کد خبر:۵۰۶۳
خِیرنگاری در جنگ؛

راه‌رفتن به‌سبک خودمان در روزگار جنگ

در کوهنوردی صعود به یک قله با فتح آن زمین تا آسمان فرق دارد؛ صعود یعنی رسیدن به بام کوهستان از راه‌های همیشگی، اما فتح یعنی رسیدن به نوک کوه با راهی که بکر است و تو برای بار اول آن را کشف کرده‌ای، بعد از تو هر که از آن مسیر برود، نامش دیگر فاتح نیست، او صعودکرده‌به‌کوه است. آدم که نباید همیشه به‌خاطر هزارراه‌‌رفته دیگران، راه‌رفتن به شیوه خودش را فراموش کند.
راه‌رفتن به‌سبک خودمان در روزگار جنگ

 آشغال تروخشک را برداشتم، پوتینم را پوشیدم. در را بستم، لحظه آخر به‌صرافت افطاری افتادم، برگشتم، حبوبات سرخ‌وسفید را خیساندم و با خود مرور کردم بعدازظهر که برمی‌گردم، برای پختن خوشمزه‌ترین غذای جهان، چه چیزهایی با خودم به خانه بیاورم.

 حوالی ۹:۳۵ دقیقه صبح بود که از خانه بیرون زدم. کنار سطل زباله ایستادم، خبری از گربه پشمالو در نقطه کانونی سطل شهرداری نبود، زباله تر را با آخرین توان یک کمان‌گیر لای زباله‌های دیگر پرتاب کردم، آشغال خشک را پای سطل گذاشتم، نانوایی باز بود، اما دریغ از یک گنجشک در شعاع یک‌کیلومتری تنور و نانوا.

 هنوز به میدان نرسیده بودم که رهگذری با تعجب از مخاطب تلفنی‌اش پرسید: حوالی خونه شماست؟

 برگشت، گوشی‌اش را بالا برد، از یک تکه دود پنبه‌ای عکس گرفت. 

 صدای آژیر توی خیابان پیچید. ساعت ۹:۴۱ دقیقه بود، برای پیش رفتن به‌سوی کارهای دورودراز و برگشتن به یک زندگی آرام عجله داشتم، خانه‌ای که نمی‌دانستم از آن کیست، در آتش می‌سوخت و فقط لکه‌ای خاکستری از بقایایش در خیابان ولیعصر دیده می‌شد.

 به سر خیابان که رسیدم، ایستادم، زندگی متوقف شده بود، به دود نگاه کردم. چند مادر با چهره‌ای ترسیده به طرفم می‌دویدند و با سرعت نور از تیررس دیدم دور می‌شدند. زن جاافتاده‌ای راه‌به‌راه عابری پیدا می‌کرد تا پیامبری‌اش گل کند، مثلاً بگوید: یک سال بعد از انقلاب از کار بیرونم کردند، ولی بیگانه‌ها دل سوخته ما ندارند، هر چه هست خودمان باید کشورمان را به‌دست بگیریم نه اجنبی‌ها و خارج‌نشین‌ها.

 جنگ تا حوالی خانه‌ام رسیده بود. با صدای زنگ گوشی برای چند ثانیه از مخمصه رها شدم، به تماس برادرم که سعی می‌کرد، خونسرد به نظر برسد، جواب دادم. پرسید کجایم.

 گفتم: توی خیابانم، پاستور را زدند، دود را از جایی که هستم می‌بینم.

 گفت: برگرد پیش ما، اگر نشد خودم می‌آیم دنبالت.

 از شب پیش پیام داده بود که سفارت‌خانه‌ها را بستند، پروازها را لغو کردند، پس کی برمی‌گردی؟

 نوشته بودم: ولی دخترِ دوست همسایه‌مان همین فردا با اولین پرواز از تهران مهاجرت می‌کند هلند، نمی‌توانم از ترسِ مرگ زندگی را تعطیل کنم، نمی‌توانم دادگاه نروم و تکالیفم را انجام ندهم، سفارت‌خانه‌ها تعطیلی‌شان را تکذیب کرده‌اند، می‌دانم احتمالش زیاد است، اما پرمشغله‌ترین روزهای عمرم را با ترسِ جنگ حرام نمی‌کنم.

