صف شیرین
رد لبخندهای بچهها را که میگیرم، میرسم به اتاقک کوچکی که شلوغترین و خوشمزهترین موکب است و سَرِدرش، پرچمهای سه رنگِ خیس از باران، هنوز در باد تکان میخورند.
دختربچهها و پسربچهها انگار که به درِ بهشت رسیده باشند، مرتب از توی صف سرک میکشند و با هیجان، نفرات جلویی را میشمرند.
و من به تو زل زدهام، تو! ای آقایی که با همسرت توی سرما نشستهای و با شِکَر و لبخند سروکار داری، وقتی نی را دور دیگ میچرخانی تا پر از پشمک شود و آن را بهدست مشتاق بچهها میدهی، به چه فکر میکنی؟!
مگر سردت نیست؟!
بالای سرت را نگاه کن!
قطرههای باران به شوق تو و شیرینی پشمکهایت، به شوق لبخندهایی که رایگان میفروشی، سقف پارچهای موکب را شکافتهاند تا تو را نگاه کنند!
تو به چه فکر میکنی؟! نمیدانم!
من اما به این فکر میکنم که دلم برای این شبها خیلی تنگ خواهد شد... .
روایت از آرزو علیدوستی