امید؛ مثل نسیم سَبُک یزد
صدای جنگندهها، مثل سایهای دوردست روی ذهن شهر سنگینی میکند. یزد آرام است، اما قلب آدمها با هر خبر از بمباران شهرهای دیگر میتپد. بادگیرها بیصدا به آسمان نگاه میکنند و شنیدهاند، صدای ترس در دل کوچههای خشک و خاکی پیچیده است.
اما در همان کوچهها، چراغ کوچکی روشن میشود؛ یک مادر که برای فرزندش نان گرم میآورد، یک کودک که با صدای خندهاش صدای جنگ را موقتاً کنار میزند، یک پیرمرد که نفسهایش را میشمارد و آرام میشود، به یاد میآورد که هنوز جای امنی هست، حتی وقتی دنیا پر از صداهای وحشت است و شاید همین فاصله، همین فاصلهٔ بین ترس و زندگی، به آدم یاد میدهد که امید گاهی مثل نسیم سبک یزد میآید، نمیتواند صدای جنگندهها را خاموش کند، اما میتواند قلبی را آرام کند، لحظهای که فقط هست و نفس میکشد و به زندگی، به زنده بودن، لبخند میزند... .
روایت از آرزو رحمتی
بهار ۱۴۰۴