کد خبر:۵۳۰۵
خِیرنگاری در جنگ؛

اراده‌ای در میان طوفان

«همهٔ آدم‌ها می‌ترسن. این طبیعیه. ولی من یاد گرفتم چطور با این ترسِ اضافه‌تر کنار بیام. این سختی‌ها من رو ضعیف نکرده، بلکه من رو قوی‌تر کرده. مجبور شدم راه‌هایِ جدید پیدا کنم، مثلِ همین آژیرهایِ جدیدی که ساختن. شنیدی؟ می‌گن حتی آدم‌هایِ ناشنوا هم می‌تونن حسشون کنن؛ با نورهایِ رنگی و لرزش‌هایِ کوچیک. این یعنی پیشرفت! یعنی این‌که آدم‌ها دارن یاد می‌گیرن به همهٔ آدم‌ها فکر کنن، نه فقط به کسایی که مثلِ خودشونن.»
اراده‌ای در میان طوفان

 آسمان پر از دود بود و صدای انفجار می‌آمد؛ انگار خودِ آسمان هم از جنگ گریه می‌کرد. در میان آن همه ترس، مژگان زیر پله‌های خانه پنهان شده بود. دستش محکم دور عصای چوبی‌اش حلقه شده بود؛ عصایی که برایش فقط وسیلهٔ راه‌رفتن نبود، بلکه نشانهٔ قدرت و امیدش بود.

 هر بار که صدای بمب می‌آمد، دلش می‌لرزید، اما زانوهایش نه. با خودش می‌گفت: «من می‌تونم قوی باشم… . ما ایرانی‌ها همیشه قوی بودیم.»

 او به یاد حرف پدرش افتاد که گفته بود: «وقتی کنار هم می‌ایستیم، هیچ طوفانی نمی‌تونه ما رو از پا دربیاره.»

 مژگان لبخندی زد، نفس عمیقی کشید، و فهمید حتی در ترسناک‌ترین روزها هم، امید مثل یک نور کوچک در دل آدم روشن می‌ماند.

 امیر؛ برادر مژگان، کنار او نشسته بود. چشم‌هایش پر از ترس بود؛ ترسی که حتی تلاش نمی‌کرد  پنهانش کند، اما پشت آن چشم‌ها، یک چیز کوچک هم دیده می‌شد؛ نوعی شجاعت خاموش، مثل شعله‌ای که حتی وسط باد هم تلاش می‌کند روشن بماند.

 آهسته گفت: «مژگان… تو خوبی؟ این صداها… انگار همه‌چی رو می‌خوان خراب کنن.»

 حرفش را آرام می‌زد، انگار فکر می‌کرد اگر بلند صحبت کند، خطر به سمت‌شان می‌آید.

 مژگان لبخندی زد؛ لبخندی که خودش هم می‌دانست کامل نیست، اما شاید می‌توانست کمی دلِ امیر را آرام کند.

 «من خوبم. همین که کنار همیم، یعنی امید هنوز هست، ولی خب… برای من این لحظه‌ها یه جورِ خاص سخت‌تره.»

 امیر با نگرانی پرسید: «چی، منظورت چیه؟»

 مژگان نفس عمیقی کشید. هوای پناهگاه بوی خاک خیس و کمی ترس می‌داد، اما او سعی کرد آرام بماند.

 «ببین امیر… وقتی صدای انفجار می‌آد، همه می‌ترسن. این طبیعیه، ولی من… یه ترس دیگه هم دارم. چون با این پاهام حرکت کردن برام سخت‌تره. مثل اینه که همه تو یه بازی سخت گیر افتادن، اما من یه مرحلهٔ اضافه هم دارم که باید ازش بگذرم.»

امیر سرش را پایین انداخت، بعد دوباره به مژگان نگاه کرد؛ این بار نه فقط با نگرانی، بلکه با احترام.

 «ولی تو همیشه از همه قوی‌تر بودی. حتی از من.»

 مژگان خندید؛ خنده‌ای کم‌صدا اما واقعی.

 «نه قوی‌تر… فقط مجبور شدم یاد بگیرم چطور با ترس‌هام کنار بیام.»

 صدای دیگری در دوردست پیچید. هر دو لحظه‌ای سکوت کردند. اما این بار، سکوت‌شان فقط از ترس نبود؛ چیزی شبیه به «آمادگی» هم در آن بود.

