کوچکترین کارها، بزرگترین کارهاست!
از همان روز شنبه که پیش از کلاسِ دانشگاه، خبر را شنیدم، در چاهِ عمیقِ تلخی جنگ فرو رفتم اما سرِ کلاس، بر خودم مسلط شدم و به جای موضوع آن جلسه که قالبهای نوشتاری بود، درباره این حرف زدم که هر کدام از ما از این به بعد چه کاری میتوانیم از پیش ببریم. آن امید را از کجا آورده بودند؟ کلاس شبیه کلاسهای آمادگی برای رزم شده بود. حتی داشتم این را هم توضیح میدادم که در لحظههای بمباران، اگر در خانه بودند چه کنند و اگر در فضایِ باز بودند، بهتر است چطور از خودشان مراقبت کنند.
روز دومِ جنگ، گوشه دفترم نوشتم «پای کار ایران». همینطور بیدلیل. قصد داشتم یادداشتهای روزانه جنگ را شروع کنم. سالها درباره جنگ نوشته و پژوهش کرده بودم و حالا وسطِ معرکه آن بودم. همان روز، «پایِ کار ایران» شد عنوان یک پویش کوچک زنانه برای ایران.
دوستانی دارم که اسمشان را گذاشتهاند «بازگشتی». به قول خودشان سالهای سال در آسودگی و آسایش کشورهای اروپایی و آمریکایی زیستهاند و برای همیشه، آنجا را ترک و به وطن بازگشتهاند. در دو روز اول، بلاتکلیف و سردرگم بودیم، اما بعدش، هر کداممان فهمیدیم که کارویژهاش در این شرایط بحرانی چیست و باید دقیقاً چه کاری بکند.
قبلترش در همان روزهایی که زمزمۀ جنگ بود، پویش اهدای خون را در اینستاگرام راه انداختیم، چون با پرسوجو فهمیده بودیم که در فصل زمستان، اهدای خون کمتر از وقتهای دیگر است و ذخایر خون، کاهش ۱۵ درصدی داشته است. پیشِ خودمان هم حدس زدیم که با وقوع جنگ، این نیاز بیشتر از هر وقتِ دیگری میشود.
با شروع جنگ، مصرانهتر از هر وقتِ دیگری، در گروه دوستانهمان همدیگر را دعوت کردیم تا در یکی از مراکز اهدای خون حاضر شویم. این اولین کاری بود که بهاتفاق و در کنارِ هم انجامش دادیم. درحالیکه من هنوز کارویژه خودم را پیدا نمیکردم، اما میدیدم که تعدادی از آنها، انگار سالهاست که در زیستِ روزمره و در تمام مناسبات فرهنگی و اجتماعیشان، چگونگی بودن در لحظههای بحران و کنشگری در آن را تمرین کردهاند.

کارِ بعدی هم مشخص شد؛ رفتن به بهشتِ زهرا و ابراز تسلیت و همدلی به آن بازماندههایی که بیشتر خانوادهشان را از دست داده بودند و به تنهایی داشتند بارِ این اندوهِ تمامنشدنی را پشتسر میگذاشتند. در هر بار رفتن به قطعه ۴۲ بهشت زهرا که بعد از جنگ ۱۲ روزه، حالا میزبانِ جنگ اخیر است، تعداد مزارهایی که هموطن عزیزی را در خود جای داده، بیشتر از قبل است. در آخرین باری که رفتیم، مادر و دختری تنها، سرِ مزار جوان سربازشان نشسته بودند. باب گفتوگو را باز کردیم، کمی در آغوشِ هم گریستیم و دلسبک کردیم.
یکی از بچهها کارش این شده بود که از این طرف و آن طرف اطلاعیه نیازمندی تشکلها، گروهها و مساجد را جمع کند و برایمان بفرستد. آخرین بار لینک ثبتنام در سایتی را فرستاد که بهشت زهرا نیروی داوطلب میخواست؛ کمک به تغسیل شهدا در این روزهای پُرکار. دو تا از بچهها گفتند که احتمالا این کار، آخرین کاری باشد که در زمانه جنگ انجامش میدهند، چون فکر میکنند توانِ روحی مواجهه با بدنهای درهمشکسته هموطنان را ندارند. میگفتند رویارویی و چشم در چشم شدن با خشونت و عریانی جنگ، ممکن است آنها را از پا بیندازد و ادامه مسیر برایشان سختتر شود.
من و دوست دیگری، مصمم شدیم برای ثبتنام. داشتیم در راهی قدم میگذاشتیم که هیچوقت حتی به ذهنمان هم نمیرسید که روزی ممکن است انجامش دهیم. یک شب برای دوستم نوشتم «ولی من از اینکه بترسم و پا پس بکشم میترسم». او هم برایم نوشت اشکالی ندارد اگر بترسیم ولی بیا هرطور شده انجامش بدهیم. این کار شاید جزو آن دسته کارهایی نباشد که برایش داوطلبهای زیادی صف بکشند. آرام شدم، اما راستش برخلاف تصور ما، این کار داوطلبانه هم مثل بقیه کارهایی بود که برایش صرف کشیده بودند. پیشبینیناپذیری، انگار خصیصه مردم این سرزمین است. دلبزرگی و پایِ کاری را طوری در خودش پرورش داده که میتواند در موقعیتهای اینچنینی از آن پوسته آرام و پُرآسایشی که دارد بیرون بیاید و خودش را در موقعیتی قرار بدهد که هیچوقت حتی از ذهنش هم خطور نکرده که ممکن است در آن حضور داشته باشد.
همینطور چشم گرداندیم تا ببینیم هر کجا کاری روی زمین مانده، خودمان را به آنجا برسانیم؛ تا اینکه ایده دادن افطاریهای کوچکِ ساده به نیروهای مردمیِ حاضر در خیابان به ذهنمان رسید. بیش از هر چیزی، به نظرمان آمد که این کار، بیش از اینکه کنشی با محوریت خدماترسانی -هرچند کوچک و مختصر- باشد، کنشی معطوف به محبت است. ادایِ احترامی به مدافعانِ وطن و نوعی ابراز همدلی با طمعهایی که خودش را در کاسههای شلهزرد و حلواهای زعفرانیِ خوشآبورنگ نشان میدهد. توزیع همدلیهای کوچک را در جنوبِ تهران شروع کردیم؛ جایی که فقر در جنگ، خودش را بیشتر از هر وقتِ دیگری نشان میدهد و عموم مدافعان وطنِ حاضر در خیابان، در خانوادههای عزیز و زحمتکش کارگری بالیدهاند و حالا به رغمِ شرایط، از پشتِ دستگاههای کارخانهها و تولیدیها با دستمزدهای حداقلی به خیابان آمدهاند یا هر کجا که لازم بوده، برای کمک یا خدماترسانی حاضر شدهاند.

