کد خبر:۵۴۵۳
خِیرنگاری در جنگ؛

ساعت بی‌قراری

جنگ‌ امروز بر سرِ ایرانی‌ بودن‌ است؛ بر سر هویت‌واصالتی که سرچشمه‌‌اش ایمان‌ است؛ ایمانی از جنس ایستادگی در برابر ظلم.
ساعت بی‌قراری

 مفاهیم در جنگ جابه‌جا می‌شوند، مثلاً خانه قبل از جنگ مفهوم پناهگاه را دارد، اما یک‌شبه تبدیل می‌شود به میدان جنگ. همهٔ امید و امنیتی که ذره‌ذره ساخته‌ای با یک صدا می‌شود عین روزنامهٔ مچاله. 

 پنجره خانهٔ من هنوز سالم بود و هنوز آفتاب را وسط قالی لاکی‌ام می‌کشاند. آسمانِ پشت‌پنجره‌ام هنوز آبی بود و درخت‌ سرو توی کوچه هنوز روی پا مانده‌بود. دلم می‌خواست برای این آرامش خوشحال باشم، اما نسیمی که برگ‌های حسن‌یوسفم را تکان می‌داد در دلم طوفان به‌پا می‌کرد. هر لحظه منتظر بودم صدا‌های دوروبر آن‌قدر نزدیک‌ و عمیق شود که خانه بلرزد و شیشه‌های پنجره بپاشد توی کنج دنج امنم. مخصوصاً حالا که چشم‌به‌راه مهمان‌ بودم، بیشتر می‌ترسیدم؛ که نکند درودیوار خانه‌ام رسم مهمان‌نوازی به‌جا نیاورند!

 _ماما! شب می‌ریم تجمع؟؟ موکب امشب نوبت منه!!

 فاطمه بود؛ دلش شورِ تجمع را می‌زد. بغض گلویم را گرفت؛ به خودم بالیدم برای داشتنش، برای دغدغه‌اش، برای مسئولیتی که به‌دوش گرفته، اتاقش از شلوغی خیابان کم نداشت. یک‌ طرف سایزهای مختلف پرچم را گذاشته‌ بود و یک‌ طرف پلاکاردهای دست‌نویس،

 روی زمین هم پر بود از خرده‌مقواهای ریزودرشت که با رفت‌وآمدش می‌آمدند وسط هال، سرتاپایش را نگاهی انداختم؛ موهایش شانه نشده‌ بود. پاچهٔ راستش رفته‌ بود بالا و به پاچهٔ چپش تراشه‌های‌ مقوا چسبیده‌ بود. با گوشهٔ پلاکارد جدیدش ور می‌رفت؛ این‌ بار رویش نوشته‌ بود: «از سرباز به فرمانده؛ در میدان می‌مانیم.» 

 روی زبانم آمد که بگویم «معلوم نیست!» یا «نمی‌دانم!»؛ که پسرم از پشتِ‌ خواهرش دوید و ایستاد مقابلم. دست راستش را نشانم داد: «خوبه!»

زل زدم به «محمدمهدی» کج و کوله‌ای که کف دستش نوشته. کاسه‌ چشمم داغ شد. سری به تأیید تکان دادم. دیگر هیچ نگفتم، یعنی نتوانستم، مثل همان لحظه‌ای که فهمیدم خانهٔ اسرا خراب شده. نمی‌دانم اگر جای‌ اسرا بودم چه به‌سرم می‌آمد. شاید خدا را شکر می‌کردم که خانه نبودم. 

اسرا که رفت، کلید را گذاشت تا هرازگاهی به خانه‌اش سر بزنم. قبلاً توی یک ساختمان بودیم. صبح‌مان را با هم شب می‌کردیم. روزگار ساختمان‌هامان را از هم جدا کرد و بعد محله‌‌هامان را؛ اما نتوانست دوستی‌مان را جدا کند. همیشه قبل‌ از سفر به‌ هم کلید می‌سپردیم؛ اما این بار فرق می‌کرد.

