دوست دارم جشنوارهٔ نقالی ویژهٔ کودکان طیف اتیسم برگزار شود
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، هر سال با فرارسیدن روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی، در سراسر کشور رویدادهای فرهنگی شاهنامهخوانی و شاهنامهپژوهی برگزار میشود تا از این گنجینهٔ فرهنگ، حکمت و اندیشهٔ ایرانی بهشایستگی یاد شود.
این میان، هنر نقالی همچنان در سراسر ایران طرفداران و دلبستگان خود را دارد. نقالان از دیرباز در قهوهخانهها، کاروانسراها و میدانهای شهر، داستانهای حماسی و کهن را با شوروشوق بازگو میکردند و این سنت شفاهی را نسلبهنسل زنده نگه داشتند. از همین رو، نقالی را میتوان پلی میان ادبیات حماسی و زندگی امروز دانست.
حبیبه آزادی از چهرههای فعال و شناختهشده رشتهٔ نقالی و شاهنامهخوانی برای کودکان و نوجوانان است. او علاوهبر تدریس و داوری رویدادهای ملی نقالی، شاهنامهخوان و شاهنامهپژوه نیز است و مدیریت مؤسسه و انجمن «آفتاب صلح پارسه» را برعهده دارد.
به همین بهانه، همزمان با روز بزرگداشت فردوسی، گفتوگویی با این هنرمند فعال در عرصهٔ نقالی داشتهایم که در ادامه آن را میخوانید.
-چه شد که تصمیم گرفتید نقالی شاهنامه را به کودکان طیف اتیسم آموزش بدهید؟
سالها پیش، مربی کانون پرورش فکری مرکز لواسان در استان تهران بودم. آن زمان چند هنرجوی دارای اتیسم داشتم که امکان حضور در مدارس ویژهٔ کودکان اتیسمی را نداشتند. علتش هزینهٔ ایابوذهاب و دشواری شرایط رفتوآمد بود. در بعضی خانوادهها ممکن است یک کودک دارای اتیسم وجود داشته باشد، اما من هنرجویی داشتم که در خانهشان دو فرزند چنین بودند.
این بچهها برای کلاس شعر و قصه در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ثبتنام کرده بودند. در کلاسهای قصهگویی سعی میکردم از داستانهای شاهنامه، آنهایی را انتخاب کنم که درکش برای کودکان راحتتر باشد، تصویرسازی بهتری از آن داشته باشند یا بتوان با اجرای نمایش عروسکی، فهم داستان را برایشان آسانتر کرد.
بعد از مدتی که در این مسیر پیشرفتهتر شدم، کار روی ابیات شاهنامه را هم با آنها آغاز کردم. چون بازخورد خوبی داشت و خانوادهها هم از این اتفاق استقبال میکردند، کار را گستردهتر ادامه دادم. البته اینطور نبود که کلاس ویژهٔ اتیسم داشته باشم؛ کلاسها عمومی بود و بسته به هر ترم، یک تا سه هنرجوی طیف اتیسم در آن حضور داشتند و من در خدمتشان بودم.
-معمولاً با چه گروه سنیای از کودکان دارای اتیسم کار میکنید؟
با گروه سنی خردسال و نوجوانان هم کار کردهام و درحالحاضر دو هنرجوی بزرگسال طیف اتیسم در زمینهٔ نقالی و شاهنامهخوانی دارم.
اگر بیقراری آنها هنگام اجرا زیاد باشد، مدام پاهایشان در حرکت باشد یا بخواهند هنگام صحبت با وسیلهای خود را مشغول کنند، آنوقت قصهگویی به شیوهٔ کرسینشینی را با آنها کار میکنم. نشستن کمک میکند آرامتر باشند.
