دوام آوردهایم
بابا مُرد، هفت روز از رفتنش گذشته بود که جنگ شد، سرِ جنگ قبلی، بابا خوشحال بود که همه پیش او دور هم جمع شدیم.
این بار اما خانهٔ بابا دیگر پناه نبود، وقتی خودش نبود، اما انسولینهایش توی یخچال بود، وقتی شکلاتهایی را که توی کمد لباسش قایم کرده بود، دیدم، اما خودش نبود، وقتی خودش نبود، اما نمکدان کوچکش روی میز، کنار قرصِ فشاروچربیاش بود، وقتی لباسهایی که اتو کرده بود و نپوشیده بود، لباده و پر خادمی که هرگز خودش را در آن لباس نمیدیدم، آنجا بود.
بابا که زنده بود، وقتی توی باغ قدم میزدم، روی دلم همیشه غمی چنبره میزد، غم اینکه روزی درختهایی که او کاشته بود، باشند ولی خودش نباشد.
میترسیدم از روزی که شکوفهباران بهار، قرمزی گیلاس لای انبوه سبز تابستان، سوز نارنجی پاییز یا برهنگی سفید زمستان را بدون او ببینم، آنها باشند و خودش نباشد.
پناهم را در خانهام ساختم، در خانهام ماندم با اینکه از آسمان، مرگ، نعرهکشان میگذشت و از زمینش گلهبهگله زخم، دود میکرد، ماندم تا ماهی قرمز هفتسینم تنها نماند و نمیرد، در خانهام ماندم و هر وقت پیرزن همسایه که شوهر مریضش پای رفتنش را بسته بود، ترسخورده به من زنگ میزد، جعبهٔپولکیبهدست میرفتم تا با هم چای بخوریم.
از عکسهای نوهها و بچههايش که به یخچال زده بود، پلی میساختم به خاطرات شیرین تا تلخی حالش کم شود. خیلی شبها از صدای جنگنده و بمب از خواب پریدم، بعضی شبها از دلتنگی خوابم نبرد، ترسیدم، گریه کردم، بیدار ماندم و با غمگینترین آهنگ گوشیام رقصیدم.
با اینترنت نصفهنیمه، کلاس مدرسهٔ پسرم را برگزار کردم، وقتهایی که وسط نوشتن مشقهایش خسته میشد و از مردن یا تنهاشدن بهگریه میافتاد، به او قول میدادم که زنده میماند؛ که به خاطر او زنده میمانیم.
در خانهام ماندم و غذایم را در پناهگاه پسرم که زیر میز ساخته بود، خوردم، به خانههای خالی سر زدم، گلدانهایشان را آب دادم و سلام خانه را به صاحبان رفتهٔشان رساندم و برای گلهای قدکشیدهٔشان اسپند دود کردم.
وقتی انبار نفت را زدند و آسمانِ سیاهنفس را دوده کردند، نفس کشیدم، دستمال برداشتم و تمام لکههای سیاه جنگ را از تن خانهام تکاندم تا فقط بهاروسبزی در ذهن خانه بشکفد.
هوا پاک شد، پر از ابر شد، باران بارید، بهجای تمام بچههایی که نبودند، با ابرهای سفید خیالپردازی کردم و برای تمام قطرات باران ذوقزده شدم، پارک نهجالبلاغه رفتم، به پارکینگ خالیاش سرزدم و به تمام بنفشهها و شببوها سلام کردم. کنار رودخانه پیاده قدم زدم و گذاشتم رودخانهٔ پرآب صدایش را توی سرم بیندازد.
گاهی دلتنگ شدم برای دیدن بچههایی که هر روز مدرسه میرفتند، برای چشمهای خوابآلودهٔ سرِ صبحشان، برای دیدن خیابانهایی که شتاب و ترافیک را زندگی میکردند و چراغهای راهنماییشان زمان از دستشان در نرفته بود و بیهدف چشمک نمیزدند.
خیلی وقتها دلم گرفت، هم از آنهایی که به نام حمایت از مردم، وقتی صدای انفجاری بلند میشد با خوشحالی دنبال ویرانی میگشتند و هم آنهایی که بهنام وطن ولی بهنفع خودشان از دشمنی و نفرت روی دیوارهای خیابانها نوشتند.
بابا تا وقت رفتنش، چهارماه توی تخت زندگی کرد، شکل دیگری از زندگی، هر وقت زخم بستر امانش میداد، شروع میکرد به ورزشدادن دستوپایش، سراغ عصایش را میگرفت، برای روزی که روزیاش نشد.
از مهمانهایی که ديدنش میآمدند طوری از زندگی میپرسید که انگار درگیر مرگ نیست، انگار رشتههایی محکم او را به آن بیرون و جریان هرروزه متصل کرده بود.
بابا یادم داد زندگی جریان دارد، شاید شکلی دیگر، شاید بدون ما، اما هست.
در جنگ یا بیماری باز بهار میشود، درختها شکوفه میزنند و حیوانها هوای جفتگیری از سرشان نمیافتد.
چهلمین روزی که بابا دیگر زنده نبود، توی باغ قدم زدم، درختهایی که او کاشته بود، شکوفه زده بودند، از آسمان هم باران میبارید، هم بمب و زمین همچنان نفس میکشید و هم زخم برمیداشت.
پرندهها آوازخواندن یادشان نرفته بود، آفتاب گرم میتابید و گربه روی دیوار داشت چرت میزد. عطر برنج دمکشیده از خانهای میآمد و صدای وانتی که سبزیاش جور بود.
حس کردم دوام آوردهام، دوام آوردهایم.
روایت از ندا اویسی