 عصر شنبه‌ای که آتش افتاد وسط تهران، میان دلهره و ترس، اسرا بی‌خبر آمد. کلید خانه‌اش را سپرد و گفت که برای مهر خروج شوهرش باید برود مرز. هر شش‌ماه، برای تمدید اقامت همسرش می‌رفت. نمی‌دانم بر چه حساب ‌کتابی، به‌نظرم آمد این‌بار شش‌ماهش پر نشده. وقتی گفت مرزمهران نمی‌رود و مقصدش مرز شلمچه‌ است؛ شکم به‌ یقین رسید. با خودم گفتم مگر جنگ‌ دوازده‌روزه نمانده‌ بود بصره پیش پدر‌شوهرش؛ لابد حالا هم فرار می‌کند! راستش دلم خنک شد که دوندگی‌های شوهرش برای گرفتن شناسنامه‌ ایرانی نتیجه نداد. عقل‌ هم حکم خودش را داد: هویت ایرانی چیزی نیست که بشود با سند و مدرک بسازی‌اش.

 با تلخند از اسرا کلید را گرفتم؛ به سردی بوسیدمش و راهی‌‌اش کردم.  یک‌ هفته بعد از رفتنش، تهرانپارس را زدند. خواستم به خانه‌اش سربزنم. امیر نگذاشت؛ می‌گفت انفجارها دو مرحله‌ای‌ است. می‌زنند، جمع‌مان می‌کنند، دوباره می‌زنند. مثل فروشگاه اتکا که گذاشتند کالابرگ را اعلام کنند و فروشگاه بشود پر آدم، بعد... .

 کوره‌های آدم سوزی هیتلر چه کم از زمین تهران دارد. 

_مامان!!!

 فاطمه هنوز پلاکارد به‌دست منتظر جوابم بود: «می‌ریم تجمع؟!»

 اسرا هیچ‌وقت مخالف نبود. زیاد با هم راهپیمایی‌ رفته‌ بودیم. شوهرش همیشه به‌شوخی می‌گفت: «ایران خو منو به غلامی قبول نکرده، پس نباید بیام!»؛ ولی می‌آمد. از اول‌ تا‌آخر هم می‌ایستاد. یک‌ بند شعار می‌داد و گوش‌مان را هم کر می‌کرد.  

 اما این‌روزها هیچ‌چیز روی قاعده نیست. زمانه غربال‌ است و خیلی‌ها کنار می‌روند.  

 نمی‌دانستم چه‌ جوابی به دخترم بدهم، منی که همیشه وحشت کنارماندن داشتم، حالا پای رفاقتم دودل شده‌بودم. ترس برم داشته‌بود؛ اگر اسرا و شوهرش پای‌ِ کار نباشند، تکلیفم چه می‌شود؟ باید به‌رسم میزبانی بمانم کنارشان؟! یا باید به رسم تکلیف هم‌پای دخترم باشم؟!

 مانده‌ بودم تنها میان ترس‌ همیشگی‌ام؛ ترس جاماندن و کنارگذاشته‌شدن. 

 محمدمهدی، دست‌به‌کمر، رو به فاطمه گفت: «مامانی جا خالی نمی‌ده!»

 باز یکی جور من‌ را کشید.

 آن‌ روز امیر تنها رفت تا از خانهٔ اسرا خبر ‌بگیرد. وقتی زنگ ‌زد، صداش ‌می‌لرزید: «ساختمون‌شون خاک‌شده!» بی‌اراده رو زبانم آمد: «خدا‌روشکر خونه‌ نبودن!»

 امیر هوار می‌کشید: «ساختمون‌ پرِ آدم‌ بوده!» 