-سبک نقالی شما برای این کودکان چه تفاوتی با نقالی سنتی دارد؟
یک نقطهٔ مشترک بین این کودکان و کودکانی که مبتلا نیستند، وجود دارد؛ در هر دو گروه، براساس علاقه و توانایی هنرجو در حفظکردن مطالب، میزان همراهی در زبان بدن و فعالبودن حرکات، مسیر آموزشی را انتخاب میکنیم.
برای کودکان هم همین روند را داریم. اگر علاقه یا توانایی حفظکردن نداشته باشند، بیشتر به سمت شاهنامهخوانی هدایت میشوند. اگر مایل باشند حفظ کنند، بدن نرم و روانی در اجرا داشته باشند و بیقراری کمتری در زبان بدنشان دیده شود، آنوقت بهسمت قصهگویی و نقالی میرویم. بعد، براساس توانایی صدا، بدن و حفظ اشعار ــچون در نقالی همزمان با نظم و نثر کار میکنیمــ باز هم تفکیک قائل میشویم که در بخش قصهگویی فعالیت کنند یا نقالی.
اگر بیقراری آنها هنگام اجرا زیاد باشد، مدام پاهایشان در حرکت باشد یا بخواهند هنگام صحبت با وسیلهای خود را مشغول کنند، آنوقت قصهگویی به شیوهٔ کرسینشینی را با آنها کار میکنم. نشستن کمک میکند آرامتر باشند. همچنین از تکنیکهای خاصی استفاده میکنم تا هنگام اجرا، بیقراری کمتر اذیتشان کند و حرکتهای تکرارشونده یا پاندولی باعث نشود مخاطب نتواند بهدرستی با آنها همراه شود.
از این نظر، تفاوت زیادی میان انتخاب سبک برای این کودکان و دیگر کودکان وجود ندارد، اما یک نکتهٔ مهم هست؛ در نقالی به سبک مکتب تهران، چون بداههگویی نقش پررنگی دارد و گاهی باید صحنه را با بداهه کنترل کرد، کمتر از این شیوه استفاده میکنم و بیشتر به سمت مکتبی میروم که شعرخوانی در آن پررنگتر است. در این روش بیشتر از شعر بهره میبرم و عمدتاً با شیوهٔ خراسانی با آنها کار میکنم.

-تابهحال پیش آمده واکنش کودکان طیف اتیسم به یک داستان شاهنامه شما را غافلگیر کند؟
بله. هنگام روایت هفتخوان رستم، به بخشی از خوان اول رسیدم که در آن رستم، رخش را سرزنش میکند که چرا بدون بیدارکردن او، با شیر جنگیده و خودش را به خطر انداخته و حتی رخش را تهدید میکند که اگر دوباره این کار را بکند، مجازات میشود. دربارهٔ این بخش واکنش بچهها برایم جالب بود.
داستان را خیلی کودکانه تعریف میکردم و اجرا متناسب گروه سنی خردسال با عروسک انجام میشد، تا درک بهتری داشته باشند. بااینحال، یادم است در پایان، بچهها پرسیدند چرا وقتی رخش چارهای جز کمک به او نداشته، رستم چنین واکنشی به او نشان داده است. آنها بیشتر ناسپاسی رستم را در این ماجرا میدیدند.
در خوان سوم هم همین اتفاق تکرار شد. نه فقط کودکان خردسال، بلکه نوجوانان و حتی بزرگسالان هم میگفتند وقتی رخش یک بار در خوان اول جان رستم را نجات داده، چرا رستم دوباره به او اعتماد نکرد؟ چرا وقتی رخش تلاش میکرد بیدارش کند، متوجه نشد حتماً خطری وجود دارد؟ حتی میگفتند چرا رستم اسبی را که یک بار جانش را نجات داده بود، تهدید کرد که اگر بیدلیل بیدارش کند، او را میکشد؟ این نوع نگاه و تحلیلشان واقعاً تحسینبرانگیز بود.