 این‌ها را نوشته بودم و ترس جنگ که دست سایه‌اش به سرم نمی‌رسید، با پای خودش آمده بود تا انتقام‌ آرامش‌مان را از ما بگیرد.

 حالا داشتم راه خانه را می‌‌رفتم و همه آن پیغام‌های تلفنی ماندنی را با نماندنم توی تهران پس می‌گرفتم، دوستم؛ شکوفه ده‌دقیقه بعد از آن انفجار تماس گرفت و گفت: جنگ که می‌شود، تنهایی در تهران نمی‌شود سرکرد، برو شمال پیش خانواده‌ات! آن روز گمان نمی‌کردم شکوفه در روزِ نمی‌دانم چندمِ جنگ از من بخواهد برای برادرِ سربازش در تنگه هرمز دعا کنم؛ برادری که پنج روز پیش توی خلیج‌فارس وقتی پلاکش را دادند دستش، به خواهرش زنگ زد و شرح ماجرای پلاک‌داری و دریانوردی‌اش را گفت. 

 وقت بیرون‌زدن از خانه، نانوایی صف طولانی نداشت، مادرها هنوز دونده‌های قابلی به مقصد مدرسه‌ها نبودند و جابه‌جایی درون‌شهری و برون‌شهری با تاکسی سواری، قدر بلیت طیاره از شهری به شهری یا کشوری به کشوری دیگر برایت آب نمی‌خورد.

 در بی‌خبری و بی‌جنگی صبح، صدای پدافند توی آسمان نپیچیده بود، اما حالا همه چیز فرق می‌کرد، دیگر دختر سرسختی که بیست دقیقه پیش می‌خواست دادگاه انقلاب 

نیکی شاید دخترخاله‌ دهه‌هشتادی‌ام بود که بهای مادی گزافی داد، اما حاضر نشد دوستش را توی پایانه مسافربری تنها بگذارد و با ماشین رایگانی برود خانه که برادرم برایش پیدا کرده بود.

برود، نبودم. زنی شده بودم که باید می‌خزید در لاک خودش و به‌جای یک کیلو‌ تره‌بار برای آبگوشت افطاری، خودش را با خودش حمل می‌کرد و می‌کشاندش خانه، موجودی که مثل یک فرمانده، طول زمان جنگ را باید پیش‌بینی می‌کرد، تصمیم می‌گرفت کوله سبکش را بردارد یا کوله سنگین، همه کتاب‌ها را بچیند تویش یا فقط چندتایی از آن‌ها را؟

 سخت‌ترین تصمیم جنگی‌ام را گرفتم؛ برداشتن همه کتاب‌های ضروری، چند کتاب کودک و لوازم‌التحریر برای برادرزاده‌ام، مدارک هویتی و حرفه‌ای‌ و چیدن‌شان توی سنگین‌ترین کوله‌ام. کوله‌‌پشتی هنوز جای زیادی برای پرشدن داشت، اما باید راهی برای تنفس امید هم باقی می‌ماند. اضافه‌بار بود یا حیاتی؟ کدام‌یک روی شانه‌ام افتاده بود؟ نمی‌دانم، اما دماوندی به‌بزرگی شرم بر پشتم نشسته بود، آن آدم طفلکی که ناچار بود کوه را روی شانه‌اش جابه‌جا کند، دوست داشت فقط تماشاچی شکوه و زیبایی بام ایران باشد.

 آب حبوبات را در ظرفشویی خالی کردم و آن سرخ‌وسفید‌های بی‌آب را در یخچال فریزکردم تا شاید روزی سبز شوند. دم‌در، بچه همسایه سرراهم سبز شد و گفت: فکر می‌کنم داری می‌روی کوه. واقعاً به کوه‌برو‌ها شباهت داشتم؟ نزاع‌ودرگیری آدم‌ها را هواییِ آسمان و قله می‌کند؟

 در جاده مانده بودم، تاکسی‌های اینترنتی پا نمی‌دادند، به دخترخاله دانشجویم زنگ زدم، ببینم تنهاست یا نه و چطور برمی‌گردد شمال. هم‌اتاقی‌اش همسفرش می‌شد، خوابگاه دانشگاهشان تا رسیدن‌ دانشجوها به پایانه تدبیری اندیشیده بود. خیالم از بابتش راحت شد‌.