 مژگان ادامه داد: «همین پناهگاهِ کوچیک رو ببین. شاید برایِ تو یه جایِ تنگ و ترسناک باشه، اما برایِ من یه جورِ دیگه‌ است. مثلِ یه چالشِ بزرگه. باید مواظب باشم چطور می‌ایستم، چطور راه می‌رم که نیفتم، چطور اگه لازم شد، زودتر از همه به اون گوشهٔ امن‌تر برسم. این هی نگرانِ خودم باشم، یه فشارِ اضافه‌ست که شاید بقیه تجربه‌اش نکنن. برای همین… گاهی حس می‌کنم دنیایی که برایِ آدم‌هایِ معمولی ساخته شده، برایِ من هزاربرابر سخت‌تره.»

 امیر با چشم‌هایِ گردشده نگاهش می‌کرد. «پس یعنی… تو از همهٔ ما بیشتر می‌ترسی؟»

 مژگان لبخندی زد. «نه امیر. همهٔ آدم‌ها می‌ترسن. این طبیعیه، ولی من یاد گرفتم چطور با این ترسِ اضافه‌تر کنار بیام. این سختی‌ها من رو ضعیف نکرده، بلکه من رو قوی‌تر کرده. مجبور شدم راه‌هایِ جدید پیدا کنم، مثلِ همین آژیرهایِ جدیدی که ساختن. شنیدی؟ می‌گن حتی آدم‌هایِ ناشنوا هم می‌تونن حسشون کنن؛ با نورهایِ رنگی و لرزش‌هایِ کوچیک. این یعنی پیشرفت! یعنی این‌که آدم‌ها دارن یاد می‌گیرن به همهٔ آدم‌ها فکر کنن، نه فقط به کسایی که مثلِ خودشونن.»

 صدایش کمی بلندتر شد، انگار که داشت با خودش هم حرف می‌زد: «این فرهنگ، مهمه. این‌که بفهمیم هر کسی، با هر توانایی، حق داره احساسِ امنیت کنه. همین درکِ همدیگه باعث می‌شه ما ایرانی‌ها، حتی تو این روزهایِ سخت، قوی‌تر باشیم. چون وقتی کنارِ همیم، دیگه هیچ چالشی سخت نیست.»

 مژگان با نگاهی که به امیر قوتِ قلب می‌داد، گفت: «مهم نیست نترسیم. مهم اینه که وقتی ترسیدیم، با ارادهٔ قوی‌تر، راهمون رو پیدا کنیم. مهم اینه که بدونیم تنها نیستیم. همین که تو الان اینجایی و نگرانِ منی، خودش یه دنیا ارزش داره.»

 امیر دستِ مژگان را فشرد. «من همیشه کنارت هستم مژگان. هر کاری از دستم بربیاد، انجام می‌دم. چون ما با هم، از ایرانمون دفاع می‌کنیم و هیچ ترسی نمی‌تونه ما رو شکست بده.»

 مژگان لبخند زد. اما بعد، صدایِ آژیری را شنید که قطع شد. نه از ترس بود، بلکه از روی سکوت.

امیر به درِ پناهگاه نگاه کرد و گفت: «الان دیگه آژیر قطع شد… ، ولی هنوز صدایِ انفجار می‌آد. فکر کنم باید بیایم بیرون. ببینیم چی شده.»

 مژگان مکث کرد. کمی می‌ترسید، اما بعد دست‌هایش را روی عصایش گرفت و گفت: «باشه، ولی قول بده اگر لازم شد، دستم رو رها نکنی.»

 امیر لبخند زد؛ یه لبخند واقعی. نه از ترس، که از تصمیم: «قول می‌دم.»

آن‌ها از پناهگاه بیرون آمدند. هوا هنوز پر از دود بود، اما آسمان دارد صاف می‌شود. مژگان قدم اول را گذاشت؛ کمی مردد بود، اما امیر دستش را گرفت و جلو رفت.

 امیر گفت: «می‌ترسم؟»

 مژگان خندید. «نه. فقط دلم می‌خواد ببینم بعدش چی می‌شه.»

 امیر گفت: «خوب، بعدش… ما زنده‌ایم. و این یعنی همهٔ چیزهای دیگر، ممکنه.»

 آن‌ها به هم نگاه کردند، نه از روی شعار. نه از روی آرزو. فقط دو نفر، با ترس‌هایشان و امیدهایشان، تصمیم گرفته بودند که ادامه بدهند.

 روایت از مژگان کشانی

 


ارسال دیدگاه
captcha