کد خبر:۵۳۹۹
خِیرنگاری در جنگ؛

صف‌هایی که تمام نمی‌شود

 دلیل این‌که در خاورمیانهٔ عربی ما همچنان فارس مانده‌ایم و مغولی یا یونانی صحبت نمی‌کنیم همین است؛ شخصیت ما عوض نمی‌شود. ققنوس ادبیات شاید تبلور همین نگاه ایرانی به تمدن خودش است. ما همیشه از خاکستر خود دوباره زنده می‌شویم، ما در صف ایستادگی و مقاومت همیشه آن جلوها هستیم.
صف‌هایی که تمام نمی‌شود

 من سال ۱۳۵۸ به‌دنیا آمدم. یک سال بعد جنگ شد. چیزی که از آن جنگ یادم مانده «صف» است. تقریباً برای هر چیزی باید در صف می‌ایستادی، از روغن و گوشت گرفته تا سیگار و پارچه.

 غیر از بابا که همیشه سرکار بود، صف‌ها بین خانواده تقسیم می‌شد.مادرم در یک صف، جا می‌گذاشت و در دیگری زنبیل، بعد من و خواهرم را سر صف‌های دیگر می‌گذاشت. معمولاً صف‌های طولانی‌تر به من می‌رسید، مخصوصاً صف نان که بعضی وقت‌ها چهار پنج ساعت باید یک‌لنگه‌پا می‌ایستادی که بیست نان لواش گیرت بیاید. هنوز هم درگیر سندرم صف‌های طولانی هستم، مثلاً اگر در صف نانوایی بیشتر از سه‌ چهار نفر باشند، راهم را کج می‌کنم و می‌روم از بقالی نان بسته‌بندی با چندبرابر قیمت می‌خرم.

 جنگ که تمام شد، نشستیم به دیدن جنگ‌های دیگران؛ کویت و عراق، آمریکا و عراق، لبنان و اسرائیل، اسرائیل و فلسطین، آمریکا و افغانستان و... . انگار در خاورمیانه همه در صف جنگ ایستاده‌اند و منتظر هستند کی نوبتشان می‌شود. هر وقت هم نوبتشان شد، می‌دوند آخر صف تا جنگ بعدی.

 دوباره نوبت ما شد نه یک بار، بلکه دوبار پشت سرهم. این دفعه من خودم پدر بودم و صف‌های دیگری پیدا شده بود، از صف بنزین گرفته تا صف خرید دلار و طلا. البته باز صف نان سرجایش بود.

 جنگ در شعر و زبان رسمی همیشه با سلحشوری و حماسه و شجاعت تعریف می شود، اما برای آدم‌های معمولی که قرار بوده سرشان را بیندازند پایین و زندگی کنند، جنگ با ترس تعریف می‌شود و این ترس نسبت مستقیم با فاصله از جنگ پیدا می‌کند. هر چقدر فاصله از جنگ کمتر می‌شود، حلقهٔ محافظت کوچکتر و کوچک‌تر می‌شود، حلقه‌ای که هر کس درون آن است احساس امنیت می‌کند، هم‌وطن، همشهری، هم‌محله‌ای و خانواده.

 هرچقدر جنگ به ما نزدیک‌تر می‌شود، این حلقه کوچک‌تر می‌شود و سرانجام به خانواده می‌رسد. درآخر هرکسی دست زن و بچهٔ خود را می‌گیرد و از جنگ فرار می‌کند، برای کسی که در شهری دیگر نشسته یا صداهایی از دور می‌شنود، خرید کنسرو، نان و پرکردن باک بنزین یا چند چسب ضربدری به شیشه‌ها راهی است برای کم‌کردن ترس یا آرامشی در ظاهر، اما کسی که موشک در چندقدمی خانه‌اش فرود می‌آید یا شیشه‌هایش را موج انفجار می‌شکند، شاید فرار به نقطه‌ای به‌ظاهر امن‌تر را انتخابی طبیعی برای خود می‌بیند، اما چهرهٔ واقعی جنگ برای کسی است که خانه‌خراب شده یا آسیبی به خود وخانواده‌اش رسیده، جنگ برای او همان چیزی است که از آن ترس داشت و می‌خواست از آن فرار کند. اینجا شخصیت‌ها عوض می‌شوند، آدم‌های به‌ظاهر آرام یا درون‌گرا ناگهان گر می‌گیرند و طغیان می‌کنند و آدم‌های پرشور به درون خودشان فرو می‌ریزند، کسی که آسه می‌رفت تا گربه شاخش نزند به دل آوار و آتش می‌زند تا کسی را نجات دهد و آدمی که سال‌ها در باشگاه عضله بزرگ کرده، ممکن است یک گوشه بنشیند و از ترس گریه کند.

 اما شخصیت ملت‌ها و باور جمعی چیزی است که شاید تغییر نکند، حداقل ایرانی‌ها در کل تاریخ تمدن خود این را نشان داده‌اند که باور جمعی به جغرافیای ایران باعث شده جنگ گرچه آن‌ها را زخمی کرده، به حد مرگ رسانیده یا تکه‌ای از وطنشان را گرفته، اما هیچ‌گاه تسلیم قدرت غالب نشده‌اند، تمدنشان زیر هجوم اسکندر مقدونی، چنگیز مغولی و تیمور تاتار همچنان باقی مانده.

 دلیل این‌که در یک خاورمیانهٔ عرب ما همچنان فارس مانده‌ایم و مغولی یا یونانی صحبت نمی‌کنیم همین است؛ شخصیت ما عوض نمی‌شود. ققنوس ادبیات شاید تبلور همین نگاه ایرانی به تمدن خودش است. ما همیشه از خاکستر خود دوباره زنده می‌شویم، ما در صف ایستادگی و مقاومت همیشه آن جلوها هستیم.

 روایت از مهدی ناظری؛ نویسنده رمان‌های «سربازهای گشنیز» و «فروچاله»

 


ارسال دیدگاه
captcha