 آدم جنگ‌زده در جاده قرار است چه ببیند و به چه فکر کند؟ خیلی چیزها که نباید ببیند؛ به خالی‌شدن خانه‌ها و شلوغ‌شدن جاده‌ها و صف بنزین و ترس، اما اگر می‌خواستم جنگ را بزرگ‌تر از جنگ نبینم و بیرون‌زدن بوته انجیری را در پیاده‌روی کوچه‌ای متروکه به‌یاد بیاورم، نیکی، شبیه برادرم بود که می‌خواست از شمال یک‌کله رانندگی کند بیاید تهران وقتی مسافرها زیاد و ماشین‌ها اندک بودند، نیکی، دوستانی خانوادگی بودند که به‌یادم بودند و پیش‌دستانه دعوتم کردند به همسفری با خودشان، نیکی، مادر بسیار نگرانی بود که درک می‌کرد، توی خیابانی که آسمانش زخم بر داشته بود، توان جواب‌دادن به تلفن را ندارم و دوست دارم در خودم فرو بروم، نیکی شاید دخترخاله‌ دهه‌هشتادی‌ام بود که بهای مادی گزافی داد، اما حاضر نشد دوستش را توی پایانه مسافربری تنها بگذارد و با ماشین رایگانی برود خانه که برادرم برایش پیدا کرده بود، نیکی شاید شکوفه بود که _به‌عنوان کسی که نقدهای کمتری به حاکمیت داشت و در تهران کنار خانواده‌اش می‌ماند_ به من می‌گفت صلاح نیست دور از خانواده در تهران بمانم. او بار عذاب‌وجدانم را نسبت به مردم بی‌دفاع کم می‌کرد. نیکی، مردمی بودند که زیربار زور نمی‌رفتند و دل‌به‌دل راننده‌های تلکه‌کُن نمی‌دادند. نیکی، دوستانی بودند که زیر بمباران، سرنوشت من برای‌شان اهمیت داشت و می‌پرسیدند تهرانم یا برگشتم. درراه‌ماندن چندساعته و فکرکردن خسته‌ام کرده بود، دیگر توان صبر برای دریافت یاری کسی را نداشتم. با یکی از تاکسی‌ها رفتم سمت جاده فیروزکوه و حوالی نیمه‌شب با همراهی پدروبرادرم به خانه رسیدم.

 آن روز از این‌که نمی‌توانستم در پایتخت بمانم و همنورد فرازونشیب این شهر همیشه‌خسته و پذیرا شوم، احساس سرافکندگی می‌کردم، شبیه کوهنورد پرادعایی بودم که می‌گفت ۱۰۰ بار از جبهه شمالی به دماوند صعود کرده، اما نشان رسوایی‌اش اینجا بود که کوله‌اش را قاطر تا بارگاه سوم دماوند (جبهه جنوبی) به‌دوش می‌کشید.

 در کوهنوردی صعود به یک قله با فتح آن زمین تا آسمان فرق دارد؛ صعود یعنی رسیدن به بام کوهستان از راه‌های همیشگی، اما فتح یعنی رسیدن به نوک کوه با راهی که بکر است و تو برای بار اول آن را کشف کرده‌ای، تو می‌شوی کاشف و بعد از تو هر که از آن مسیر برود، نامش دیگر فاتح نیست، او صعودکرده‌به‌کوه و پیرو راه تویِ ناشناس است.

 حالا مردمی را می‌بینم و می‌شنوم‌شان که از گرانی و تورم بسیار خشمگین‌ بودند و هستند، اما برای عزت و یگانگی ایران می‌ریزند توی خیابان شهر و روستای‌شان در هر جای ایران و به دنیا اعلام می‌کنند با دولت‌شان مشکلی ندارند، مردمی که بعضاً حاضراند تکه‌تکه

آدم که نباید به‌خاطر هزارراه‌‌رفته دیگران، راه‌رفتن به شیوه خودش را فراموش کند.

