کد خبر:۵۲۱۷
خِیرنگاری در جنگ؛

بارانِ مهر

چتری که می‌بارید.
بارانِ مهر

 باران ریز که تند شد الله‌اکبرها هم قوت گرفت. جمعیت، سفت در میدان ایستاده بود. خنکیِ آب هنوز درست روی صورتم ننشسته بود که دستی سمتم دراز شد: «بفرمایید خانم!»

چتر صورتی نو، در دستان مردانه‌اش خوش‌‌جلوه بود.

- ممنون، من راحتم.

- بگیرید لطفاً.

 نگاهم روی ساک کنارش که پر از چترهای نو بود، قفل شد.

چند دقیقه بعد میدان پر از چترهای رنگی بود.

روایت از مریم صفدری

 


ارسال دیدگاه
captcha