در ستایش آرامش و ایمان در دوران جنگ
خسرو باباخانی؛ نویسنده برجسته ایرانی است که جوانیاش را _همروزگار با جنگ تحمیلی عراق علیه ایران_ در خوزستان سپری کرده و با الهام از خاطرات آن دوران، در کتاب «خسروِ شیرین» داستانهای عاشقانه طنزآمیزی را بهرشته تحریر درآورده است. او در کتاب دیگرش؛ «ویولونزن روی پل» از تابآوری در دورهای بسیار دشوار از زندگی شخصی خود و تبدیل بلایی خانمانسوز به کارهایی بزرگ نوشته است، این نویسنده و مدرس داستاننویسی در ستایش آرامش و ایمان در روزگار جنگ به خبرنگار خیر ایران گفته است:
این روزها فضای مجازی از کلیپ و متن درباره جنگ سرریز شده است، اما محتواهای خوب و تاثیرگذار انگشتشماراند. چند سال پیش یادداشت کوتاهی خوانده بودم با نامِ «یه پاتو بردار». آن نوشتار به ما میگفت: نمیشود یک پا را در یک قایق و پای دیگر را در قایقی دیگر بگذاریم؛ ترس و ایمان در کنار هم جوردرنمیآیند، وحدت و شرک هم همینطور. خیلی از خواستههای متضادمان از دنیا و دیگران نیز. آدم یا با تمام دلش (نه فقط با زبانش) به خداوند معتقد است و ایمان دارد به اینکه مرگ دست خداست یا اعتقاد ندارد. چطور میگوییم برگی از درخت نمیافتد، مگر به اذن خداوند، اما پای مرگ و زندگی خودمان که وسط باشد، این را فراموش میکنیم؟ لحظهای که باید فرا برسد، حتما فرا میرسد و هیچکس برای دفع واقعه کاری از دستش ساخته نیست.
قصههایی درباره مرگ و زندگی
وی افزود: «دیدار در هند»، اثری از اسماعیل فصیح و الهامگرفته از قصه معروفی است در دفتر اول «مثنوی معنویِ» مولانا جلالالدین بلخی. داستان از این قرار است که یک روز جوانی از خانه بیرون میزند و از بخت بد، عزراییل را چشمبهراه خود میبیند. با ترس و حیرت از او میپرسد: اینجا چه میکنی؟ من جوانم و بسیار کار نکرده و راه نرفته در پیش دارم. عزراییل میگوید: تقصیری ندارم، مامورم و باید تا پیش از ظهر جانت را بستانم. مرد جوان باهزار زوروزحمت خودش را به دربار حضرت سلیمان نبی میرساند، وقت ملاقات میگیرد، به سرا میرود تا اینکه سلیمان را میبیند و با گریه و زاری ماجرا را برایش تعریف میکند. حضرت سلیمان به او
زمانی که جنگ ایران و عراق آغاز شد، جوانی نپخته بودم با آگاهیِ هیچ، مثلا زمانی که آژیر بهصدا درمیآمد، فکر میکردیم که خلبانها با چشم خودشان به محله ما نگاه میکنند تا بفهمند، کجا روشن است و همانجا را بزنند! غافل از اینکه خلبانها از روی مختصات به هدف ضربه میزنند و حتی نگاه نمیکنند که به هدف خورده یا نه.
میگوید که کسی جلودار ملکالموت نیست؛ چراکه فرمان از خداوند دارد و قدرتش بیشتر از سلیمان است. مرد جوان که هنوز دنبال کورسویی امید است، از پیامبر خدا میخواهد، قالیچهاش را به او بدهد تا با آن به جایی دورِ دور برود. سلیمان میگوید: همین؟ باشد، قالیچه چند ساعت در اختیار تو. نبی خدا دستور میدهد، امانتی را میآورند، مردِ ترسان سوار بر قالیچه راهی دیار هند میشود.
باباخانی گفت: جهان در ادبیات کهن ما به دو بخش هند و چین قسمت میشد. چین نماد مادیات و صورتگری و هند سمبل جهان معنا بود. جوانِ امیدوار به زندگی سوار بر قالیچه با خود میگفت: ساعت مقدر مرگ که فرا برسد، من کجا و عزراییل کجا؟ در همین خیال بود که حضرت عزراییل جلویش ظاهر شد. مَرد که مرگ را به چشم دیده و عالم معنا هم کاری برایش نکرده بود، بسیار غافلگیر شد و گفت: تو اینجا چه میکنی؟ فرشته مرگ پاسخ داد: من هم از دیدن تو در حوالی خانهات تعجب کرده بودم، چون قرار بود در هندوستان جانت را بگیرم، با خود اندیشیدم که خدایا، تا دو سه ساعت دیگر چطور جانش را بگیرم؟ اما تو خودت با پای خودت به هندوستان رفتی و کارم را ساده کردی!
نویسنده کتاب ویولونزن روی پل ادامه داد: اگر نظر بر زندگی ایمانی داشته باشیم، میدانیم _که هزاران موشک هم بر سرمان ببارد_ اگر بنابر مرگمان باشد، میمیریم، حتی در امنترین پناهگاهها، بنا بر زندگیمان باشد، زنده میمانیم. البته این به این معنی نیست که نکات ایمنی را رعایت نکنیم یا توان دفاعی و امکانات حفاظتی را کماهمیت جلوه دهیم، ترس از آسیب ممکن است کار دست آدم بدهد؛ گاهی، موشکی پرتاب میشود که فقط یک نفر را مجروح میکند، ولی همسایههای منطقه آسیبدیده برای خروجِ باشتاب از ساختمان، سرشان میشکند، پایشان پیچ میخورد و... . اگر آدم آرامشش را حفظ کند، کمتر آسیب میبیند.