 گوش‌هام داغ شده‌ بود، سوت می‌کشید. نمی‌دانستم چطور باید به‌ اسرا خبر بدهم. روز بعد خودش زنگ زد. نمی‌دانم چطور؛ اما از‌ همه‌ چیز خبر داشت. گفت دارد برمی‌گردد. مات‌ومبهوت ماندم؛ که چرا حالا؟! کسی که نه سقفی برایش‌ مانده و نه‌ امنیتی توی شهرش هست؛ چرا باید برگردد. وقتی گفت براش سوئیت پیدا کنم، به‌ خود آمدم. با خنده گفتم: «خدا دید همسایه‌های باوفایی بودیم، خواسته هم‌خونه‌ شیم!». اسرا نخندید، فقط‌ گفت: «خونه‌دار باشی رفیق!». یعنی‌ که می‌آید. من‌ هم گفتم «منتظرتم!»

 یعنی‌ که روی‌ رفاقتم حساب‌ کن. بعد هم تذکر داد تا از ماجرای‌ خانه، جلوی بچه‌ها حرفی نزنم. 

 فاطمه هنوز منتظر جواب بود. نمی‌خواستم باز کسی جورم را بکشد. «ان‌شاءالله‌» گفتم تا خیال خودم‌ و دخترم راحت‌ شود.

 اسرا قبل‌ از غروب رسید. خودم را آماده دلداری‌ کرده‌ بودم، اما کسی‌که دلداری ‌می‌خواست من‌ بودم نه‌ او. تا خواستم حرف‌ بزنم گفت: «از صفرشروع‌کردن رو بلدم!»

 راست می‌گفت. از بصره که آمدند تهران، تا مدارک هویتی‌شان درست‌ شود و شوهرش بتواند کاری دست‌وپا کند، خانه‌شان اتاق‌ سرایداری بود؛ با یک بچه و دو فندق توی دلش. قصهٔ اسرا از همان نوجوانی‌اش پر از پیچ‌وتاب بود؛ آن‌قدری‌ که حالا خراب‌شدن خانه نتوانسته‌ بود ناامیدش کند. انگار خدا مرحله‌‌های زندگی آدم‌ را می‌چیند، جوری که هر مرحله آمادگی مرحلهٔ بعد را در وجود آدم می‌سازد. 

 امیر جلو‌ی تلویزیون نشسته‌ بود، اما شوهر اسرا آرام‌وقرار نداشت. طول‌خانه‌ را می‌رفت‌ و‌ می‌آمد. یک‌‌ چشمش شبکهٔ خبر بود و یک‌ چشمش به ساعت. بچه‌ها توی اتاق مشغول‌ بودند، اما فاطمه مدام دوروبرم می‌پلکید. برایم چشم‌وابرو می‌آمد و ساعت را نشانم‌ می‌داد.

 «الله‌اکبر»ِ اذان وسایل شام را آماده‌ کردم. آرام دست‌ روی شانهٔ اسرا گذاشتم: «ما می‌ریم مسجد و بعد تجمع! ببخشید. خونه خودته‌ و» می‌خواستم‌ بگویم که راحت‌باشد و تعارف‌ نکند، اما شوهرش از آن‌ طرف خانه وسط‌ حرفم پرید: «باهم می‌ریم!»

 خوشحالی‌ام را نتوانستم پنهان‌کنم و گفتم: «خداخیرتون بده.» 

 لبخندی پردرد زد: «من‌زنده و شما زنده؛ یادتون‌باشه! مادرم ایرانی بود، خودمم اینجا چشم باز کردم؛ هنوز من رو به غلامی قبول‌ نکردن، اما اگه نموندم، پرچم‌ ایران رو تابوتم بکشید؛ بگید این ایرانیه و » 

حرف تو دهانش ماند. از ترس ایرانی‌نبودن، چشمش شد یک کاسه‌خون. حالش، حال منی بود که از جا‌ماندن می‌ترسیدم، حال همان دختر شل‌حجابی که وسط تجمع از ته‌ دل «هیهات‌من‌ظله‌» را فریاد می‌کشید.

به‌نظرم‌ آمد جنگ‌ امروز بر سر ایرانی‌ بودن‌ است؛ بر سر هویت‌واصالتی که سرچشمه‌‌اش ایمان‌ است؛ ایمانی از جنس ایستادگی در برابر ظلم. 

 روایت از زهره‌ طالب‌علی

 


ارسال دیدگاه
captcha