کد خبر:۵۱۷۹
خِیرنگاری در جنگ؛

با هم از این روزهای سخت می‌گذریم

فقط چند ماه است از کشوری که به آن مهاجرت کرده بودم، به ایران برگشته‌ام؛ اما خوشحالم که در جایی‌ زندگی می‌کنم که دیدن همدلی و مهربانی اطرافیانم آرامم می‌کند.
با هم از این روزهای سخت می‌گذریم

 شنبه ۹ اسفند، با صدای اولین انفجارها از خواب پریدم. اولین نگرانی‌ام بعد از آن صداها پیداکردن شربت بابا از داروخانه بود.

 بابا خیلی مریض است و این شربت برایش مثل اکسیژن می‌ماند. سریع از خانه بیرون زدم تا خودم را به داروخانه برسانم. همه جا ترافیک بود و شهر در بهتی عجیب فرو رفته بود. مجبور شدم کیلومترها پیاده راه بروم تا شاید از چند داروخانه شربت پیدا کنم.

 به چهار داروخانه سر زدم. اضطراب در چهره همه موج می‌زد، در همان اولین ساعت‌های جنگ، کارکنان داروخانه با وجود ترسی که پنهان‌کردنش آسان نبود، تمام تلاش‌شان را می‌کردند تا صف‌های طولانی را مدیریت کنند و با آرامش به مردم اطمینان بدهند که همه چیز موجود است و نگران نباشند.

 وقتی شربت بابا را خریدم و در راه برگشت به خانه بودم، دلم گرم شد به حضور چنین مردمی در ایران.

 فقط چند ماه است از کشوری که به آن مهاجرت کرده بودم، به ایران برگشته‌ام؛ اما خوشحالم که الان جایی‌ هستم که دیدن همدلی و مهربانی اطرافیانم آرامم می‌کند.

ایمان دارم ما مردم ایران با هم از این روزهای سخت عبور می‌کنیم… .

 روایت از مرضیه.ن

 تهران، فرودین ۱۴۰۵


ارسال دیدگاه
captcha