوم او چه میپرسد. لابد دست انداخته زیر بازوی کاپتان و میکشاندش آنورتر تا از تلفات بپرسد... .
روایت از لیلا مهدوی