لیگ برتر محله
نگاهی به ساعت مچی انداختم، ده دقیقه زودتر از زمان مقرر درآمده بودم، به درِ خانه تکیه زدم. پنج روز مانده به عید، هوای تبریز خنک و بهاری بود. کوچه هنوز از باران دَمِ سحر نم داشت؛ عطر خاک نمزده، بوی تند دوده را از ریههای شهر پس زده بود. نوک شاخههای درخت بادام، از حیاط همسایه به کوچه سرک میکشید. سبزههای ریز روی شاخه، میگفت که همین روزها شکوفه خواهد داد.
سروصدای بچهها نگاهم را به ته کوچه کشاند. دهدوازده تا پسربچه پشت درِ یک خانه جمع شده بودند. یکیشان جلوتر بود و با کسی پشت آیفون حرف میزد. گوش تیز کردم: «خالا نیاران اولما هش خبر یوخ. میاتام. فقط یاریم ساعات. سوز!(خاله نگران نباش! هیچ خبری نیست. مواظبشونم. قول میدم. فقط نیم ساعت)!»
پسرک از بیشترشان یک سروگردن بلندتر بود. صدای زنی از پشت آیفون جواب داد: «رادین جان خاله، فقط یاریم ساعاتها! سوز وردین. (فقط نیم ساعتها! قول دادی).»
صدای «چشم» ذوقزدهاش آمد. برگشت و با پسری همقد خودش دستهایشان را به هم کوبیدند. خیلی زود دو تیم تشکیل شد. رادین و دوستش هرکدام دو پارهآجر دو طرف کوچه گذاشتند. توی دروازهها ایستادند. بچههای کوچکتر هم وسط کوچه، پابهتوپ بودند. پسرک تپلی، دوید و فرز از پشت یک پرایدوانت پارکشده بالا رفت، سوت سبز را روی لبش گذاشت. لپهایش را باد کرد و محکم سوت زد. غوغایی وسط کوچه به پا شد. بچهها میدویدند، بههم تنه میزدند و توپ را از زیر پای هم میقاپیدند. به آنی، کوچهٔ سوتوکور پر از صدای کریخوانی و خندهٔ بچهها شد. پسرک تپلی گزارشگری میکرد: «با سوت داور، دیدار نهایی لیگ برتر محله شروع میشه... . پویا پا به توپه... . دفاع رو رد میکنه و یک شوت طرف دروازه حریف و... . بعلههه دروازهبان رادین توپ رو میگیره...!»
از تکانتکانخوردن لپهای قلمبهاش موقع گزارش خندهام گرفت. یکهو صدای تیز ردشدن جنگنده، خط کشید روی صدای خندهها. بلافاصله صدای مهیب انفجار بلند شد. قلبم یک ضربان را جا گذاشت، گوشهایم به ویزویز افتاد. زمین تکان محکمی خورد، و صدای نعرهٔ رعد مانند پنجرهها بلند شد. دود از سه خیابان آنطرفتر، دل آبی آسمان را خاکستری میکرد.
زود برگشتم طرف بچهها. سهچهار نفرشان دویدند طرف رادین و آن بچهٔ بزرگ دیگر. بقیه وسط کوچه خشکشان زده بود، یکی از ترس میلرزید، آن یکی با وحشت نفسنفس میزد. دیگری دست روی گوشهایش گذاشته بود و چشمهایش از حدقه بیرون زده بودند. درست عین تابلوی «جیغ». یکیشان به دود اشاره کرد، زد روی پایش و با لحن بازاری غلیظ ترکی گفت: «گده باخ اورا! کوپیوغلی گئنه ویردی. (اونجا رو نگاه! پدرسگ بازم زد)!»
برگشت و نگاهی به پسرک وحشتزده کرد: «آی اولان باتیرماها. سویوخده دوناسان! (آی پسر، خودت رو خراب نکنیها. هوا سرده، یخ میزنی)!»
پسرک تپلی که پشت وانت قایم شده بود، فوری بلند شد. کف دستهای عرقکرده و چرکش را به شلوار کشید. شکم قلمبهاش را داد جلو و صدایش را بم کرد: «بو بیرزاد دییر که. منیم آتامین سیگار توسوسی بونان چوخده! (این چیزی نیس که. دود سیگار بابابزرگ من از این بیشتره)!»
متوجه نگاه خیره و معنیدار رادین به دوستش شدم. چشموابرویی آمد و با صدای بلند شروع کرد: «هن علی گوخدون؟! گویدن اوت دا یاغسا گویماروخ بیزی اوتاسوز! (هان علی ترسیدی؟! از آسمون آتیش هم بباره نمیذاریم برنده شین)!»
بچهها تکانی خوردند و به رادین نگاه کردند. دوستش علی سینهاش را جلو داد: «میه سنه تایام گورخام؟ من اله بو توپی سوخارام نتانیاهونون آغزینا. سیزی ده دلیح دلیح الییجاخ. (مگه مثل توام بترسم؟ من همین توپ رو میکنم تو دهن نتانیاهو. شما رو هم سوراخسوراخ میکنیم).»
گوشهٔ لب یکیدوتا از بچهها کشیده شد. رادین و علی باز به کریخواندن ادامه دادند. یخ آن بدنهای کوچک کمکم آب شد. باز هم صدای سوت آمد و توپ چهلتکه قل خورد زیر کتانیها. صدای خندهٔ بچهها و گزارشگری تپلی، بر صدای آژیر آمبولانس و آتشنشانی غلبه کرد.
لبخندی نشست روی لبم. ماشین دوستم پیچید توی کوچه. رفتم جلوتر تا مزاحم بازیشان نشود. صدای بازی و خنده پشت سرم، بوی نم باران، شکوفه زدن درختها؛ برای من، اینها همان معنای زندگی بود. دیگر چه اهمیتی داشت که از دورترها صدای آژیر میآمد؟ چه اهمیتی داشت، اگر بوی خوش باران کمی هم به دودهٔ آلوده شده بود؟ که یکی دوتا شکوفه از موج انفجار روی خاک افتاد؟ نشستم توی ماشین. دوستم گفت: «اوهاوه انگار خیلی بد زده... . ترسیدی؟»
کوتاه خندیدم: «من ترکم ها! فکر کردی بترسم هم میگم که ترسیدم؟! تازه، اون پسرک تپلی میگفت دود سیگار بابابزرگش از این بیشتره!»
یکیدو ثانیه بههم خیره ماندیم. پقی زدیم زیر خنده.
پینوشت: «گده»، به فارسی قابل ترجمه نیست.
روایت از اسما حسینعلی