کد خبر:۵۲۱۶
خِیرنگاری در جنگ؛

خانه‌کردن در دل‌های بزرگ

تیترِ «اسکانِ رایگان برای مردم عزیز» چشمم را گرفت، نوشته شده بود: «بدون پرداخت هیچ‌گونه هزینه تا پایانِ جنگ، میزبان شما هستیم، انگار ذوق کرده بودم!»
خانه‌کردن در دل‌های بزرگ

 با هزار بدبختی بالاخره اینترنتم وصل شد و توانستم سایت دیوار را بالا بیاورم، صاحب خانه پول رهن را بالا کشیده بود و مادر هم با مقابله‌به‌مثل، همه را برای عوض‌کردن خانه بسیج کرده بود، می‌گفت: «این چه پول زوریه، نباید زیر بار ذلت بریم پسرجان.»

 انگشت شستم مثل اسکیمو رو یخ، روی صفحهٔ موبایل مدام بالاوپایین می‌رفت، بلکه خانهٔ خوش‌قیمتی شکار کند.

 هم‌زمان نوتیف کانال‌های خبری ایتا روی صفحهٔ گوشی می‌آمد: «حملهٔ جنایتکارانه رژیم غاصب اسرائیل به میدان نیلوفر»، «ساعتی پیش حملات شدید به مناطق مسکونی تبریز»

 یا کانال تحلیلی جنگ‌مدیا که حقیقتاً نمی‌دانستم از نوتیفش خوشحال باشم یا ناراحت!

 «هرگاه احساس شکست و ضعف نظامی بر رژیم منحوس صهیونیستی غالب می‌شود به بمباران مناطق مسکونی و بیمارستان‌ها روی می‌آورد.»

آن‌قدر آگهی‌ها را چرخیدم و چشمم نگرفت که ناخودآگاه به مرحلهٔ سوئیت و اسکان دیوار رسیدم!

 تیترِ «اسکانِ رایگان برای مردم عزیز» چشمم را گرفت، نوشته شده بود: «بدون پرداخت هیچ‌گونه هزینه تا پایانِ جنگ، میزبان شما هستیم، انگار ذوق کرده بودم!»

 یک پیام دمت گرم هم‌وطن، برایش فرستادم و رفتم آگهی بعد، باز هم تکرار شیرین اسکان رایگان، نوشته بود: «من گلبهار و سیدرضی و ملک‌آباد، خانه‌ای فول‌امکانات دارم، اگر خانواده هستید و خانه‌تان را از دست داده‌اید، پیام بگذارید.»

 و دوباره ذوقی که از این شدت همدلی روحم را دربرگرفته بود. به او هم پیامی از ترکیب دمت گرم و «ماشاءالله» هم‌وطن دادم.

گفتم: خانه که ندارم، لااقل خانه‌دارها تشویق شوند.

اما هرچه ورق زدم تعداد اسکان‌های موقت طوری نبود که بتوانم به تک‌تک‌شان پیام دهم؛ چرا که حتی کپی‌کردن یک متن ثابت و ارسال‌ برای همه هم می‌توانست ساعتی وقت بگیرد! آن قدر از این همدلی به وجد آمده بودم که یادم رفته بود باید دنبال خانه باشم! خودم آواره‌تر و بی‌خانمان‌تر از همه بودم. 

 دوباره نوتیفی آمد، نه نوتیف نبود، میس‌کالی بود که چون گوشی را بی‌صدا کرده بودم، متوجهش نشده بودم. تماس گرفتم، صاحب‌خانه بود. گفت: «چون وضعیت معلوم نیست تا پایان جنگ چی بشه، نمی‌خواد رهن جدید بدید تا ببینیم چی می‌شه باباجان.»

روایت از یکتا قرائی

 


ارسال دیدگاه
captcha
دیدگاه‌ها
Hhhhh
عالی بود, نوشته ای بسیار زیبا👌🏻
۱۶:۵۸ - ۱۴۰۵/۰۱/۰۶