بهنام وطن؛ وقتی خدمت ادامه دارد
سالهاست که برای پایداری ایران و سربلندی ایرانی مجاهدت کردهایم. من اگرچه افتخار حضور در جبهههای هشت سال دفاع مقدس را نداشتهام، اما جنگ را از همان دوران کودکی با تمام وجود لمس کردهام. در شبهای کودکیام، نه با لالایی که با صدای سرفههای بلند پدرم بیدار میشدم. من طعم تلخ بوی شیمیایی را در فضای خانه حس کردهام؛ آری، من فرزند جانباز دفاع مقدسم و در مکتب او آموختهام که حتی اگر دستانمان بسته باشد، باید برای خدمت به این آبوخاک سینهخیز جلو برویم.
امروز که بار دیگر صدای ناخوشایند جنگندهها در آسمان بندر طنینانداز شده و موج انفجار، آرامش شیشهها را بر هم زده است، ما نلرزیدهایم. ما از جانِ خویش هراسی نداریم، تنها بیم آن داریم که مبادا دلی در این میان برنجد؛ به همین سبب، سالهاست سنگر خود را در قالب یک مؤسسه خیریه و مرکز مثبت زندگی بنا نهادهایم تا پناهگاه کسانی باشیم که به یاری ما چشم دوختهاند.
در روزهایی که شاید دیگران به پناهگاهها پناه میبرند، من و همکاران مددکارم در این پویش، با عشقی برخاسته از دل مقاومت، راهی روستاهای بحرانزده میشویم. با بستههای غذایی، پوشاک و اسباببازی برای کودکان، تلاش میکنیم تا صدای لبخند توانخواهان و مددجویان بلندتر از صدای انفجارها باشد. ما آموختهایم که خدمت، تعطیلبردار نیست و این راهی است که از پدرانمان به ارث بردهایم.
وقتی خدمت ادامه دارد... .
با مردم، کنار مردم.
روايت از حديث رفاهی