«سین» مثل سال نو
*چه عصر قشنگیه! کمی مونده به دو تا عید، بارون نازی داره میباره! فکر نمیکردم یک عصر جمعه وسط روزهای جنگی اینقدر به دلم بنشینه! از ظهر مصمم شدم که همهٔ آیینهای نوروزی رو تو خونهمون بهجا بیارم. الان از خرید هفتسین برگشتم. چه لذتی داشت دیدن مردمی که با عجله از میوهفروشیها به شیرینیفروشیها میدویدن، دستفروشهایی که برای تمومکردن بساطشون با عجله تلاش میکردن هر طور شده با کمترین قیمت سمنوها و سبزههاشون رو بفروشن! سبزه تو سبد ۳۰ هزار. تو کوزه ۴۰ هزار. سمنو ۲۰ تومن. ۳تا ۵۰ تومن. حالا مگه بوته سیر پیدا میشه! سبد سبزه تو دستم، زیر رقص قطرههای بارون پی سیر (نماد سلامتی تو هفتسین) گشتم و گشتم تا بالاخره پیداش کردم! ☺
تو راه برگشت، همچین که از شلوغی خیابون اصلی پیچیدم تو خلوتی کوچهها، به حالوروز خودم فکر کردم؛ تلاش یک جنگزده برای برگزاری رسوم آیین نوروز! و چه رسمی مهمتر از
امیدداشتن به آیندهٔ این همه آدم زنده که رو خاک و زیر آسمون ایرانن، گونههامو برای یک لبخند میجنبونه تا اشکها برای افتادن راهی پیدا نکنن.
خوشی دل! اصلا مگه دل خوش نباشه، میشه عید باشه! تازه، دلِ ناخوش، آرزوهاش حتی در حد یک آرزو هم واقعی نیست، چه برسه به این که بخواد برآورده بشه! اما با همهٔ اینها اون تهمههای دلم چیزهایی حس میکردم؛ چیزهایی که میشه بهش گفت خوشی، حتی بهونه هم نبود، خوشی واقعی بود. وسط این همه غصه، این خوشی از کجا سروکلهاش تو دلم پیدا شده بود!
زندگی خیلی زورش بیشتر از مرگه! خیلی! همچین که چند ساعتی صدای انفجار و موشک و پدافند قطع میشه، مردم دوباره خیابونها رو پر میکنن. میرن! میآن! قدم میزنن! حتی تو کافهها و رستورانها با هم قرار میگذارن تا عاشقی کنن. بهمحض اینکه فشار دست مرگ رو گلوی مردم شهر کمی شل میشه ذرهذره وجودمون پر از زندگی میشه. عشق به زندگی! چیزی که به دلم خوشی داده، عشق به زندگیه!
درسته که یکهو بیهوا غم هموطنهایی که از دست دادیم به دلم چنگ میزنه و خواهینخواهی چشمهام رو عین آسمون تهران تو روز آخرِ این سال سیاه، بارونی میکنه، ولی امیدداشتن به آیندهٔ این همه آدم زنده که رو خاک و زیر آسمون ایرانن، گونههام رو برای یک لبخند میجنبونه تا اشکها برای افتادن راهی پیدا نکنن.
آره راهش همینه. تا بوده همین بوده. برای این همه درد بیدرمون داروودوایی بهجز خنده نیست. حتماً یک روز
به حالوروز خودم فکر کردم؛ تلاش یک جنگزده برای برگزاری رسوم آیین نوروز! و چه رسمی مهمتر از خوشی دل! اصلا مگه دل خوش نباشه، میشه عید باشه!
همین خنده، درمونِ دردهای بیدرمون پرپرشدنِ همه دانشآموزها و جوونهایی میشه که دی و اسفند، ما رو تو زندگی تنها گذاشتن! حتماً یک روز رقص اشک و قطرههای بارون عیدمون میریزه رو شونهها و دستها و پاهامون. یک روز ما تو همین تهران میرقصیم، جلوی کافهها و رستورانها آواز میخونیم و به هم گلهای رزِ آبی و سفید و قرمز میدیم. ما قول میدیم بهجای همهٔ اونهایی که به عشقِ زندگی جون دادن، زندگی کنیم. بهجای همهشون عاشقی میکنیم و به احترام خونشون تا آخرین نفس برای خوشبختی میجنگیم، اون روز هر روز باشه نوروز میشه. خشم و کینه و نفرت ارزونی همهٔ اونهایی که طرفدار مرگ و ویرانیان. ما خواهان دوستی و شادی و با هم با خوشبختی نفسکشیدنیم.
ما، تو همین شهری که همهٔ زیباییهای خودش رو تو جنگ از دست داده، بازم خاطرههای قشنگ میسازیم و با شادی و عشق زندگی میکنیم، ما با نفسهای گرممون هوای زندگیمون رو بهاری میکنیم! ما زندگی رو تو این بهار برای هم مبارک میکنیم!
*این روایت با زبان محاوره برای خیر ایران فرستاده شده و بنابرخواست نویسنده با همین زبان منتشر شده است.
روایت از بهروز افروز
تهران ۲۹ اسفند ۱۴۰۴