جنگ و تابآوری در جغرافیای مهاجرت از زبان محمدکاظم کاظمی
«غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت...
و در حوالی شبهای عید، همسایه
صدای گریه نخواهی شنید همسایه...
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده در گذر دیده...
من ایستادم اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم اگر دهر، ابنملجم شد...
من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید دادهام از دردتان خبر دارم...
تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت... .»
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، این شعر را _که بریدهای از آن در نوشتار بالا آمده_ بسیار شنیدهایم. سرایندهاش، محمدکاظم کاظمی است. او در سال ۱۳۴۶ در هرات متولد شد. این شاعر، نویسنده و روزنامهنگار در سال ۱۳۵۴ به کابل کوچ کرد و در سال ۱۳۶۳ به ایران آمد و کارشناسی خود را رشتهٔ مهندسی عمران از دانشگاه فردوسی مشهد دریافت کرد. از او کتابهای نامآشنایی چون «شعر پارسی»، «پیاده آمده بودم» و «روزنه» در قلمرو شعر و پژوهش در ادبیات به یادگار مانده است.
گفتوگوی خیر ایران با کاظمی بهمناسبت ایام جنگ تحمیلی بر ایران و دیدن آن از نگاه یک مهاجر ادیب ترتیب داده شده است که در ادامه آن را میخوانید.
-این روزها درباره رفتار درست با کودک و نوجوان در شرایط جنگی زیاد میخوانیم و میشنویم، اما یک مساله فراموششده درد مهاجر است؛ یعنی کسی که از شهر یا کشور خود به شهر یا کشور دیگری مهاجرت میکند، اما آنجا هم جنگ رخ میدهد و او ناگزیر میشود میان ماندن تابآورانه و بازگشتن یکی را انتخاب کند، ادبیات چه آثار و راهکارهایی در این باره دارد؟
من تجربه مهاجرت از کشوری جنگزده به کشوری دیگر را داشتم، البته وقتی آمدیم ایران، ایران هم جنگ بود، اما این تجربه و آنچه امروز اتفاق افتاده کمی متفاوت است. ما به اینکه چه زمانی برخواهیم گشت امیدواری نداشتیم و اینجا طبیعتاً محیط مهاجرت را چون وطن تلقی کردیم و دلبستگیها به این وطن بهمرور زمان در ما ایجاد شد.
-برای کسانی که از شهرهای دورونزدیک به تهران آمدند و این روزها در تهران ماندگاراند چه توصیهای دارید؟ منظورم کسانی است که درد غربت از وطن (شهر زادگاه)، خانواده و جنگزدگی را توامان دارند، چون ساکنان بومی شهر با تشکیل شبکههای خانوادگی و دوستانه طبیعتاً تابوتوان بیشتری برای رویارویی با جنگ دارند؟
درست است، دلبستگیها تابآوری را بیشتر میکند. اگر بخواهم قیاس بگیرم، در این مورد هم آنچه میتواند به مهاجرینی که مهاجرت و جنگ را با هم تجربه میکنند، کمک کند این است که ببینند چقدر علقه و دلبستگی به شهر، محیط و تجربههای زیسته از جغرافیای تازه دارند. اگر وطن جدید را بخشی از وطن خود بدانند یا حتی آن را تماماً وطن ببینند، احساسی خواهد داشت که در وطن دارند.
-خواندن چه کتابهایی را در این روزها پیشنهاد میکنید؟ لطفاً با ذکر دلیل چند نمونه را معرفی کنید.
شاعران و نویسندگان مهاجر آثار و شعرهایی نوشتهاند، خودم در این موارد پناهبردن به ادبیات، مطالعه، کارهای فکری و قلمی را برمیگزینم. آثار ادبی میتواند شعر یا ادبیات داستانی باشد، اما ادبیات داستانی با توجه به شخصیتها و امکان همذاتپنداری با آنها میتواند بیشتر کمککننده باشد.
من خودم در سالهای جنگ و جهاد در کشورمان، کتاب در غرب خبری نیست را خواندم و همچنین کتبی چون ساعت ۲۵ که درباره جنگ جهانی دوم بود. اینها تا حدودی آدمها را تسکین میدهد. آدم میبیند افراد دیگری در جغرافیای دور از او جنگهای شدید جهانی را تجربه کرده و از آن گذشتهاند. این یادآوریها طبیعتاً کمی تسکیندهنده است و آدم را به امیدواری میرساند که این جنگ هم تمام میشود و بالاخره روی سعادت را خواهد دید؛ بنابراین ادبیات جنگ و مهاجرت برای همداتپنداری و زیست بهتر در زمان جنگ توصیه میشود.
-برای گذار از فرازوفرودهای زندگی و این شرایط دشوار چه میکنید؟
طبیعتاً در این موقعیت آنچه بسیار به من کمک میکند، ارتباط با ایرانیهاست. معاشرت و دوستی با بومیان جغرافیای مهاجرت باعث میشود آدم بهتر این روزها را بگذراند.
-لطفا شعری از شعرهایتان را مرتبط با فضای ایران و جنگ بخوانید.
شعری درباره وضعیت کنونی ایران در ناآرامی دیماه نوشتم که مرتبط بود با آرزوی دوری دشواریها از ملت و کشور ایران.
ایران
برای ایران در سایهٔ جنگ و آشوب، در زمستان ۱۴۰۴
ویرایش دوم
«آه ای ایران، مبادا نابهسامانت ببینم
جان جانانی، مبادا درد در جانت ببینم
جان جانانی، مبادا درد در جانت ببینم
در مصاف گرگهای تیزدندانت ببینم
وای اگر داغ پسر بر سینهٔ مادر نشیند
وای اگر خون جوان را بر خیابانت ببینم
داغ پیشانی مبادا داغ دل را تازه سازد
وای اگر بر سفرهٔ سالوس، مهمانت ببینم
خاتم فیروزهٔ صبح نشابوری و باید
تا جهان باشد، بر انگشت سلیمانت ببینم
جاشوان بندرت را ناخدا خورشید یابم
کوزههای سبزه را بر بام گیلانت ببینم
در خلیج فارس، مستیها کنم با زورق ماه
رویش خورشیدها را در خراسانت ببینم
رستم دستان عصری، هفتخوانت را بنازم
تا قیامت در پناه شیر یزدانت ببینم
«غنچگیهایت نصیب دیدهٔ بیدل مبادا
چشم آن دارم که تا بینم، گلستانت ببینم»
مشهد، ۱۲ بهمن ۱۴۰۴
گفتوگو از مهدیه رشیدی