کد خبر:۴۶۹۹
امیرحسین ماحوزی؛ پژوهشگر برجسته ادبی:

پاسداری از ایران والاترین خیرخواهی در شاهنامه است

دکتر امیرحسین ماحوزی گفت: عشق به ایران در شاهنامه یعنی رستم جانش را در هفت‌خوان به خطر می‌اندازد؛ سیاوش با وجود تبعید، هرگز پیوندش با ایران را نمی‌برد و زنانی چون سیندخت، جریره و فرنگیس با خرد و فداکاری خود پاسداری از میهن را ممکن می‌سازند. 
پاسداری از ایران والاترین خیرخواهی در شاهنامه است

 به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، نیکوکاری و خیرخواهی در شاهنامه مایهٔ فروشکوه پهلوانان، شاهان و مردم ایران است. به‌بهانهٔ زادروز حکیم ابوالقاسم فردوسی، میزبان دکتر امیرحسین ماحوزی بودیم؛ پزشکی که عشق به ادبیات، او را در مسیر پژوهش و تدریس متون کهن قرار داد. او در این گفت‌وگو از مهر، خویش‌کاری و خیرخواهی در شاهنامه سخن می‌گوید و با نگاهی تازه، ریشه‌های اخلاقی این حماسهٔ سترگ را واکاوی می‌کند.

 دکتر ماحوزی متولد ۱۳۴۹ در تهران است. او در سال ۱۳۷۵ از دانشگاه علوم پزشکی ایران فارغ‌التحصیل شد و در سال ۱۳۸۷ درجه دکترای ادبیات فارسی خود را از دانشگاه تهران دریافت کرد. او از آن زمان تاکنون، به تدریس ادبیات فارسی مشغول است و به‌عنوان استاد دانشگاه، در پرورش نسل جدیدی از پژوهشگران ادبیات، نقش مؤثری ایفا کرده است. متن زیر چکیده گفت‌وگوی خیر ایران با این ادیب، درباره خیرخواهی در شاهنامه است.

آنچه ایران را پابرجا نگه می‌دارد، پیوندی ژرف با اخلاق و نیکویی دارد. به بیان دیگر، بقای ایران در گرو ایستادگی خردمندانهٔ ایرانیان در برابر دیوهای درونی و بیرونی است. تا زمانی که ایرانیان با خرد دربرابر این نیروهای ویرانگر مقاومت کنند، ایران باقی خواهد ماند.

-نیکوکاری و خیرخواهی نسبت به دیگران در اندیشه و شعر فردوسی چگونه بازتاب یافته است؟

 گمان می‌کنم نیکوکاری و خیرخواهی، پیش از هرچیز با دیدن و نهادینه‌کردن مهر نسبت‌ به دیگری آغاز می‌شود. به‌باور من، ستون شاهنامه بر چند مفهوم بزرگ استوار است که بیشترشان –اگر نه همه– به‌نوعی با نیکوکاری و خیرخواهی پیوند دارند. اولینِ آن‌ها مهر است، سپس «داد» و پس از آن «دهش» و «شادی».

 دربارهٔ رابطهٔ «من» و «دیگری»، مهم‌ترین نکته این است که در ابتدا دیگری را ببینیم و دوستش داشته باشیم. آن‌گاه است که نیکی جاری می‌شود. باید رابطه‌ای برنده‌–برنده داشته باشیم تا دوستی و مهر پایدار بماند. به‌راستی، نیکی اخلاقی از همین‌جا آغاز می‌شود.

 یکی از بنیان‌گذاران اندیشهٔ اخلاقی، زرتشت بود. نگاه او بعدها ستون اصلی اسطوره‌های ایرانی را شکل داد. ستون حماسهٔ ایران، نبرد میان نیکی و بدی است. این ساختاری بسیار استثنایی است که در میان حماسه‌های جهان چندان معمول نیست.

