یک دهههشتادی با رویای مرشدشدن / وقتی نقّالی صدای اتیسم میشود
«محمدصادق» تا همین چندماه پیش که با خانوادهاش در محله سنگلج زندگی میکرد، در حیاط خانه مادربزرگش با رویای مرشدشدن نقالی میکرده است، چند سال پیاپی، روز، شب، عصر، توی حیاط، پای حوض، چوب نقالیاش را برمیداشت و برای تماشاچیان فرضی از شاهنامه و آثار ادبی دیگر نقل میکرد. محمدصادق میگوید زمان کوتاهی است که پی برده اتیسم دارد. با او در حیاط باصفای خانه مادربزرگش به گفتوگو نشستیم که در ادامه از نظر میگذرد.

- محمد صادق، دوست داری خودت را چطور معرفی کنی؟
درود جهان آفرین بر تو باد/خم چرخ گردون زمین تو باد!
من، مرشدمحمدصادق، نقال پردهخوان، تعزیهخوان و عضو انجمن ادبی آفتاب صلح و هنرجوی سابق «حبیبه آزادی»ام. البته خدابیامرز «مرشد ولی» میگفت به آدم سروتهمُهر میگویند مرشد. یعنی از هر دری که بگویند او اطلاعات داشته باشد و صاحبنظر باشد. اینکه به خودم میگویم مرشد، ایده خویش است که به خویش میگویم یلان نامدار، کس نداده تاج زر اندر سرم؛ یعنی لقبی نبوده که استادی به ما داده باشد. این لقب مثل شمشیردادن به جنگجو میماند یا دادن کمربند مشکی به کاراتهکار. بهقول مرشدولی، الان دیگر حرمتها شکسته شده است. قبلاً کسی جرات نداشت موقع نقالی استکان را به نعلبکی بزند و اگر این طور میشد از قهوهخانه بیرونش میکردند و چیزی که حرمتش بریزد مثل آبی است که ریخته شده است. دوست دارم مرشد باشم؛ یعنی کسی که دوست دارمش و قبولش دارم، این لقب را روی من بگذارد. من سر اینکه به خودم مرشد گفتم و در بیوی اینستایم نوشتم مرشد، بسیار توهین شنیدم. به خودم گفتم وقتی توهین میکنند، آن را بردار. البته مرشدداوود فتحعلیبیگی هم گفت بردارم.
-یعنی از بازخورد مخاطبها متوجه شدی که زود است بشوی مرشد محمدصادق، ولی دوست داری روزی مرشدی این لقب را به تو بدهد؟
بله، مثل این است که کسی اول کار گُرده بر سمند گذاشته و اول کار میگوید: جهانپهلوان رستمم. دور برمیدارد و نه نقل میگوید، نه کاری میکند.
-بلافاصله بعد از آن واکنشها متوجه شدی که باید لقب مرشد را از روی اسمت برداری یا به سال کشید؟
من آدمی نیستم که به این راحتی حرف توی سرم برود. فکر نکنید کسی بگوید مرشد را بردار بگویم: چشم، همین الان برمیدارم. همان اول مرشد فتحعلیبیگی گفت: باید برداری؛ چون هنوز به آن سطح نرسیدی و مرشد یعنی دانای کل. گفتم خودم به این باور برسم که مرشد نیستم تا نگویند چون فلانی کن: بردار، برداشت یا چون فلانی گفت: بنویس مرشد، نوشت مرشد.
-این مقاومتکردن در برابر حرف درست، در زندگیات تکرارشونده است؟
هیچکس در نزد خود چیزی نشد/ هیچ آهن خنجر تیزی نشد/هیچ قنادی نشد استادکار/تا که شاگرد شکرریزی نشد. اول از شاگردی بعد به استادی. الان هم خیلی ایده داشتم که مدرس نقالی شوم، ولی مرشد محسن میرزاعلی و مرشد حسین زارعی گفتند دستنگهدار. تو زخم برنداشتی که اول کار آموزش بدهی؛ چون ندیدی درد اندر زندگی، چون ندیدی رنج اندر بندگی.
