کد خبر:۵۲۴۹
خِیرنگاری در جنگ؛

میدان‌دار؛ از دیروز تا امروز

راستی آن بین به این هم فکر می‌کردم چرا نباید در یک شهر تعدادی پرچم ایران گیر بیاید؟ البته شاید نبودن همیشه هم بد نباشد، چون کسی در آن هیاهو می‌گوید: «پارچه هم باشد، ما می‌دوزیم.»
میدان‌دار؛ از دیروز تا امروز

 گوشه‌ای نشسته بودم و هم‌زمان که شعاری را روی مقوا می‌نوشتم:

 «ملت صاحب زمان، کی بشود ناامید؟

شد به‌‌خدا زنده‌تر، خامنه‌ای شهید»

 به فرو‌رفتن سوزن چرخ خیاطی روی پارچه‌ها هم نگاهی می‌انداختم، پارچه‌هایی که هرکدام سرنوشتی داشت؛ یکی قرار بود سردرِ خانه‌ای معنای وطن بدهد، دیگری قرار بود وسط بلوار بایستد و آن یکی هم می‌خواست رخت سیاه را بر جام روستا بپوشاند و بگوید: «ما عزاداریم.»

 سیاه‌پوش‌شدنی که شاید با وصل‌شدن چادرهای خاک‌خورده اهالی محل، هزینه‌ای برای خود نداشت، اما می‌خواست برای دشمن هزینه بتراشد و بگوید: «باشد قرارِ اشک پس از صبحِ انتقام.»

 راستی آن بین به این هم فکر می‌کردم چرا نباید در یک شهر تعدادی پرچم ایران گیر بیاید؟ البته شاید نبودن همیشه هم بد نباشد، چون کسی در آن هیاهو می‌گوید: «پارچه هم باشد، ما می‌دوزیم.»

 و همین لحظات بود که آن ته‌ماندهٔ طاقهٔ پارچه پرچم در گوشهٔ مغازه و آن پارچه های مشکی چادر که موقع نماز جمع شده بود با آن چرخ خیاطیِ وسطِ پایگاه، مرا برد به هویزه... ؛ به همان پایگاهِ خودجوش.

 نمی‌دانم درباره‌اش می‌دانی یا نه! مخصوصاً دربارهٔ شیرزنانش؛ زنانی که یکی خط‌شکن بود، دیگری نیروی زمینی، برخی نیروی دریایی و عده‌ای هم در نیروی هوایی... . راستی اصلاً مگر زن‌ها هم به جنگ می‌روند؟ آن هم نیروی هوایی! مگر آن‌ها در پشت جبهه نبودند، پس خط‌شکن دیگر کجاست؟

 آری شیرزنان هویزه به تمام این‌ها معنا بخشیدند. البته آن‌ها نماد تمام زنان ایران بودند، زنانِ ناشناخته‌ای که میدانِ جنگ حول آن‌ها چرخید، مثل زنانِ امروز که میدان‌ و خیابان حول آن‌ها می‌چرخد، مثل آن زنی که سبزی و سفیدی پرچم وطن را با خون خودش سرخ کرد و آن را روی دستِ مردم وطنش به اهتزاز درآورد تا پرچم اجنبی بالای سرش نباشد.

 بله آن زمان خانم‌ها هم در هویزه خودجوش دور هم در خانه‌ای که بعداً پایگاه شد، جمع شده بودند برای وطن... .

 خط‌شکن‌ها لباس خونی را می‌شستند، نیروی زمینی لباس می‌دوخت و تعمیر می‌کرد، نیروی دریایی آن‌ها را می‌شست ونیروهای هوایی روی پشت‌بام پهن می‌کردند و آن‌ها این‌گونه مشکل تولید لباس رزمنده‌ها را در آن شرایط اقتصادی حل کرده بودند و رئیس‌جمهور آن زمان و رهبرِ شهیدِ الانمان هم از آن دیدن کرد.

 رئیس‌جمهوری که آن زمان همسرش نیز مدتی عضو همین پایگاه بود و از تهران می‌آمد و می‌رفت. می‌دانی این کار بزرگ را که شروع کرد؟ «بانو جزایری».

 نمی‌دانم اسمش را شنیده‌ای یا نه! زنی که بعد از جنگ گفت: من در جامعه حاضر شدم از قبل از انقلاب تا امروز، می‌خواهم فعالیتم را گسترده کنم.

 او که می‌گفت: مگر می‌شود این خون‌های پاک فراموش شوند؟ باشد که جنگ تمام شده، بازمانده‌ها چه می‌شوند؟ آن‌ها هم فراموش شوند؟ 

 مادر شهیدی که با مادران زینبی که صبورانه ایستاده بودند، کاروان زینب (س) راه انداخته بود و به دیدار مادران شهدا و رزمنده‌ها می‌رفت و به افراد محروم کمک می‌کرد. کسی که بعد از تبعیدِ امام روی پارچه طوماری نوشت: «اگر مسلمانی چرا مرجع ما را تبعید می‌کنی، اگر نیستی بگو تا ما تکلیف خودمان را بدانیم... .»

 طوماری که ابتدا امضاهای زیادی گرفت، اما کم‌کم امضاها خط خورد و تنها نام یک امضا ماند:  «بانو جزایری».

  مادری که پسرش را ساواک سه‌بار دستگیر کرد و در ۱۴ سالگی پایش به زندان باز شد، اما به ملاقاتش در زندان نرفت تا مبادا به دستگاه طاغوت ضعف نشان بدهد. 

 او که وقتی آیت‌الله رفسنجانی برایش حوالهٔ ماشین فرستاد، بغضش ترکید و گفت: مگر ما شهید دادیم که ماشین داشته باشیم؟

 او مادر فرزندی بود که جزو بنیان‌گذاران دانشجویان پیرو خط امام بود و با تشکیل کلاس به آموزش قرآن و نهج‌البلاغه و تاریخ اسلام می‌پرداخت و در زمان بررسی پیش‌نویس قانون اساسی پیگیر گنجاندن «ولایت فقیه» در آن بود و طرحی برای مجلس خبرگان ارسال کرد.

 کسی که حضور مردم را باور داشت و در یک روز توانست با همراهی یارانش ۸۰۰ نفر بعثی را با دست خالی اسیر کند. همان دستان خالیِ مردمی که بنی‌صدر نه برایشان آذوقه می‌فرستاد و نه به آن‌ها سلاح می‌داد و بعد شهادت چنان تانک‌های عراقی پیکر او را زیر خود خُرد کردند که اثر قابل شناسایی نماند و بعدها پیکر او را از قرآنی که با امضای امام خمینی و آیت الله خامنه‌ای به همراه داشت، شناختند.

 راستی محمدحسین می‌دانی سیدعلی هم هنگام شهادت با زبان روزه درحال تلاوت قرآن بود؟ و نه تنها قرآن تو را، بلکه زندگی اش را با قرآن امضا کرده بود..یا این‌که تو در روز اربعین، حسینی‌‌وار شهیدشدی و سیدعلی در ماه رمضان علی‌وار عاشورایی را رقم زد.

 خانم جزایری،

مادر محمدحسین علم‌الهدی

شاید همهٔ این‌ها را گفتم تا بگویم هر گاه زنی را می‌بینم که در جنگ امروز میدان‌داری می‌کند یاد شما می‌افتم... .

 

 روایت از ملیحه محمدیان | آموزگار

 


ارسال دیدگاه
captcha