کد خبر:۵۲۴۰
خِیرنگاری در جنگ؛

تنها نمی‌ماند وطن

کاسهٔ گل‌سرخی پر شده از استیکر قلب: «ایران پاک خود را مانند جان می دانیم!»
تنها نمی‌ماند وطن

 دورهم جمع شده‌اند گروهی از بچه‌های محلهٔ صیاد مشهد، فکرها را انداخته‌اند روی هم، چه کنند برای وحدت؟ یکی می‌گوید حلوا بدهیم، دیگری خواستار شعارهای وحدت‌آفرین است. هر کس پیشنهاد می‌دهد و امام‌جماعت مسجد سراپاگوش است. چشمان سرخ‌وپف‌آلود، نگذاشته کز کنند در خانه و اشک و فغان، راهِ حماسه را ببندد.

 یکی از خوش ذوق‌ها، فکرش درگیر است و نگران. قلب‌ها چگونه بیایند کنار یکدیگر؟ ذهنش می‌رود سمت پخت‌وپز حلوا. نماز مغرب و عشای مسجد تمام می‌شود، می‌دَوَد سمت امام جماعت. تند و بدون مقدمه پیشنهاد را می‌گوید.

 حاج‌آقا سر تکان داده و تیک شروع عملیات به راه می‌افتد. آرد، شکر، هل، گلاب و زعفران را خریده و می‌رود خانه، شروع‌به پخت‌و‌پز می‌کند، بوی جلزوولز آرد سرخ‌شده با هل و زعفران ساختمان را برمی‌دارد.

 جینگ‌جینگ زنگ.

 -خانم فلانی کمک نیاز نداری؟  

 -آردت کمه بازم بیارم؟

 خانم‌های مسجد یکی بعد از دیگری می‌آیند. دورهم برای ایران و ایرانی.

 صدای حاج‌محمود کریمی دل‌های بی‌تاب را اشکی کرده: «ای میهن خدایی... صحن امام رضایی... .»

 خوش‌ذوق جمع، حلوای سردشده را می‌ریزد در قیف. حلوا شبیه گل لاله شده. لالهٔ خردلی.

 کاغذ مستطیل‌شکل را برش داده و رویش می‌نویسد: «همه برای ایران!»

 کاسهٔ گل‌سرخی پر شده از استیکر قلب. «ایران پاک خود را مانند جان می دانیم!»

 قلب را می‌چسباند کنار کاغذ و آرام می‌گوید:

 «تا مانده جانی در بدن  

تنها نمی‌ماند وطن!»

 روایت از عارفه اصغری

 


ارسال دیدگاه
captcha