گوشکردن به صدای زمین
چیزی به انتهای کوچه که خانهمان بود، نماندهبود. صدای موشک همه را توی حیاط کشانده بود. چند روزی بود موشک از آسمان لنده رد میشد. نزدیک دیوار آجری خانهمان بودم. گریه ماهبیبی پیرزن همسایه بلندشد. زیر سایه دیوار خانهشان کز کرده بود. صورتش بیشتر از هر وقت دیگری توی هم رفته بود. نگین؛ نوه چهارسالهاش مثل گنجشک بیپناهی توی بغلش وول میخورد.
ازآنجایی که حرفزدن با آدمهای قدیم، مثل دورزدن بوته خار روی زمین صاف و لیز هست، حرفها را توی خیال سبکسنگین میکردم.
ماهبیبی گفت: همهچی رو شنیدم با همین گوشای سنگینم، هواپیما نیس؟
انگشت سبابه را بهحالت حیرت به لب گذاشته بود و به آسمان خیره ماند. با نانهای روی دست به طرفش خم شدم و از او خواستم آرام باشد. نگینکوچولو ترس توی چشمهای سیاهش ریختهبود، پلک نمیزد. هر ثانیه که میگذشت عاصیتر میشد. سوالهایی میپرسید؛ آرام و کوتاه. تکهای نان گرم دادم دستشان و نگاهشان را به شاخه درختهای دوردست پر دادم.
چه درختی میشود کاشت؟ از باغچه حیاطمان میگفتم که مثل مرغی سرکنده در انتظار درختی پرپر میزند. از سبزیهای ریحان و فلفلمان گفتم که چقدر رشد کردند. از این شاخه به آن شاخه میپریدم. ماهبیبی مرا با خود به خاطرات جوانی برد. از پستوی خانه کاهگلی روستاییشان که قد یک قوطی کبریت بود، از روز خواستگاریاش، از خرید دکان سلمانی پسرش.
همه جا بودم و نبودم. مامان توی حیاط بود. صدایم را شنید. نانها را از من گرفت و به خانه رفت. ماهبیبی دیگر از آسمان و جنگ چیزی نمیگفت، حتی گذرا. آنقدر برای شنیدن حرفهای هم وقت گذاشتیم که زمان را گم کردیم.
معلمی داشتیم که میگفت: انسان مثل زمین میمونه. نباید ترکخورده و تشنه بمونه؛ چون دیگه ردپایی از امید و جوونه توی اون به چشم نمیخوره.
نسیم خنکی میوزید. از دور صدای همهمه و خنده بچهها میآمد.دلم غنج میرفت. نگین هم میخندید. به همراه ماهبیبی میخواست سبزیهای من را ببیند.
روایت از ثریا آقایی
استان کهگلویهوبویراحمد _ شهرستان لنده