-به نظر شما نمودهای اندیشهٔ زرتشت در شاهنامه کدام است؟ 

 درواقع، ما متاثر از همین تفکر، درگیری میان ایران و توران را گونه‌ای نبرد میان نیروهای خیر و شر برای برقراری اخلاق می‌دانیم. در چنین فضایی است که خرد پا به میان می‌گذارد و پهلوانی چون رستم با عشق آفریده می‌شود. پهلوانان سرشار از مهر به یکدیگراند. رابطهٔ شاه و پهلوان، به‌ویژه در مورد پادشاهی مانند کیخسرو، با مهر تعریف می‌شود. مهم‌ترین ویژگی چنین شاهانی برقراری «داد» و «دهش» است.

 داد یعنی دیگری را ببینی و آنچه را که شایسته‌ٔ آن است، به او ببخشی، اما دهش بخششی از سر کرم و بزرگواری است. در ایران، پادشاهِ دادگر می‌بخشد و بخل نمی‌ورزد. این همان چیزی است که ستون دیگر شاهنامه را می‌سازد.

-چنان‌که اشاره کردید، به نظر می‌رسد ویژگی‌های پهلوانی و پادشاهی هر دو در شخصیت کیخسرو متجلی است.

 کاملاً درست است. در بسیاری از شاه‌پهلوانان شاهنامه نیز این ویژگی را می‌بینیم. نمونه‌هایی مانند جمشید و فریدون اینچنین هستند. شاید فریدون شاخص‌ترین نمونه‌ای باشد که شخصیتش با داد و دهش پیوند خورده است. فریدون به خوبی می‌داند که در نبرد با ضحاک، با نمادی از «دیو آز» روبه‌روست. دیو آز در ایران باستان، دیوی کهن است که همه‌چیز را می‌بلعد و اگر چیزی نیابد، حتی خود را نیز می‌خورد. 

 در شاهنامه، دیو آز همواره در تقابل با خرد قرار می‌گیرد. جالب است که مارهای بر دوش ضحاک، مغز می‌خورند؛ یعنی خرد را می‌بلعند و تقابل اصلی در همین است. آز، چشم خرد را کور می‌کند. بارها در داستان رستم و اسفندیار، رستم به اسفندیار هشدار می‌دهد: «آز، چشم خردت را بسته است.» ازاین‌رو، ضحاک در شاهنامه به‌نوعی تجسم دیو آز به شمار می‌رود. شاید به همین دلیل است که نمی‌توان او را کشت. تنها می‌توان اسیرش کرد؛ همان‌گونه که حافظ می‌گوید:

«سال‌ها پیروی مذهب رندان کردم

تا به فتوی خرد، حرص به زندان کردم»

 کس که با دیو آز روبروست، باید آن را از درون مهار کند و به سوی بخشش در جهان بیرون گام بردارد. فردوسی در این‌باره سروده است:

«فریدون فرخ فرشته نبود

ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکویی

تو داد و دهش کن، فریدون تویی»

 در اسطوره‌های ما، ضحاک بزرگترین دروغی است که اهریمن آفریده و در برابر او راستی ایستاده است که همان داد است. با این دو ویژگی می‌توان بر ضحاک چیره شد و ستون نیکی را استوار کرد. این بخشش، موهبتی بزرگ و نیازمند ازخودگذشتگی است که در شخصیت‌هایی چون کیخسرو، فریدون یا رستم متجلی می‌شود.

-رستم به‌عنوان قهرمان شاهنامه، چه وجوهی از نیکوکاری و خیرخواهی را در خود دارد؟ 

 به‌گمانم، وقتی از رستم سخن می‌گوییم، نخستین چیزی که به ذهن می‌آید، مهر و نیک‌خواهی او نسبت به ایران است. حقیقت داستان این است که خویش‌کاری این پهلوان از همان کودکی، پاسداری از ایران است. در کودکی، نخستین نبرد رستم در زمان کی‌قباد رخ می‌دهد، زمانی که زال به او می‌گوید «هنوز وقت جنگ تو نرسیده است»، اما رستم از همان آغاز می‌گوید که من نگهبان میهنم و این نیرو و توان برای آسایش و بزم آفریده نشده است. 

 در هفت‌خوان، رستم حتی نمی‌داند که زنده خواهد ماند یا نه، اما از خطرناک‌ترین راه‌ها می‌گذرد تا ایران را نجات دهد و جان خود را در راه حفظ مردم و سرزمینش می‌نهد. این را بارها پادشاهان —هم کیکاووس و هم کیخسرو— به او گفته‌اند که تو زندگی‌ات را برای ایران گذاشته‌ای.