من هم گفتم: بیخیال، هنوز باید شاگردی کنم. انسان بعضی اوقات نیاز دارد فکر کند، زمانی از استادش فاصله بگیرد، دور شود. میگویند: دوری و دوستی. در کلاس بودم، خودم کنار کشیدم. بعد من را به خانم «الهه تاجیک» معرفی کردند و شاگرد او شدم.
-چرا میخواهی نقال شوی؟ از کجا متوجه هنر نقالی شدی؟
۱۵ یا ۱۶ ساله بودم که در آگهی تلویزیون متوجه هنر نقالی شدم. به خودم گفتم اگر هنری به این زیبایی است، ما هم برویم یاد بگیریم. نقالی مثل موسیقی نیست. فکر نکنید اینطوری است که فردایش بروی کارگاه ثبتنام کنی. سازوکار خودش را دارد.
- آن موقع مدرسه میرفتی؟
بله، ولی بهخاطر مسائلی ادامهتحصیل ندادم. بعد رفتم پیش مرشد میرزاعلی؛ یعنی سر اصل موضوع.
- یعنی بعد از مدرسه به این نتیجه رسیدی که دوست داری چیزی را جایگزین درسومشق کنی؟
بله، نقالی را جایگزین مدرسه کردم.
-اگر امکانش هست، بگو آن مسائلی که در مدرسه اذیتت میکرد، چه بود؟
زورگیری و زورگویی و تا دلت بخواهد باجگیری و باجدادن! من هم آدم باجبده نیستم، گفتم تا کی بخواهم به این گندآورها در مدرسه باج بدهم؟ آن هم وقتی هر سال دارم میروم بالاتر، من دیگر کشیدم کنار. مجبور بودم خوراکیام را سریع بخورم یا بروم جایی که دید ندارد؛ چون خوراکیام را میگرفتند، توی آن سالها توسریخور بودم؛ چون دفاع شخصی هم بلد نبودم.

-دوست داشتی مدرسه طور دیگری بود و درس را تمام میکردی؟
معلمها خوب بودند، همکلاسیها بعضیهایشان اذیت میکردند. فکر کن امتحان بود، من میگفتم، معلم مینوشت! چه معلم خوبی بود آن خانم، خدا زندهاش بدارد و اگر فوت کرده، خدا رحمتش کند. یعنی معلم به این خوبی نیست که تو بگویی، او بنویسد. دیگر کور از خدا چه میخواهد؟ دو تا چشم بینا.
-فکر میکردی آموزشهای مدرسه مناسبت نبود و درنتیجه باید به معلم دیکته میکردی که بنویسد؟
نه، نمیتوانستم بنویسم؛ یعنی خطم را نمیتوانست بخواند. هر معلم نمیآید بشیند کنارت، بگوید، من برایت مینویسم. بچههای دیگر میخواستند سر از تنم بردارند. اگر تنها من را گیر میآوردند، الان بهشت زهرا بودم. فکر کن فقط برای من این کار را بکند، کل مدرسه میریزد روی سرت که مگر تحفهای؟ با این شرایط، دیگر از مدرسه بیرون آمدم.
-دوست داشتی مدرسهات چطور بود، معلمها چطور درس میدادند و همکلاسیها چگونه بودند؟
از معلمها راضی بودم. معلم که قرار نیست همیشه هندوانه زیر بغل آدم بگذارد.
-آن چندتا بهقول خودت گندآور فقط تو را اذیت میکردند؟
نه همه را اذیت میکردند، اگر خوراکی خوبی داشتی باید در سوراخسنبهای آن را میخوردی. میرفتم یک قسمت از مدرسه که نه دوربین داشت و نه بچهها به آن دسترسی داشتند. تا آن روز فکر نمیکردم، یک روز مجبور شوم برای خوردن خوراکی خودم اینقدر اذیت شوم.
- مدرسهات چطور مدرسه ای بود؟ بچههای طیف اتیسم هم توی آن مدرسه بودند؟
مدرسه سطح بالایی داشت، بچه مدیر مدرسه خودش طیف اتیسم بود، ولی مدرسه مخصوص طیف اتیسم نبود. دوستانی هم در مدرسه داشتم که دوستیمان آن روزها در بیرون از مدرسه هم ادامه داشت.

