کد خبر:۵۴۲۸
خِیرنگاری در جنگ؛

برای مادران و پدرانی که فرزندانشان را در جنگ جا گذاشتند

سلام مامان. من خیلی می‌ترسم. تمام کتاب و وسایلم رو تو کتابخونه جا گذاشتم و از پله‌ها اومدم پایین. تنها نبودم. همه داشتن از پله‌ها فرار می‌کردن. یه خانمه باردار بود. حالش خیلی بد بود. دستش رو گرفتم. با هم از ۱۴ طبقه اومدیم که نترسه. خیلی سرگیجه داشتم، ولی اون خانمه رو دیدم دلم خیلی سوخت براش. انگاری کمکش دادم حالم بهتر شد.
برای مادران و پدرانی که فرزندانشان را در جنگ جا گذاشتند

 ۱.شروع شد. ناباورانه نبود و تمام این چند ماهمان را خراب کرده بود اضطراب فرا رسیدن این روزها. صبح روز اول هفته، تازه بچه‌ها را راهی مدرسه و دانشگاه کرده بودم و توی خانهٔ پیرزنِ همسایه نشسته بودم. زانوی راستم متورم شده بود و دست کمی از توپ هندبال نداشت. پایم را صاف روی کاناپه گذاشته بودم و همان‌طور که داشتم به پیرزن کمک می‌دادم تا یک تراکنش بانکی اینترنتی را به سرانجام برساند، داشتم به ابعاد زانویم و قیاسش با انواع توپ‌های ورزشی فکر می‌کردم که یکهو صدای گوش‌خراش و هراس‌انگیز بلندمدتی، زمان و مکان را شکافت و به انفجاری مهیب در دوردست ختم شد.

 پیرزن با دو دستش که بیشتر شبیه دو قطعه یخ لرزان بود، دستانم را محکم چسبید و همان‌طور که اشک می‌ریخت، گفت: «چقدر زود شروع کردن!!... چرا صبح؟» 

 و من اصلا نمی‌فهمیدم از چه چیز حرف می‌زند. بعد از ماجرای دی‌ماه از هرچه رسانه روگردان شده بودم و هیچ نمی‌خواستم بدانم چه می‌گویند و کدام راست‌تر هستند. شنیده بودم که تهدید شده‌ایم به جنگ، اما گوشم پر بود از این تهدید‌ها و نمی‌خواستم فکرم را درگیرش کنم.

 تلفنم زنگ خورد. مادر کیان بود؛ با صدایی هراسیده و لرزان گفت: «سمیرا جون، می‌شه کیان رو هم از مدرسه با خودت بیاری؟ من دارم می‌رم ارغوان رو بردارم. خیابون‌ها قفل‌ِ قفله. دارم پیاده میرم.» 

و بعد به گریه افتاد. نمی‌فهمیدم از چه حرف می‌زند، یعنی قرار بود چهارپنج کیلومتر را راه برود یا بدود؟

پرسیدم چه شده است؟ گفت: «تهران رو زدن.» 

_مطمئنی؟ موثقه؟

 _آره، آره. موثقه... .

 و دوباره گریه امانش نداد.

گفتم: «خیالت راحت. کیان با ما.» 

تماس قطع شد. تازه یاد زانویم افتادم و این‌که نمیتوانم رانندگی کنم. پیرزن همسایه زارزار اشک می‌ریخت.

به سختی از جایم بلند شدم و برایش آب‌قند درست کردم و گفتم: «من برم خونه پیگیر سارا و سینا بشم.» 

۲. سارا یک سرِ تهران بود و سینا سرِ دیگر و من ناتوان از راه رفتن و رانندگی. تلفن سارا در دسترس نبود و سینا هم در مدرسه گوشی نداشت. همسرم در ترافیک بی‌حدوحصر بین ماشین‌ها گیر افتاده و مردد بود که اول به سمت کدامشان برود. در گروه مجازی مدرسهٔ سینا اولیا فعال بودند و مدام می‌نوشتند:

-مدرسه سالمه.

-تلفن مدرسه اشغاله.

-کسی تلفن جواب نمی‌ده.

-من خودم درِ مدرسه هستم.

-آقای مدیر گفته اولیا بیان بچه‌ها رو ببرن.

-من تو ترافیک گیر کردم. حالاحالاها نمی‌رسم.

-توروخدا کسی از پسر من خبر داره؟ مهراد احمدی... هفتمه.

-پسر منم علیرضا ابراهیمی. هشتم.

-من مادر امیرعلی عمادی هستم. توروخدا کسی از پسر من خبر داره؟ هشتمه.