 در صحنه‌ای که گودرز و سپاه ایران در جنگ هماون از سه جهت محاصره شده‌اند و پسر گودرز نیز کشته شده است، رستم تنها امید ایرانیان است. تمام سپاهیان چین و هند و دیگر سرزمین‌ها به پشتیبانی افراسیاب آمده‌اند و ایرانیان با وجود زخم‌های فراوان و از دست‌دادن چندین پسر گودرز و دیگر پهلوانان، شجاعانه می‌جنگند تا اینکه رستم از راه می‌رسد. آنجاست که گودرز خطاب به او می‌گوید:

«تو ایرانیان را ز مام و پدر

 بهی، هم ز گنج و ز تخت و کمر

چنانیم بی تو که ماهی به خاک

به ننگ اندرون سر تن اندر هلاک» 

 

وقتی از رستم سخن می‌گوییم، نخستین چیزی که به ذهن می‌آید، مهر و نیک‌خواهی او نسبت به ایران است. حقیقت داستان این است که خویش‌کاری این پهلوان از همان کودکی، پاسداری از ایران است. در کودکی، نخستین نبرد رستم در زمان کی‌قباد رخ می‌دهد، زمانی که زال به او می‌گوید «هنوز وقت جنگ تو نرسیده است»، اما رستم از همان آغاز می‌گوید که من نگهبان میهنم و این نیرو و توان برای آسایش و بزم آفریده نشده است. 

پس از جنگ، ایرانیان شکستی سخت خورده‌اند که دلیلش کوتاهی و بی‌خردی توس در ماجرای فرود است. آنان به‌خاطر ناجوانمردی و اشتباه توس در فرماندهی سپاه، هزاران کشته داده‌اند. کیخسرو، فرماندهان را به زندان افکنده بود. در جنگ فرود، پسر توس نیز به دست فرود کشته می‌شود. با این حال، رستم نزد کیخسرو می‌آید و می‌گوید: «توس را به من ببخش.» رستم خود این درد را چشیده است و می‌داند از دست دادن فرزند چه معنایی دارد.

-یعنی رستم مصلحت‌اندیشی می‌کند تا توس را نجات دهد؟

 بله. البته داستان عمیق‌تر از مصلحت‌اندیشی صرف است. به گمان من، این داستان نشان‌دهنده‌ مهر عمیق رستم به کیخسرو و توس است. نمونه‌ دیگر در داستان بیژن و منیژه دیده می‌شود، آنجا که گرگین و بیژن با هم به مرز ایران و توران می‌روند تا خوک‌هایی را که مزرعه‌ها و درختان کشاورزان مرزنشین را نابود کرده‌اند، شکار کنند. بیژن از سوی کیخسرو مأمور می‌شود تا این کار را انجام دهد، اما وقتی بیژن از گرگین کمک می‌خواهد، او پاسخ می‌دهد: «وظیفه‌ٔ من تنها نشان‌دادن راه است.»

 پس از آن‌که بیژن تنهایی کار را به پایان می‌برد، گرگین احساس خواری می‌کند و از روی کینه، بیژن را به‌خطر می‌اندازد. او بیژن را ترغیب می‌کند به جایی در مرز بروند که جشن‌گاه منیژه —دختر افراسیاب— برپاست. بیژن می‌رود و بیژن و منیژه سخت به هم دل‌می‌بندند؛ منیژه بیژن را بیهوش می‌کند و به توران می‌برد.