-تا چندم خواندی؟ اگر شرایطی فراهم شود که بتوانی در مدرسهای درس بخوانی که تو را درک کنند و با تو رفتار مناسبی داشته باشند، حاضری ادامهتحصیل بدهی؟
تا ششم دبستان خواندهام. بله دوست دارم. شاید مثلاً در دانشگاه ادبیات نمایشی بخوانم یا موسیقی. آدم وقتی کاری را که از اول پیشبرده همان را ادامه دهد خوب است. استادم استاد فتحعلیبیگی گفت نمایش آیینی هم داریم در دانشگاه و بهقول مرشد ترابی، خشت اول چون نهد معمار کج/ تا ثریا میرود دیوار کج. لزومی ندارد رشتهای مثل تجربی بخوانم و بعد تغییر رشته بدهم، دوست دارم نقالی یا رشتهای مشابه آن را در دانشگاه انتخاب کنم.
-کی فهمیدی اتیسم داری؟
هشت، نه ماه است. خیلی با اتیسم و زیستش حال نمیکنم. اگر به من نمیگفتند اتیسم دارم، راحتتر بودم. یارو نمیداند، زندگیاش را دارد، زیستش را دارد، قاعدهاش را دارد، کارش را میکند. شما دارید زندگیتان را میکنید بعد بیایم بگویم این بیماری را دارید؟ اصلاً از همان اول میآمدید به من میگفتید که تو این اختلال را داری. از اول میگفتند، به هم نمیریختم. الان هم به هم نریختم، دیگر آن زیست قبلیام را ندارم. سر همین است که دارم مطالعه میکنم اتیسم چیست؟ تغییر چگونه ممکن میشود؟ چگونه میشود به کودکان دیگر کمک کرد یا نمیشود؟ اصلا چرا نشود؟ متخصص قلب در سریال دکتر خوب، اتیسم داشت ولی زیست خودش را داشت، با اینکه برادرش مرده بود، سرپا بود. دکتر بود، رزیدنت شد، بعد فوق دکترای قلب گرفت، به همین سادگی، ولی خیلی حس بدی است که بعد مدتها ناگهان بفهمیم اختلالی داریم که نمیشود جلویش را گرفت.
-اصلاً نگفته بودند یا اینکه قبول نمیکردی؟
نمیدانستم. مامانم میدانست ولی نمیخواست بگوید. حق هم داشت. نمیگفت که زیستم را داشته باشم. البته آنقدر هم بارز نبود که بپذیرمش یا جدیاش بگیرم. الان که دارم فکر میکنم، اگر نفهمی نمیتوانی کاری برایش بکنی، با زیست پیشینت زندگی میکنی و از یکجایی اختلال عود میکند.
اگر به من نمیگفتند اتیسم دارم، راحتتر بودم. یارو نمیداند، زندگیاش را دارد، زیستش را دارد، قاعدهاش را دارد، کارش را میکند. شما دارید زندگیتان را میکنید بعد بیایم بگویم این بیماری را دارید؟ اصلاً از همان اول میآمدید به من میگفتید که تو این اختلال را داری. از اول میگفتند، به هم نمیریختم. سر همین است که دارم مطالعه میکنم اتیسم چیست؟ تغییر چگونه ممکن میشود؟ چگونه میشود به کودکان دیگر کمک کرد یا نمیشود؟
- یعنی نظر تو این است که وقتی آن افراد آمادگی دارند، بهشان بگوییم که تو این طیف را داری؟
بستگی به آدمش دارد، برای یک سری آدمها بله، البته اتیسم بعضی آدمها مشهود است، اما در کل مثل بیشفعالی نیست که بکوبد و خراب کند. یعنی پرخاشش نسبت به بیشفعال کمتر است.