روشن نگه داشتنِ چراغِ «خانه کرامت»، سختترین کاری بود که باید انجام میشد. سالها مترصد فرصتی بودم که شانه به شانۀ مادرم در مدیریت خانه کرامت -خانهای کوچک در جنوب تهران که برای مراقبت و آموزش از کودکان بدسرپرست و بیسرپرست راهاندازی کرده- کمک کنم. خانه کرامت این روزها دارد با کمترین ظرفیت حضور، کارش را انجام میدهد. تعداد قابل توجهی از بچهها به قیم یا مراقب قابل اعتمادی سپرده شدهاند تا همه هفتاد نفر آنها، یک جا و در یک مکان حضور نداشته باشند. بااینحال، هر روز تعدادی از آنها در خانه کرامت حضور دارند. در این مدت، دوستان تسهیلگر و مربی کودک با حضور در خانه کرامت، برایشان قصه خواندهاند و با طراحی بازیهای روانشناسانه سعی کردهاند تا به مدیریت اضطرابشان در جنگ کمک کنند. علاوه بر اینها، تلاش کردم با وجود محدودیتهای دسترسی به منابع، چیزهایی بخوانم درباره اینکه در لحظههای بمباران و آواربرداری میشود چه آموزشهایی به کودکان داد.

بچهها سر سفره نشسته بودند و داشتند درباره ترسشان از مُردن و آوارها حرف میزدند که زبانم را به کودکانهترین سطح ممکن رساندم و برایشان توضیح دادم که چطور در چنین وقتهایی میشود با کارهای کوچک، اما مهم و اثرگذار، جانِ خودمان و بقیه را نجات بدهیم. برای کم کردن ترس بچهها، امنترین اتاق ساختمان را نشانشان دادیم و گفتیم در صورت شنیدن هر سروصدایی خودمان را به اینجا میرسانیم.
روشِ دیگرمان در کمکردن اضطرابها به جز ساعتهای قصهگویی که همیشگی و بلندمدت نیستند، این بود که آنها را در کارهایی که انجام میدهیم، شریک کنیم. از آنها دعوت کردیم تا در تدارک لقمههای کوچک افطار، پاک کردن سبزی، انداختن سفره و چیزهایی از این قبیل به ما کمک کنند. سهیم شدن در یک کنش اجتماعی یا حتی کارهای خانه، باعث شده بود که احساس کنند آدمهای اثرگذاریاند. یکبار یکی از بچهها آمد و زیر گوشم، یواشکی از من پرسید: «حالا که دارم لای لقمهها، پنیر میگذارم، دارم کاری برای وطن انجام میدهم؟» سرش را بوسیدم و گفتم، این روزها حتی اگر بخندی هم داری کاری برای وطن انجام میدهی. اتفاقا کوچکترین کارها، بزرگترینِ کارهاست.
یادداشت از فاطمه بهروزفخر
نویسنده و فعال اجتماعی