-بچهها معمولاً با کدام شخصیتهای شاهنامه ارتباط عمیقتری برقرار میکنند؟ به نظر شما دلیلش چیست؟
بیشترشان به رستم علاقه دارند؛ همانطور که بسیاری از شاهنامهخوانها و مخاطبان شاهنامه هم به رستم علاقهٔ ویژهای دارند. البته گاهی در داستانهای دیگر با شخصیتهای خاصی ارتباط عمیقتری برقرار میکنند؛ بهویژه کودکانی که پیشرفتهتر هستند، داستانهای بیشتری شنیده یا خواندهاند و درک کاملتری از روایتها دارند.
-اگر بخواهید از میان همه کلاسها و اجراهایتان یک خاطرهٔ بهیادماندنی را بیان کنید، آن خاطره چیست؟
داستانی را با بچهها کار میکردم که گریزی به روایتهای دیگر شاهنامه داشت. هر بیتی را که میخواندم، یکی از بچهها ادامهٔ ابیات را برایم میخواند. همانجا متوجه شدم که او استعداد فوقالعادهای در این زمینه دارد. موضوع را جدیتر دنبال کردیم تاجاییکه در یکی از ارزشمندترین اجراهایمان _در بزرگداشت فردوسی در آرامگاه کوروش_ از این عضو عزیز گروه «آفتاب صلح» دعوت کردیم تا اجرا داشته باشد.
بعد از اجرا، چون میدانستم دیگر حاضران او را نخواهند دید، برایشان توضیح دادم که این هنرجو اتیسم دارد و چقدر ارزشمند است که یک کودک دارای اتیسم بتواند ۱۵ دقیقه در آرامگاه کوروش _مقابل عاشقان ایران_ بدون حتی یک تپق نقالی کند و اینگونه زیبا مخاطبان را با خود همراه سازد.
خودم هم از این حجم از اطلاعات ادبی و توانایی او شگفتزده شده بودم. بعدتر مادرش گفت که فرزندش آنقدر به کلاسها علاقهمند شده که هربار من تکمصرع یا بیتی را در کلاس میخوانم، صدایم را ضبط میکند و بعد در خانه ادامهٔ آن را میخواند و تمرین میکند. این مادر میگفت: «من همان کسی هستم که گاهی شعرهایی برای شما میفرستم و میپرسم امکان دارد برای فرزندم بخوانید؟ و شما با مهر این کار را انجام میدهید. آن شعرها هم لزوماً مربوط به نقالی نبود و از شعرهای مختلف انتخاب میشد. به همین دلیل، فرزندم در کلاس نقالی مطرحشان نمیکرد.»
خدا، خدای همهٔ ماست؛ ایران، ایران همهٔ ماست؛ امکانات، امکانات همهٔ ماست؛ و این کودکان نیز، کودکان همهٔ ما هستند.
میگفت فرزندش باور دارد: «استادم هر کاری برای مردم انجام میدهد تا مردم ایران خوشحال باشند و ما فرزند خوب ایران باشیم.» او تمام مدت با علاقه تمام فایلهای صوتی را گوش میکرده، دوباره با صدای من حفظ میکرده و زیباخوانی را تمرین میکرده است.

-در این مسیر با باور اشتباهی روبهرو شدهاید که دوست داشته باشید آن را اصلاح کنید؟
واقعیت این است که نمیتوانم بگویم با باور اشتباهی روبهرو بودهام که حالا بخواهم اصلاحش کنم. از همان ابتدا که کودکان دارای اتیسم در کانون مرکز ما ثبتنام کرده بودند، برخی همکاران نتوانسته بودند با آنها ارتباط بگیرند یا در کلاسهای عمومی همراهشان کنند و در نهایت آنها را به من ارجاع دادند.