ترس از آسیب ممکن است کار دست آدم بدهد؛ گاهی، موشکی پرتاب میشود که فقط یک نفر را مجروح میکند، ولی همسایههای منطقه آسیبدیده برای خروجِ باشتاب از ساختمان، سرشان میشکند، پایشان پیچ میخورد و... . اگر آدم آرامشش را حفظ کند، کمتر آسیب میبیند.
آدمیزاد باید از اسباب دنیا بهترین استفاده را ببرد، اما به قضای الهی تندربدهد. اگر نزدیکِ خانه منِ خسرو باباخانی را بزنند، میترسم؛ چون انسانم، اما به ترس بالوپر نمیدهم. در زمان جنگ، وقتی صدای آژیر و ضدهوایی میآمد، به ترس فکر نمیکردم. فقط موقع انفجار نگران میشدم که کجا را زدند و چه کسانی جانشان را از دست دادند؟
تصوراتی که از جنگ و ویرانی داریم
زمانی که جنگ ایران و عراق آغاز شد، جوانی نپخته بودم با آگاهیِ هیچ، مثلا زمانی که آژیر بهصدا درمیآمد، فکر میکردیم که خلبانها با چشم خودشان به محله ما نگاه میکنند تا بفهمند، کجا روشن است و همانجا را بزنند! همه اهالی خانههایمان را تاریک مطلق میکردیم تا از آسمان بهچشم خلبانها نیایند، مردم از پشتبام نگاه میکردند، ببینند چه کسی تن به این قانون محلی نداده تا به حسابش برسند. غافل از اینکه خلبانها از روی مختصات به هدف ضربه میزنند و حتی نگاه نمیکنند که به هدف خورده یا نه. فرماندهان به موشک یا خلبان، طول و عرض جغرافیایی با دقیقه و ثانیه میدهند، آن نقطه مشترک، هدف میشود و خلبان درست به همان نقطه میزند.
وی تاکید کرد: کارکرد ذهن بزرگنمایی است. ترس برای توجیه خود بزرگنمایی میکند. مثلاً چند جنازه دیدهایم، همان را در ذهنمان بزرگ و بزرگتر میکنیم، اما به ۱۰ میلیون آدم زنده و زنده خودمان فکر نمیکنیم. این خطاهای شناختی باعث میشود که آدم دستوپایش را گم کند. ترس مانع اندیشیدن است، بهجایش، حداکثر تلاش خود را برای پیداکردنِ جای امن و پناهگاه با امکانات خودمان پیدا کنیم و به زندگی آری بگوییم.
بایدهایی برای بقا
باباخانی در پایان به نکات ایمنی جنگ اشاره کرد و یادآور شد: برای ما که پناهگاه نداریم، زیر میز ناهارخوری یا تحریر، کنار ستون و حتی ایستادن زیر چارچوب پناهگاه است. یک کار عاقلانه دیگر این است که مدارک هویتی، کارت بانکی، پول نقد و چند دست لباس وردست خودمان بگذاریم که اگر اتفاقی افتاد، تندوتیز از خانه بیرون بزنیم. کار خوب دیگر
ما هرگز تمام تهران را از بالا ندیدهایم، با هواپیما تنها یک گوشهاش دیده میشود. اگر خیلی ارتفاع بگیرد، باز تهران با چشم غیرمسلح دیده نمیشود. اگر آنقدر بیچارگی کنند و بودجه جنگشان را با اتفاقیزدن مفت از کف بدهند، باز هم احتمالش کم است که میان میلیونها ساختمان، عدل سقف خانه ما فروبریزد.
چسب پهن کاغذی را ضربدری به شیشهها چسباندن است؛ چون موج انفجار باعث میشود که هر تکه شیشه، ترکش شود. او هشدار داد، در هنگام حادثه، عجله نکنیم که ترس از آسیب ممکن است کار دست آدم بدهد؛ گاهی، موشکی پرتاب میشود که فقط یک نفر را مجروح میکند، ولی همسایههای منطقه آسیبدیده برای خروجِ باشتاب از ساختمان، سرشان میشکند، پایشان پیچ میخورد و... . اگر آدم آرامشش را حفظ کند، کمتر آسیب میبیند.
ما مرکز عالم نیستیم
این نویسنده و کنشگر خاطرنشان کرد: حتی اگر نخواهیم از درِ زندگی ایمانی وارد مقوله جنگ شویم، اینگونه میگویم که گاهی آدم خودش را در مرکز عالم و قلب تهران میبیند و فکر میکند، تنها خانه عالم، خانه خودش است و اگر قرار است یک موشک به نقطهای در شهر اصابت کند، عدل به خانه او برمیخورد. ما هرگز تمام تهران را از بالا ندیدهایم، با هواپیما تنها یک گوشهاش دیده میشود. اگر خیلی ارتفاع بگیرد، باز تهران با چشم غیرمسلح دیده نمیشود. اگر آنقدر بیچارگی کنند و بودجه جنگشان را با اتفاقیزدن مفت از کف بدهند، باز هم احتمالش کم است که میان میلیونها ساختمان، عدل سقف خانه ما فروبریزد. ترس اما کاری میکند که در ذهن خود احتمال فاجعه را تا صددرصد تخمین بزنیم؛ پس ترسمان را منتشر نکنیم.