 وقتی گرگین به ایران بازمی‌گردد، نمی‌تواند حقیقت را بازگو کند. کیخسرو دروغش را می‌فهمد و او را به زندان می‌افکند. سپس کیخسرو در جام جم می‌نگرد و بیژن را زنده در چاه افراسیاب می‌بیند و... . او از رستم کمک می‌خواهد و رستم پاسخ می‌دهد: «من برای فرمان شاه آمده‌ام، ولی حتی به خاطر گیو و بیژن نیز حاضر بودم این مأموریت را بپذیرم.» بنابراین، مأموریت رستم این بار نه برای کشور، بلکه برای نجات یک پهلوان انجام می‌شود. گرگین نیز به رستم امید بسته و برای نجاتش نامه‌ای می‌نویسد و از او یاری می‌خواهد. رستم در پاسخ به او می‌گوید:

«اگر بیژن از بند یابد رها

به فرمان دادار گیهان خدا

رها گشتی از بند و رستی به جان

ز تو دور شد کینهٔ بدگمان

و گر جز بدین روی گردد سپهر

ز جان و تن خویش بردار مهر

نخستین من آیم بدین کینه‌خواه

به نیروی یزدان و فرمان شاه»

این موضوع نشان می‌دهد نیکی و خیرخواهی رستم تک‌تک پهلوانان ایران را در بر می‌گیرد.

در جنگ فرود، پسر توس نیز به دست فرود کشته می‌شود. با این حال، رستم نزد کیخسرو می‌آید و می‌گوید: «توس را به من ببخش.» رستم خود این درد را چشیده است و می‌داند از دست دادن فرزند چه معنایی دارد.به گمان من، این داستان نشان‌دهنده‌ مهر عمیق رستم به کیخسرو و توس است.

-به باور شما، کدام شخصیت‌های زن در شاهنامه، وجهه‌ای برجسته در نیکوکاری و ایثار و فداکاری دارند؟ 

 یکی از برجسته‌ترین زنان شاهنامه، سیندخت؛ مادر رودابه و همسر مهراب کابلی است. عشق شگفت و سترگ زال و رودابه به یکدیگر، در نگاه اول ناممکن می‌نمود؛ زیرا پدر رودابه؛ مهراب، از نسل ضحاک بود. منوچهرشاه فرمان می‌دهد که سام برود و کابل را با خاک یکسان کند تا این پیوند صورت نگیرد. در اینجا سیندخت نقشی بسیار درخشان ایفا می‌کند؛ او جان خود را به خطر می‌اندازد و به‌عنوان فرستاده نزد سام می‌رود. به مهراب می‌گوید: «من با خردم کاری می‌کنم که سام به بزرگان کابل حمله نکند.» سپس نزد سام رفته، از او پیمان می‌گیرد که با خودش و هر که به او مربوط است، کاری نداشته باشد. سام می‌پرسد: «تو که هستی؟» و سیندخت پاسخ می‌دهد:

«که من خویش ضحاکم، ای پهلوان

زن گُرد مهرابِ روشن‌روان

همان مام رودابه ماه‌روی

که دستان همه جان فشاند بروی.»

 سیندخت به عنوان پیام‌آور، بانوی خردمند و شاهدخت، با درایتش مانع از بروز جنگ می‌شود و تا پایان، در سخت‌ترین تجربه‌های رودابه، در کنار دخترش می‌ایستد و جان‌فشانی می‌کند. زن دیگری که به‌نظرم شخصیتی بسیار برجسته دارد، منیژه است. او همه زندگی پیشینش را رها می‌کند و وقتی بیژن در چاه اسیر است، پیوسته برایش غذا می‌آورد. از کاخ پدرش، افراسیاب، رانده می‌شود و خود را وقف پرستاری از بیژن می‌کند.

 به‌نظرم شخصیت مهم دیگر جریره، دختر پیران و همسر نخست سیاوش است. جریره پس از ازدواج سیاوش با فرنگیس، کنار گذاشته می‌شود، اما زمانی که لشکر ایران برای گرفتن انتقام خون سیاوش می‌آید، فرود از مادرش می‌پرسد: «چه کنم؟» و جریره پاسخ می‌دهد: «این لشکر، سپاه برادرت کیخسرو است که برای گرفتن کین پدرت می‌آید. تو سزاوارتری که این کین را بستانی.» او نه‌تنها فرود را تحریک نمی‌کند که ادعای تاج و تخت کند، بلکه به او می‌گوید: «او شاه نو است و تو پهلوان نو. برو و در صف نخست، برای یاری برادرت بجنگ.» این بخش‌ها بیانگر عشق جریره به سیاوش و حمایت بی‌چشم‌داشتش از ایران است.

