پروژهٔ نجات
محکم کمرم را به پُشتی صندلی ماشین تکیه دادم و عضلاتم را رها کردم. خودم را سُراندم. چند ساعت با کفشِ پاشنهدار در میدان امام حسن پرچمگردانی کرده بودم. آخرِشب، باد شدیدتر میوزید و شاخههای درختان بلندتنه صفائیه تکانتکان میخورد.
در خیابان باریکِ تیمسار فلاحی صفائیه، چشمم افتاد به ماشین جلویی که پارچه پرچمش از سرِ چوب بالا آمده بود.
چندبار بوق زدیم و علامت دادیم، ولی مابین شعارها و مداحیها، راننده متوجه نشد که پرچم اُفتاده.
تَروفِرز پریدم پایین و با همان کفشهای پاشنهدار وسط خیابان دویدم، تا پرچم ایران را برداشتم، همانجا باکمال احترام باز کردم و گرد و خاکش را تکاندم.
ولی آن ماشین بیخبر از غیابِ پرچمش رفته بود. نگاهمان تیز شد تا آن ماشین را گم نکنیم.
در فرصت چراغ قرمز، بازهم از ماشین پریدم. با همان کفشها دویدم و آسفالت را کوبیدم تا پرچم را به صاحبش برسانم.
لبخند همدلانه هموطن و نماندن پرچم روی زمین، به این کمردرد میاَرزید.
باید کمرم را به تُشک بچسبانم تا درد امشب ترمیم شود و بازهم فرداشب بعد از دید و بازدید نوروزی با همان کفشهای پاشنهدارم به میدان بروم و چندساعتی پرچم بچرخانم.
این پرچم مقدّس باید همیشه بالا بماند.
روایت از زهرا ملکثابت
نوروز ۱۴۰۵، یزد