شوند، اما مشتی خاک از مرز ایران جابه‌جا نشود، جوانانی که سال‌هاست برای داشتن یک زندگی معمولی با تحریم‌ها و گرانی بی‌رویه می‌جنگند و چیزی از جوانی درک نکرده‌اند، اما هنوز به تمامیت ارضی ایران و ته‌مانده کتاب‌های تاریخ توی سرشان فکر می‌کنند. کسانی که شاید همین دی‌ماه آن وسط‌مسط‌های خیابان بودند و یک زندگی حداقلی رویایشان بود، اما حالا معلوم نیست زنده به خانه می‌رسند یا مرده.

 این روزها پشتم از کوله کوه سنگین نیست و فکر می‌کنم می‌شود به‌جای صعود به فتح فکر کرد.

 دیشب بابا می‌گفت یکی از آشناها خانه خالی‌اش را به قیمتی منصفانه به تهرانی‌ها اجاره داده. آن‌ها مجازاند هرچه آدم جنگ‌زده هست به خانه استجاره‌ای‌شان بیاورند، در علم حقوق ایران وقتی خانه‌ات را به کسی اجاره می‌دهی، مستاجر حق ندارد سرخود، خانه را به دیگران بسپارد و عرف هم چنین چیزی را نمی‌پذیرد، مگر این‌که مالک اجازه این کار را بدهد، مرد آشنا که مالک خانه است، به آن خانواده غریبه گفت: هر چقدر با خودشان ساکن جدید جنگ‌زده به خانه بیاورند، روی رهن و کرایه خانه نمی‌کشد؛ خانه‌ای که قرار بود بشود خانه آرام و امن همسایه‌ای عزیزتر از آشنا به‌نام فرزند، اما رسید به غریبگانگی جنگ‌زده.

 مالک یک آدم معمولی است، سروصدای کارگاه بلوک‌زنی‌اش در محله‌ای مسکونی خواب را از چشم همسایه‌ها می‌قاپد و آزارشان می‌دهد، اما توی جنگ از آب گل‌آلود ماهی نگرفت و بی‌صدا یک راه جدید را در زندگی‌اش فتح کرد، راهی که هر که بعد از آن پی‌اش را بگیرد، می‌شود صعودکننده. 

 پریشب دوستان مامان آمدند اینجا مهمانی و خانه‌های خالی فک‌وفامیل‌شان را می‌شمردند تا به تهرانی‌ها به‌رایگان یا بهای منصفانه مسکن بدهند، دیروز هم‌بازی کودکی مادرم که در آن محفل زنانه هم حضور داشت، در زد و سبزه‌ای را که خودش کاشته بود، به ما هدیه داد تا بهار به خانه ما برسد.

 

راه‌رفتن به شیوه خودمان در زمان جنگ 

 من به دوست مستندسازم _که همیشه دوست داشت از زندگی یک دختر جوان مرده‌شور مستند بسازد، اما مجوزش جور نمی‌شد_ یک مرده‌شور هنرمند معرفی کردم، هنرمندی که غیرتش نمی‌کشید جنازه‌های عزیز تهران را تنها بگذارد.

  در پایان هفته سوم جنگ، هنوز جرات نکرده‌ام همه لوازم کوله‌کوهم را بکشم بیرون، به این فکر می‌کنم چطور آن دماوند و امید را که هنوز توی کوله‌پشتی‌ام مانده فتح کنم. آدم که نباید همیشه به‌خاطر هزارراه‌‌رفته دیگران، راه‌رفتن به شیوه خودش را فراموش کند و تروخشک صعودوفتح را با هم بسوزاند. آدم گاهی باید کوله را به سبک خودش بچیند، کفشش را بپوشد و در راه جدیدی که مخصوص خودش است، پا پیش بگذارد.

 

 روایت از مهدیه رشیدی

 اسفند ۱۴۰۴

 


ارسال دیدگاه
captcha