- فکر میکنی برای پیشرفت به چه چیزهایی نیاز داری یا برای اینکه بروی ادبیات نمایشی یا موسیقی بخوانی، چه چیزهایی در دسترست نیست؟
این چیزی که الان مشکل دارد این است که هر مدرسه و معلمی پذیرای بچههای اتیسم نیست نه فقط من درباره کل طیف اتیسم حرف میزنم. انجمن اتیسم ایران، تاک و سازمان بهزیستی اگر نباشند، جایی نیست پذیرای ما باشد. تاک موسسهای غیرانتفاعی است و خیریه نیست، انجمن اتیسم جنبه پیشگیرانه دارد و بودجه ندارد، بهزیستی هم که کارتش مزایای اندکی دارد، ما حمایت نمیشویم و تقریبا در جامعه قرنطینهایم.
- آیا زندگیات به زندگی پیش از فهم اتیسم و بعد از آن تقسیم شد؟
میشود گفت این گونه بوده است. قبلاً نمیدانستم و نمیخواستم بدانم. اتیسمم بارز نبود. باید زندگی را دوباره جمع کنی. من پیش از فهم این اتفاق، نقلم را داشتم، پردهخوانیام را داشتم، ماجرا مثل یک خانه نیمساخته است. داری پنجرههایت را میسازی، ناگهان موشک میآید و بوم! بهقول یکی از استادان مرشدم، داستان، داستان برجستهکردن اختلال است؛ سرماخوردگی را بلد کنی، میشود سرطان، سرطان را بزرگ کنی، دیگر فوت کردی و چیزی برای بلدکردن نداری و صاف میروی بهشتزهرا، تمام! الان مصممتر شدم. مرشد میرزاعلی میگوید الان میدانی و میخواهی.
-به پذیرش رسیدی؟
نمیدانم. بعد از اینکه فهمیدمش رفتم پی کتابخوانی و فیلمدیدن دربارهاش، هنوز دارم یاد میگیرمش، شناختم از اتیسم بیشتر شد. پیش از این خیلی ازش نمیدانستم و نمیخواستم هم بدانم، چون اختلال داشتم، اما چیز بارزی نبود که بگویی مثل آنفلوآنزا است. پس از این درک، نسبت به یادگیری نقالی جدیتر شدم. آن موقع دستدست میکردم، اما حالا میگویم پیشرفت بهنفعم است. میگویم چرا؟ چون میدانی میخواهی با نقالی کار کنی و با سازت ادامه بدهی. سخت بود، اما بهقول یکی از استادان مرشد، وقتی نمیتوانی تغییرش بدهی، باید بپذیریاش. چه میتوانی بکنی؟ پذیرفتمش، خستگی داشت، اما پذیرفتم.
-فکر میکنی در جامعه چه چیزهایی وجود دارد که باعث میشود افراد نپذیرند؟ به خاطر چه عواملی ممکن است آدمها و خانوادهها اتیسم خود و فرزندانشان را انکار کنند؟
گاهی این ندانستن به ضررشان است؛ چون باعث میشود اختلال عود کند. اینجا کسی نمیپذیرد که اتیسم داریم. از اتیسم میترسند، انگار گرگ درندهای تیغ بهدست دیدهاند. در حالی که اینطور نیست؛ فرد داری اتیسم پرخاش نمیکند، نمیآید کسی را بزند. فقط باید پذیرفت که اتیسم وجود دارد. هزاران نفر در سنین مختلف اتیسم دارند؛ از پنج سال تا صد و پنج سال. میشود اینها را ندید؟
انجمن اتیسم ایران، تاک و سازمان بهزیستی اگر نباشند، جایی نیست پذیرای ما باشد. تاک موسسهای غیرانتفاعی است و خیریه نیست، انجمن اتیسم جنبه پیشگیرانه دارد و بودجه ندارد، بهزیستی هم که کارتش مزایای اندکی دارد، ما حمایت نمیشویم و تقریبا در جامعه قرنطینهایم.
