لالههای کاغذی
سرشان را بالا گرفته بودند و باافتخار، از کنار دیگرکودکان عبور میکردند. بچهها به امید اینکه یکی از آن سه نفر، گلی از گلدان برمیدارد و به آنها هدیه میکند، نگاهشان میکردند، اما نگاه کودکان، سستشان نکرد و حتی گلی از آن چهل شاخه، کم نشد.
هر شاخه گل، برایشان در حکم سرمایهای مهم بود. آنها را بهسختی بهدست آورده بودند. پولِ توجیبیشان را سهنفری رویهم گذاشته و از مغازهٔ لوازمالتحریری چند کوچه پایینتر، بیست عدد کاغذرنگی، چسب و خردهریز خریده بودند. یکیشان از مادرش خواسته بود که از فضای مجازی، روش درست کردن لالهٔ کاغذی را پیدا کند و فیلمش را به آنها نشان بدهد تا بتوانند با استفاده از فیلم، کار را تمیز و بدون نقص درآورند، فیلم را دیدند، اما دیدنِ بهتنهایی، کافی نبود. بهقول خودشان، مخِ خالهشان را زدند تا همراهشان باشد و کمکشان کند. خالهنرجس هم قبول کرد و به آنها گفت: «باید کاغذ باطله بیارید و با همدیگه مرحلهبهمرحله فیلم رو ببینیم و تمرین کنیم تا کاغذرنگی اسراف نشه، بعدش بریم سراغ کاغذ رنگیا.» قبول کردند. هرکدامشان، یک نمونه گل کاغذی درست کردند. خاله باید تأیید میکرد که بهخوبی از عهدهٔ این کار برآمدهاند.
درآخر، خالهنرجس، مهارتشان را تأیید کرد و اجازه داد کار با کاغذهای رنگی را کلید بزنند. از خوشحالی، در پوست خود نمیگنجیدند. گویا درحال انجام کاری بزرگ بودند. برای سرعتدادن به کار تولیدیشان، خاله را هم به کار گرفتند. بعد از چند ساعت، گلها آماده شد. همهٔ گلها را روی میز قرار دادند، اما برای جابهجایی گلها به سمت مقصد، به جعبه یا چیز دیگری احتیاج داشتند.
خالهنرجس، گلدان مناسبی به آنها قرض داد. فاطمهسادات، مدیریت کار را بهعهده گرفت. او از مهدی و زهراسادات خواست که شاخههای گل را تکتک، به دستش بدهند تا او، مرتبومنظم، لالههای کاغذی را درون گلدان، جای دهد. گلدان که آماده شد، آن را در جای خلوتی از خانهٔ پدربزرگ قرار دادند تا شب، برای مأموریت نهایی، با خودشان ببرند. از روز دوم جنگ رمضان، همگی منزل پدربزرگشان، جمع شده بودند. فاطمه و زهراسادات، با پدر و مادرشان، مهدی و مادرش و خاله نرجس با شوهر و پسرش.
دل توی دلشان نبود. منتظر آن لحظهٔ مهم بودند؛ لحظهٔ دیدن برق شادی در چشمهایی که به مهربانبودنِ صاحبانشان، ایمان داشتند.
دو ساعت بعد، پدربزرگشان بلند گفت: «بچهها تا یک ربع دیگه آماده باشین که بریم خیابون». سه تایی، هورا کشیدند و رفتند لباس بپوشند. هفت-هشت دقیقه بعد هر سه نفر، دم در آپارتمان، آماده ایستاده بودند و با هم دربارهٔ فکری که در سر داشتند، حرف میزدند.
فاطمهسادات که از همه بزرگتر بود، گلدان را در دستش گرفته بود و به پسرخالهاش گفت: «خوب روی میز رو نگاه کردی؟ نکنه یکی دو تا جامونده باشه.» مهدی هم که خیلی به کار خودش مطمئن بود، جواب داد: «چند بار میگی! گفتم که همه رو گذاشتم تو گلدون».
سومین نفر، اگرچه از آن دو کوچکتر بود، اما مثل آدمبزرگها دستی به کمر زد، ابروهایش را درهم کشید و بلند گفت:« بسه دیگه! چقدر شلوغش میکنید!»
بعد هم خندهاش گرفت و صدای خندهٔ ریز ریزش، بزرگترها را متوجه حضور آنها کنار در کرد. پدربزرگ، اولین کسی بود که به آنها پیوست. چندلحظه بعد، همگی با خانواده سوار خودرو شدند و به سمت مقصد، حرکت کردند.
به مقصد که رسیدند، از ماشین پیاده شدند و با خاله، به سمت چهارراه حرکت کردند تا مأموریت بزرگشان را انجام دهند. جمعیت زیاد بود. سرودهای حماسی، از سیستمهای صوتی، پخش میشد. مردم، پرچمهای ایران و لبنان و تعدادی هم پرچم فلسطین را در دست داشتند و با شوروافتخار آنها را در هوا تکان میدادند. عبور از میان چنین جمعیتی سخت بود، اما برای رسیدن به مقصدشان، باید وارد جمعیت میشدند. فاطمهسادات، گلدانِ پر از گل را محکم در بغل گرفت تا کسی از جمعیت به آن برخورد نکند و گلها زمین نریزند.
بهنظر میرسید این گلها را برای کودکانِ حاضر در تجمعات، درست کرده باشند، اما واکنش آنها به نگاه بچههای حاضر در خیابان، واقعیت دیگری را نشان میداد. آنها از کنار بچهها عبور کردند، بدون اینکه حتی شاخهگلی به یکی از آنها بدهند. اگرچه میدانستند که بچهها از هدیهگرفتنِ گلهای رنگیِ کاغذی، خوشحال میشوند، اما هدف بزرگتری داشتند؛ پس نگاه بچهها، سستشان نکرد و به راه خود، ادامه دادند.
فاطمهسادات، خواهرش و مهدی، قبلاً بهخوبی هدفشان را مرور کرده بودند. تصمیمشان این بود که این هدیه را به مردانی تقدیم کنند که با شروع جنگ رمضان، برای حفظ امنیت همهٔ مردم و دفاع از کشورشان؛ ایران، هر روز، هرشب و هرلحظه، در خیابانها بودند. همانهایی که آدمبزرگها به آنها میگفتند: «نیروی امنیتی، بسیجی، سپاهی...»، اما از نظر بچهها اینها فقط عموپلیس مهربان بودند.
روایت از آسیه سلطانی نجفآبادی