کد خبر:۴۷۰۶
به‌مناسبت روز جانباز «از من خداحافظ»؛

هم‌زیستی خانوادگی با زندگی نباتی

چهارم شعبان در تقویم قمری زادروز حضرت عباس (ع) و روز جانباز است. کتاب «از من خداحافظ» روایتگر زیست یک خانواده معمولی با پدری است که جانباز اعصاب و روان بوده و زندگی نباتی دارد. در این رمان به موضوعات متنوعی چون اتانازی، پرستاری تمام‌وقت از بیمار نباتی، وطن‌خواهی، احتکار دارو، عشق‌های زمینی، نیکی و بدی در زیست رزمندگان و... اشاره می‌شود.
هم‌زیستی خانوادگی با زندگی نباتی

 «آتا دستش را دراز کرد و دستم را گرفت. صدایی شبیه به ناله از گلویش خارج شد: «بعد از من تو مرد این خونه‌ای.»

 من جا خوردم. ترسیدم... . فکر کردم که دیگر نباید با بچه‌ها بروم بازی... . روی شن‌های فکه به این فکر می‌کنم که پدرم خواسته بود مراقب آنا باشم و نیستم، مرد خانه باشم و نیستم، اما چه فرقی می‌کند؟ تمام وطن خانه است، سیل که بیاید همه را با خود می‌برد... . در جنگ هر چقدر محکم باشی، بیش از همه دل‌تنگ مادرت می‌شوی، اما او که نمی‌تواند بیاید وسط میدان جنگ، جای مادران که وسط میدان جنگ نیست.»

 به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، کتاب‌ها گاهی از فیلم‌ها تماشایی‌تر و حس‌برانگیزتراند؛ فیلم‌ها از پس نمایش افکار و واگویه‌های آدم‌ها برنمی‌آیند، فرصت تصویرگری متنوع از یک خانه و خانواده را از آدم می‌گیرند، اما کتاب‌ها با بهره از تخیلی بکر، زندگی واقعی را امتداد می‌دهند و دست مخاطب را برای همذات‌پنداری عمیق‌تر باز می‌گذارند.

 کتاب «از من خداحافظ» _که بریده‌ای از آن در آغاز این نوشتار کوتاه آمده است و ترجمان واگویه یک جانباز اعصاب و روان در بستر بیماری است_ محصول اندیشه و دغدغه یک نویسنده کتاب‌اولی‌ به نام محمدرضا یزدانی‌نژاد است، در این مجال، بنابر نقد ساختاری و زیبایی‌شناسانه این رمان نیست، بلکه موضوع جانبازی و پیوند آن با نیکی مطرح است.

همسر جانباز اعصاب و روان‌بودن چگونه است؟

 حسین پسر جوانی است که راهی جبهه می‌شود، مذهبی است، ازدواجش عاشقانه‌ است، همسرش را دوست دارد، اما ره‌آورد جنگ برای همسر این مرد دست بزن حسین است، مرد، از این کار به آن کار راهی می‌شود و هر جا برای کار می‌رود دیری نمی‌پاید که عذرش را می‌خواهند. زن که نامش را در کتاب با نام مادر می‌خوانیم و کسی در خانه نام کوچکش را صدا نمی‌زند، سال‌هاست برای همسرش مادری می‌کند، شاید انتخاب این نام برای زنی که همسر جانباز دارد، واقعی‌تر و شاعرانه‌تر است. مادر در کتاب از من خداحافظ برای صرفه‌جویی در مخارج جهیزیه و کمک به پدرش مادری می‌کند؛ از همسرش می‌خواهد به‌جای طلا برایش چرخ خیاطی تهیه کند.

 در بخش‌هایی از کتاب آمده است:

 «یک بار از یکی از همسایه‌ها که شوهرش در بخشداری آبدارچی بود، شنیدم از بس بدخلقی کرده و دعوا راه انداخته، ناچار شدند بیرونش کنند. ظاهرا گاهی به‌سرش می‌زده و بالادستی و پایین دستی را آباد می‌کرده، بعد از آن مدت‌ها بیکار بود تا این‌که بالاخره از بنیاد نامه زدند و در شهرداری استخدامش کردند، مدتی دفتردار بود، بعد شد انباردار، مدتی نگهبان یکی از بخش‌ها شد و بعد از آن راننده ماشین حمل زباله، آخرش یک بار که هنگام حمل زباله پشت فرمان سردرد می‌گیرد و غش می‌کند و ماشین را می‌زند به تیر چراغ‌برق، بهانه دست بادمجان‌دورقاپچین‌ها می‌افتد...عاقبت از فرصت استفاده کردند و عذرش را خواستند... .

 یک موج بود. می‌آمد و می‌رفت، اما تا بخواهد برود، جان من و خودش به لب می‌رسید. دیگر به شرایط آشنا شده بودم، بهانه‌گیری‌هایش که شروع می‌شد، بچه‌ها را می‌فرستادم خانه آنا و پرده را می‌کشیدم. دادوفریادهایش، دست‌بزن‌هایش، رد انگشتانش و البته پشیمانی‌هایش برای من بود. پشت همین پرده‌ها، همین پرده‌هایی که روزی با دست خودم، با همین چرخ خیاطی پروانه‌نشان دوختمشان، تا حجاب حجله عروس باشد.»