 فرنگیس هم، وقتی سیاوش را برای اعدام می‌برند، به نزد پدرش می‌رود، التماس می‌کند، نفرین می‌فرستد و هر کاری از دستش برمی‌آید انجام می‌دهد. چرا که فرنگیس نیز به‌درستی می‌دانست حق با ایران است.

-می توان چنین گفت که ایران‌دوستی و محافظت از ایران، بالاترین جنبه خیر و نیکی در شاهنامهٔ فردوسی است؟

 کاملاً با این گزاره موافقم. به گمانم مهم‌ترین جنبهٔ نیکی این است که خویشکاری‌ات را به‌درستی انجام دهی. اوج نیکی و داد آن است که کاری را که برای آن آفریده شده‌ای، به انجام برسانی. مثلاً پهلوان هنگامی که میان فرزند و میهن باید انتخاب کند، بی‌تردید میهن را برمی‌گزیند. در هفت‌خوان می‌بینیم که زال، رستم را به مأموریتی می‌فرستد که هیچ اطمینانی به بازگشتش نیست؛ تاآنجاکه زال از اندوه خون می‌گرید. رودابه نیز وقتی رستم می‌رود، بی‌تاب است، اما تردیدی نمی‌کند که فرزندش باید حتی از دشوارترین راه بگذرد تا میهن را نجات دهد.

 باور پهلوانان این است که هستی ایرانیان تنها زمانی پربار می‌شود که میهنشان آباد و آزاد باشد. عشق به ایران تنها یک احساس ساده نیست، بلکه بنیان هویت و کردار آنان است. پهلوانان شاهنامه؛ از رستم و گیو تا کیخسرو و فریدون ایران را نه‌تنها یک سرزمین، که آرمانی اخلاقی و انسانی می‌دانند. 

 این عشق گاهی با فداکاری‌های بزرگ همراه است. رستم جانش را در هفت‌خوان به خطر می‌اندازد؛ سیاوش با وجود تبعید، هرگز پیوندش با ایران را نمی‌برد؛ کیخسرو پس از رسیدن به انتقام، خود را از تخت کنار می‌کشد تا مبادا فرمان‌روایی به خودبینی تبدیل شود. زنانی چون سیندخت، جریره و فرنگیس نیز با خرد و فداکاری خود پاسداری از این آرمان را ممکن می‌سازند. 

 رستم در برابر سهراب؛ پسر خودش، می‌ایستد چون سهراب با لشکر دشمن به ایران حمله کرده است. او برای حفظ ایران، حتی در برابر فرزندش نیز مقاومت می‌کند. در داستان سیاوش نیز امر اخلاقی در تقابل با میهن قرار می‌گیرد، او ترجیح می‌دهد که برود، اما پیمانش را نشکند؛ زیرا آنچه ایران را نابود می‌کند دروغ و پیمان‌شکنی است و انسانی چون سیاوش زیر بار آن نمی‌رود. درحقیقت، ایران در شاهنامه نماد نظم اخلاقی و نیکی است و پاسداری از آن، والاترین نمود خیرخواهی به شمار می‌رود.

- سخن پایانی شما چیست؟

 در اوستا، یشتی به نام «اشتادیشت» وجود دارد که در آن فرّهٔ ایرانی ستوده شده است. در این یشت آمده: «فرّهٔ ایرانی را می‌ستاییم.» جالب این‌جاست که این فرّه متعلق به کسی است که خردمند است، خشم را درهم می‌شکند، دربرابر «بوشاسپ‌دیو» (دیو تنبلی) مقاومت می‌کند و در مقابل آز می‌ایستد.

 این نشان می‌دهد آنچه ایران را پابرجا نگه می‌دارد، پیوندی ژرف با اخلاق و نیکویی دارد. به بیان دیگر، بقای ایران در گرو ایستادگی خردمندانهٔ ایرانیان در برابر دیوهای درونی و بیرونی است. تا زمانی که ایرانیان با خرد دربرابر این نیروهای ویرانگر مقاومت کنند، ایران باقی خواهد ماند.

 


ارسال دیدگاه
captcha