-دوستان نگران نباشید من دَم‌ درِ مدرسه هستم. همهٔ بچه‌ها خوبن.

-خدایا من تا دوساعت دیگه هم نمی‌رسم. اگه بچه‌ها رو رها کنن و برن چی؟

-جای مدرسه خیلی خطرناکه من قبل از این‌که برسم از ترس می‌میرم.

-تلفن‌ها قطع شد. دیگه نمی‌شه تماس گرفت. توروخدا اینجا پیام بدید. ما رو بی‌خبر نذارید.

-دوستان من تهران نیستم. یعنی سرویس، بچه‌ها رو می‌رسونه؟

-دوستان سلام. خونه ما نزدیک مدرسه‌ است. من رفتم پسرم رو آوردم. نگران نباشید هرکس مایله می‌تونم برم پسرش رو با خودم بیارم خونه تا برسین.

-می‌شه خودتون رو معرفی کنید؟

-عضدی هستم؛ مادر امیرکیا. پایهٔ نهم. 

-لطفاً پسر من رو پیدا کنید و با خودتون ببرید. بهراد بهروزی. این شماره منه.... ۰۹۱۲.

-به روی چشم.

-لطفاً اگر مانی امیری پایهٔ هشتم رو دیدید،  به من خبر بدید. شمارهٔ من... .

-اونم به چشم.

-خطرناک نیست دوباره رفتین سمت مدرسه؟ خدا خیرتون بده.

-نه عزیز، پسرای شما هم مثل پسر خودم.

-دوستان، منم پسرم رو گذاشتم خونه و برگشتم دمِ مدرسه، اگر کسی کاری داره در خدمتم.

-پسرتون خونه تنهاست؟!!!!!

-اشکال نداره. نگران بقیهٔ بچه‌ها بودم. به همسایه‌ها سپردم. تلفن‌ها قطعه. گفتم اگر کسی نگرانه، با بله تماس بگیرم با پسرش صحبت کنه.

-خدا خیرتون بده. 

-خدا از خواهری کمتون نکنه.

.... 

۳. خواهرم پیام داد: «من برم سینا رو بیارم؟» 

-آره، خدا خیرت بده. کیان رو هم پیدا کن با خودت بیار.

-نگران نباش. سینا و کیان با من.

 به همسرم پیام دادم که برود دنبال سارا. پیام ارسال نشد. به زانویم نگاه کردم. بیشتر به توپ بسکتبال می‌خورد تا هندبال. کی ورمش اینقدر بیشتر شده بود؟ هنوز یک ساعت از این هیاهو نگذشته بود. تمام تنم داغ بود و می‌لرزید. در آن لحظات چیزی نمی‌خواستم، جز دیدن روی فرزندانم.

 تلفن خانه زنگ خورد. با تعجب گوشی را برداشتم. سارا بود، گفت: «سلام مامان. من خیلی می‌ترسم. تمام کتاب و وسایلم رو تو کتابخونه جا گذاشتم و از پله‌ها اومدم پایین. حالا چیکار کنم؟» 

-سلام، چطوری تونستی زنگ بزنی؟ چهارده طبقه رو از پله اومدی؟! تنها بودی؟

-نمی‌دونم. انگاری ایرانسل هنوز قطع نشده. تنها نبودم. همه داشتن از پله‌ها فرار می‌کردن. یه خانمه باردار بود. حالش خیلی بد بود. دستش رو گرفتم. با هم اومدیم که نترسه.

-خودت سرگیجه نداشتی؟ قرصت رو خورده بودی؟

-چرا خیلی سرگیجه داشتم. ولی اون خانمه رو دیدم دلم خیلی سوخت براش. انگاری کمکش دادم حالم بهتر شد.

-حالا کجایی؟ اون خانمه کجاست؟

-همینجا پیشمه. کنار خیابون هستیم. منتظر همسرشه.

-همونجا جلو کتابخونه بمون. جایی هم نرو تا بابا برسه. ممکنه تلفنت قطع شه، اما همونجا بمون. شاید خیلی طول بکشه. اما بازم همونجا بمون.

 تماس قطع شد. اشکم بی‌اختیار می‌ریخت. از پس پرده‌ اشک زانویم را نمی‌دیدم، اما بی‌حس‌شدنش را احساس می‌کردم... .

۴. گوشی دستم بود و دائم بله را چک می‌کردم. چیز دیگری نبود. تلویزیون فقط یک زیرنویس داشت و لاغیر: دقایقی قبل رژیم غاصب صهیونیستی نقاطی از کشور عزیزمان را مورد حمله قرار داد.