من اما با عشق کنارشان بودم. مطالعه کردم، تحقیق کردم و از مربیان مراکز اتیسم تجربه گرفتم تا آگاهانه همراهشان باشم. سعی کردم روحیات و ویژگیهای هرکدام را بشناسم؛ چون میدانستم زاویهٔ نگاه هرکدام متفاوت است. تا جایی که توانستم تلاش کردم آنگونه که شایسته و مورد نیازشان است، کنارشان باشم. حتی گاهی برخی از کودکانی را که شرایط خفیفتری داشتند، وارد کلاسهای عادی کردم تا کنار دیگر بچهها آموزش ببینند.
رقابتدادن این بچهها با دیگر کودکان همیشه عادلانه نیست. اگر صرفاً توانمندیهایشان را ببینیم، ممکن است در حق دیگر شرکتکنندگان کملطفی شود و اگر ضعفهای اجراییشان را ملاک قرار دهیم، در حق خود این کودکان اجحاف خواهد شد.
برای بچههای دیگر هم توضیح میدادم که مثلاً اگر این هنرجو سؤالهای زیادی میپرسد یا سؤالهایش تکراری است، بهتر است زودتر پاسخ بگیرد تا آرام شود. بچهها هم این موضوع را پذیرفتند. کودکان طیف اتیسم معمولاً برای رسیدن سریعتر به نتیجه، سؤالهای زیادی میپرسند و ممکن است بیقرار باشند؛ بهویژه آنهایی که بهصورت مجازی و از شهرستانها و استانهای دیگر در کلاس حضور داشتند.
کمکم بچهها با این شرایط اخت شدند، آنها را درک کردند و همراهشان شدند. این تعامل، همان چیزی است که باعث شد نام گروه و مؤسسهام را «آفتاب صلح» بگذارم. این صلح میتواند معناهای مختلفی داشته باشد؛ یکی از مهمترین آنها این است که همهٔ ما یاد بگیریم تواناییهای کودکان اتیسمی را ببینیم، همراهشان باشیم و اجازه دهیم آنها هم مسیر عادی زندگی را طی کنند؛ چون این حق آنهاست.
-اگر قرار باشد روزی یکی از داستانهای شاهنامه را بهطور ویژه برای این کودکان بازآفرینی کنید، سراغ کدام داستان میروید و چرا؟
اگر قرار باشد داستانی را بهطور ویژه برای این بچهها بازآفرینی کنم، قطعاً سراغ داستان تولد زال میروم. زال در آغاز، بهدلیل تفاوتش از سوی پدر پذیرفته نشد و طرد شد، اما بعدها همه فهمیدند چه اشتباهی مرتکب شدهاند. همان زالِ متفاوت، بعدها پدر رستم دستان شد؛ پهلوان نامآور ایران، نگهبان و پاسدار سرزمینش.
-آرزوی شما برای آینده این نوع نقالی چیست؟
آرزوی من این است که اجازه بدهند جشنوارههای اختصاصی نقالی برای کودکان طیف اتیسم برگزار شود. سالهاست تلاش میکنم و در جشنوارههای مختلف رایزنی دارم تا بخشی را برای کودکان فراگیر _از جمله کودکان دارای اتیسم_ در نظر بگیرند.
واقعیت این است که رقابتدادن این بچهها با دیگر کودکان همیشه عادلانه نیست. اگر صرفاً توانمندیهایشان را ببینیم، ممکن است در حق دیگر شرکتکنندگان کملطفی شود و اگر ضعفهای اجراییشان را ملاک قرار دهیم، در حق خود این کودکان اجحاف خواهد شد. به همین دلیل، معتقدم باید بخش مستقلی برای رقابت و دیدهشدن آنها وجود داشته باشد. برای این موضوع تلاش میکنم و یقین دارم که به نتیجه خواهم رسید.
-و سخن ناگفتهٔ شما؟
خدا، خدای همهٔ ماست؛ ایران، ایران همهٔ ماست؛ امکانات، امکانات همهٔ ماست؛ و این کودکان نیز، کودکان همهٔ ما هستند.
گفتوگو از نیلوفر بختیاری