دوقلوهای شیرین
چراغ بیرون را خاموش کردم. کاسبی کساد بود. قبل از جنگ روزی پانزده تا بیستمیلیون دخل میزدم، ولی در این روزها بیشتر از ششهفتمیلیون فروش نداشتم. چطور میتوانستم کرایهٔ صاحب مغازه را بدهم؟ باید از سرمایهام خرج میکردم. از وقتی بهدلیل جنگ مدرسهها تعطیل شد، کسبوکار من هم بهفنا رفت. میخواستم سیگاری آتش برنم و به بخت و اقبالم فحشهای آبدار بدهم که صدای حیدرحیدر یاصهیون پیچید توی سرم. ردیفی از اتومبیلها پشت سر هم وارد خیابان شدند. همهشان پرچم داشتند. پوزخند زدم. چه دل خجستهای دارند این جماعت: دو روز دیگه آمریکاییها میریزن اینجا و اون شازدهٔ بیعرضه رو قالب میکنن به ما، اون وقت اینها راه افتادن توی خیابون برای رجزخونی و حیدرحیدر.
_آقا بستنی دوقلو داری؟
جوانی باریکاندام که سرتاپامشکی پوشیده بود، مقابلم سبز شد، جا خوردم. بهخصوص وقتی دیدم پرچم دست گرفته.
_کیم دوقلو داری؟
به یخچال بستنیها اشاره کردم. حالوحوصله حرفزدن نداشتم. میخواستم کرکره را بکشم پایین و بروم. از شانس نداشتهای که داشتم، آن شب هوا سرد و بارانی بود.
_خیلی ممنون.
کارت کشیدم و نگاهش کردم. لبخند زد. نگاهش کردم، باز هم لبخند زد.
گفتم: «این کارتخوان علم غیب ندارهها.»
جوان با دستپاچگی گفت: «آها، پنجاهوهفت، پنجاهوهفت.»
نفسی عمیق کشیدم و کارتش را پس دادم، اما از جایش تکان نخورد.
_نمیخوای تشریف ببری؟
با همان لبخند پرسید: «ببخشید چاقو خدمتتون هست؟»
داشت میرفت روی اعصابم.
_بببن منو.
_بله
_من شبیه چاقو کشهام؟
_نخیر! پرسیدم.
_پس چی؟
_ببخشید میخواستم، نصفش کنم.
کارد میوهخوری را روی پیشخوان گذاشتم. بستنیها را با دقت از هم جدا کرد و گفت: «اشکالی نداره، یکیاش مال شما باشه؟»
پرسیدم: «واسه چی؟»
_همینطوری.
_من بستنی دوست ندارم.
_راستش رو بخوای حس کردم از چیزی ناراحتی، خواستم... .
حرفی نزد، چیزی نگفتم.
_ببخشید!
این را گفت و رفت. بستنی را برداشتم و صدایش زدم: «آقا، استاد، بیا!»
برگشت.
گفتم: «این چند روزه حالوحوصله ندارم. جنگ و بدبختی... .»
لبخند زد و گفت: «قصهٔ بستنی دوقلو رو میدونی؟»
سر تکان دادم؛ یعنی نه.
_زمانی که جنگ جهانی دنیا رو گرفت، خیلیها کشته شدن، اونهایی که زندهبودن هم، حالوروز خوشی نداشتن، ناامید و تنها بودن، بستنی دوقلو بهانهای بود برای نصفکردن و با همدیگه شریکشدن، نصف کردن غموغصه و ترسی که اونها رو آزار میداد.
خندهام گرفت، داستان جالبی بود، چند کلمهای با هم گپ زدیم. دانشجو بود و گهگاه داستان مینوشت.
گفتم: «داستان این گپوگفتمان را می نویسی؟»
کمی فکر کرد و گفت: «به یک شرط.»
با تردید پرسیدم: «چه شرطی؟»
گفت: «به شرط اینکه اسم داستان رو شما انتخاب کنی.»
کمی فکر کردم و گفتم: «دوقلوهای شیرین».
گفت: «اسم خوبیه.»
خداحافظی کرد و رفت. پرچم ایران هنوز در دستش بود.
روایت از بیژن کیا