پیامک جدیدی برایم رسید. دختر یک همسایهٔ دیگر بود، نوشته بود: «سلام سمیرا جان، ببخش مزاحم می‌شم. هرچی با مامان تماس می‌گیرم جواب نمی‌ده. خیلی نگرانشم. پرستارش هم امروز نیست. اگر خونه هستی می‌شه یه سر بهش بزنی تا من برسم؟» 

 بدون معطلی نوشتم: «بله حتما. نگران نباشید. ساختمان در سلامت کامله. الان میرم بالا.» 

 اشک‌هایم را پاک کردم و از جا بلند شدم، اما زانویم همراهی نمی‌کرد. با دست از روی کاناپه کشیدمش و آویزانش کردم. روسری را روی سرم انداختم و با مصیبت خودم را به طبقه ششم رساندم. خیلی زنگ زدم تا خانم حقیقت با چهره‌ای رنگ‌پریده و موهایی پریشان، خودش را با واکر چرخ‌دارش به در برساند و با دست لرزانش در را باز کند.

 خیلی ترسیده بود. نمی‌توانست درست صحبت کند و دهانش خشک‌ِ خشک بود. برایش گفتم که نسرین خانم تماس گرفته و نگران شماست. به‌سختی لبخند زد و گفت: «بیا تو.» 

 رفتم و برایش یک لیوان آب آوردم و تلفن منزلش را وصل کردم. از من خواست که ساک دم‌ِدستی‌اش را از بالای کمد بیاورم. به زانویم نگاه کردم و توی دلم گفتم یالّا. زانویم جنگ را فهمیده بود انگار. روی چهارپایه رفتم و ساک را بیرون آوردم و وسایلی که آدرس داد برایش توی ساک گذاشتم. دل توی دلم نبود که به خانه برگردم و پای تلفن بنشینم، بلکه خبری از فرزندانم بشود... .

۵. سارا پیام داد: «مامان، بابا هنوز نیومده. من چیکار کنم؟ اینجا همه ریختن تو نونوایی و سوپر مارکت.» 

-خب تو هم برو یه کم نون بخر.

-مگه نداریم؟

-چرا داریم. برای مبادا.

-اگه همه اینطوری خرید کنن که قحطی می‌آد. اصلاً من نمی‌دونم این نونواها چرا وایستادن پای تنور و دارن هنوز نون می‌پزن. نمی‌خوان برن پیش زن و بچه‌شون؟

 از جوابش ذوق کردم و دوباره اشک راه گرفت روی صورتم... .

۶. گروه مدرسهٔ سینا همچنان فعال بود، یکی نوشت: «دوستان من و همسرم با دوتا ماشین اومدیم درِ مدرسه. هر سری می‌تونیم هشت نفر رو ببریم خونه. پدرشوهر و مادر شوهرم هم خونه مراقب بچه‌ها هستند. هرکی دیر می‌رسه بگه تا ما بچه‌ها رو ببریم.

-جای مدرسه خیلی حساسه. کنار یه سازمان خیلی کلیدی. خدا به بچه‌هامون رحم کنه. 

-دوستان، منم هستم. آقای مدیر و کادر مدرسه بچه‌ها رو آوردن تو پارک نزدیک مدرسه و دارن باهاشون بازی می‌کنن که نترسن. خدایی بچه‌ها حالشون خوبه. نگران نباشید و با احتیاط رانندگی کنید. این هم چندتا عکس از گل پسرها در حال بازی.

-انصافاً آقای مدیر به توصیهٔ همیشگی‌اش که همون امنیت روانی برای بچه‌ها در این سن بود، به تمامی جامه عمل پوشونده. خدا حفظش کنه... .

۷. سارا و سینا پس از چهار ساعت‌و‌نیم به سلامت رسیدند. سارا با پدرش و سینا با خواهرم. انگار خدا هر دو را دوباره به من داده بود.

این بار اشک شوق امانم نمی‌داد. دوباره تلویزبون را روشن کردم و کاش نمی‌کردم و کاش تلویزیون کار نمی‌کرد و کاش هیچ خبر جدیدی نبود، اما دریغ که این وطن همواره درد دارد. خبر مدرسهٔ ابتدایی در میناب داشت گزارش می‌شد و هر لحظه آمار جدیدی از کودکانی که هرگز به آغوش مادرشان برنگشتند، در حال پخش بود... 

 روایت از سمیرا ابوترابی؛ نویسندهٔ «رقص کلاغ روی شانه‌های مترسک» از نشر آموت و «همه به‌جز تو» از نشر قو

فروردین ۱۴۰۵

 


ارسال دیدگاه
captcha