-بعد از اینکه متوجهاش شدی، چه کارهایی انجام دادی که به زندگی برگردی؟
رفتم سراغ شناختش. به گروههایی که میشناختم مراجعه کردم. درخواست مدرسی دادم. گفتند چیزی را که نتوانی بپذیری، نمیتوانی آموزش بدهی. اول باید بروی پیدایش کنی، با آن ارتباط بگیری، بعد بیایی. گفتند باید کنار بچهها باشی و آنها هم با تو کنار بیایند. همیشه مسئله فقط تو نیستی؛ طرف مقابل هم هست، چه اتیسم داشته باشد چه نداشته باشد. بخشی از ماجرا مدرس است و بخشی هنرجو.
گفتند برای اینکه این بچهها را بشناسم باید کلاسهایی بگذرانم و چیزهایی درباره خودت بدانم. پیشنیاز این است که اگر خودت هم در این طیف هستی به آنها بگویی. وگرنه برخوردشان متفاوت میشود. گفتند اول به حال خودم فکر کنم، بعد وارد کار شوم.
گفتند باید درباره زبان بدن، شیوه ارتباط، چارچوبهای رفتاری و مدیریت پرخاش بدانم. مثلاً اگر کودک نمیخواهد ارتباط بگیرد، باید آرام از اتاق بیرون بروم تا آرام شود. نمیتوانی بگویی عیب ندارد و بمانم.
درباره طیف شدید اتیسم به من گفتند که کارکردن با آنها بسیار سخت است. در یک کار تمرینی تئاتر بودم که همه بچهها اتیسم داشتند و بعضیها حتی توان گفتندیالوگ نداشتند؛ از آنجا و تجربه تمرینی برای بازیگری آرامآرام اتیسمم را پذیرفتم، من نمیتوانستم خودم را با آنها یکی ببینم و آن موقع کمی حس نفرت در من بود و نمیتوانستم آنها را قبول کنم.
-فکر میکنی جامعه هم نسبت به تو حس نفرت دارد؟
نمیشود گفت نفرت، چون آگاهی کم است. ممکن است ندانند و ناآگاهانه برنجانند. ساختار فراگیر آگاهی وجود ندارد. در بعضی کشورها این آگاهی بیشتر است، اما اینجا بیشتر رویکرد پیشگیری است تا پذیرش. هزینه کلاسهای آموزشی هم بالاست؛ چه برای اینکه مدرس نقالی شوم، چه کلاسهای پیشنیاز و آموزشی بهخاطر این اختلال. ممکن است بروی و بعد نتیجه ندهد و هزینه از دست برود. ممکن است تو را ناگهانی مقابل یک کودک قرار دهند و اگر واکنشی نشان دهد، نتوانی مدیریت کنی.
-فکر میکنی چه کلاسهایی نیاز داری؟
کلاس شناخت افراد، روانشناسی، زبان بدن، ساختار ارتباط با کودک اتیسم. کسی که با فرد طیف اتیسم زندگی کرده، زیستش را میداند، اما من باید یاد بگیرم.
-تو چون دیدی سخت از سمت جامعه پذیرفته میشوی، میخواهی مدرس نقالی طیف اتیسم شوی؟ دوست نداری مدرس افراد دیگر هم بشوی؟
اگر بشود، چرا که نه، ولی شاید بشود گفت دلیلش همین است.
-درباره پذیرش جامعه نسبت به افراد طیف اتیسم چه نظری داری؟
در کشورهای دیگر افراد داری اتیسم کار میکنند، دوستانی دارند، خانواده تشکیل میدهند. اینجا گارد میگیرند. در حالی که اتیسم انتخاب فرد نبوده است؛ مادرزادی است. کسی انتخاب نکرده اتیسم داشته باشد. جامعه باید بپذیرد. بعضیها حتی از سوی خانواده طرد میشوند. یکی میگفت مادرش او را بیرون انداخته است. این درست نیست. اختلال دلیل نمیشود کسی را طرد یا تحقیر کنیم. من سر کارهای مختلفی رفتم و درمعرض خشونت فیزیکی و کلامی کارفرماها قرار گرفتم. گاهی افراد جامعه چون شناختی از بیماری و حساسیتهای ما ندارند، خودشان ما را تحریک میکنند و درنهایت واکنش تندی از ما میبینند. مساله این است که خودشان اول بازی را آغاز میکنند.
گفتوگو از مهدیه رشیدی