 اتانازی یا جان‌نثاری؟

 درد و رنج برآمده از نگهدای یک بیمار با زندگی نباتی بسیار بالاست، این کتاب ضمن پیش‌کشیدن آرای مختف درباره زیستن با رنج و مرگ از سر رهایی از رنج، به سبک زندگی رزمنده‌ای اشاره می‌کند که همچون مادر قصه (همسر حسین) تن به وفاداری و رواداری با همسر بیمارش نداده است و با اتانازی کار زن را تمام کرده است. اردشیر که خود روزگاری هم‌رزم حسین بوده است، به دور از حال‌وهوای وطن‌دوستانه و با احتکار دارو، شخصیتی برای خود ساخته که در وهله اول تجربه دفاع از میهنش را زیر سوال می‌برد. او نه فقط با همسر خود این کار را کرده که این مفهوم را برای دوست و همسنگرش هم تجویز می‌کند.

 در قسمتی از کتاب آمده است: 

«_این کارت مربوط به همون موسسه‌ایه که همسرم برای اتانازی به اونجا رفت، اگه بخواید می‌تونم هماهنگی‌های لازم رو هم با مسئول موسسه در کانادا انجام بدم. درمورد هزینه‌هاش هم خیالتون راحت باشه، هزینه کار خیر جور می‌شه.

 سرم گیج می رود، چه دارد می‌گوید؟

_چطور چنین فکری درباره من کردید؟ من کی از شما در این زمینه راهنمایی خواستم؟... . من یه بیماری در شما سراغ دارم که احتمالا سال‌هاست باهاش درگیرید و اون مرض بی‌وفایی و رفیق نیمه‌راه‌بودن و بزدلیه... . من فکر می‌کنم بی‌وفایی و همراه‌نبودن شما دلیل اصلی اتفاقیه که برای همسرتون افتاده، نه بیماری یا خواست همسرتون، شما با بی‌وفایی‌‌هاتون همسرتون رو مجبور کردید تسلیم شه... .

ایستاد و در را نشانم داد و با عصبانیت گفت: «بفرمایید بیرون خانم، خوش اومدین.»»

 تهمینه‌ای که هنوز امید به نشانه‌ها و نوش‌داروها دارد

 رزمنده‌ سابق که واردکننده داروست، دارو عرضه نمی‌کند تا بازارگرمی کند، در داروخانه بعضی از داروها نیست، ناصرخسرو هم اگر داشته باشد، عرضه نمی‌کند حتی تا ده‌برابر قیمت. مادر است که زودتر از خانه بیرون می‌زند تا شاید با قدرت عجز‌ولابه زنانه داروخانه‌ای‌ها را مجاب کند، قفسه‌ها را بیشتر بگردند، مگر دست پر برگردند. مادر برای همین ویژگی زنانه است که خودش چادر‌به‌سر می‌کند، می‌رود داروخانه. اگر پسر جوانش با یک جواب نه معمولی دکتر داروساز راهی خانه شود چه؟

یک عمر جانبازی سنگین‌تر است یا عشق به میهن؟

 در گوشه‌ای از کتاب به وضعیت جانبازان اعصاب‌ و روان در آسایشگاه اشاره می‌شود. راوی به آسایشگاه می‌رود، جانبازانی را کنار هم نشان می‌دهد که هوش‌وحواس درستی ندارند. وجه اشتراک آن‌ها دو چیز است: از‌دست‌دادن سلامت تن و روان و دوری از خانواده؛ اولی سوغاتی جنگ است و دومی هم‌ویژگی با روزگار دفاع از میهن.

«جانباز فربه دکمه دوم را هم انداخت، گره از ابروهایش باز کرد و گفت: «حاج‌آقا نم پس نمی‌ده، اطلاعاتیه، همین حرف‌نزدنش مریضش کرده، می‌گن کربلای چهار که لو می‌ره به این حال‌وروز می‌افته... .» مرد نگاهش را از دوردست گرفت، چیزی نگفت، اما کمی به‌هم ریخت. شادکام ادامه داد: «به‌نظرتون ارزشش رو داشت که سلامتی‌تون رو فدا کنید؟ ارزشش رو داشت که جون و...» کمی من‌من کرد و پیرمرد ادامه حرفش را گرفت: «عقلتون رو فدا کنید؟»

مرد همیشه‌ساکت بالاخره زبان باز کرد: «حکایت ما حکایت عاشقی بود.»»

 نیکی در حق دیگری و خویش

 در این کتاب قصه‌های فرعی بسیاری هم هست که بعضا در خدمت پیرنگ داستان نیست، اما فضای دوستانه و خیرخواهانه را نشان مخاطب می‌دهد، مثل پناه‌دادن به یک زوج بسیار جوان در آغاز زندگی مشترک، بزرگ‌کردن بچه مردم، مراقبت از نوه‌های تک‌والد، صله رحم، زنان باهمتی از میان خانواده و دوستان که در نبود پسر خانواده، وظایفش را در قبال پدر (حسین) انجام می‌دهند و... .

 کتاب رمان «از من خداحافظ» به‌کوشش انتشارات کتابستان معرفت در ۲۶۴ صفحه و مجموعا ۳ بخش و ۲۷ فصل در سال ۱۴۰۰ منتشر و روانه بازار کتاب شده است.

 

هم‌زیستی خانوادگی با مردی که زندگی نباتی دارد


ارسال دیدگاه
captcha
دیدگاه‌ها
اسدالله شریفی
درود.این رمان(ازمن خداحافظ)می‌تواند برای یک کارگردان الهام بخش باشد ویک فیلم ماندگار وتحسین برانگیز براساس این مجموعه بسازد
۰
۰
۰۵ بهمن ۱۴۰۴