اگر پهلوان، آزادمنش، مهربان و دیگرنواز نباشد، پهلوان نیست
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، دکتر میرجلالالدین کزازی؛ چهرهٔ ماندگار فرهنگ و ادب ایران، از برجستهترین استادان زبان و ادبیات فارسی و شاهنامهپژوهان نامآور همروزگار ماست. سخن گفتن او به پارسیِ سره، زبانزد خاصوعام و جلوهای روشن از پیوند زبان، هویت و تاریخ این سرزمین است. با این مقدمه، خواستهٔ استاد کزازی از خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، نهایت امانتداری در تبدیل سخنانشان به نوشتار بوده است؛ بنابراین سیاق سخن و نحو کلام او بهطور کامل حفظ شده است.
دکتر کزازی در واپسین روزهای دیماه، در آستانهٔ زادروز حکیم ابوالقاسم فردوسی، چشم به جهان گشود؛ همزمانیِ معناداری که مسیر زندگی علمی و فرهنگی او را با نام و اندیشهٔ بزرگترین حماسهسرای ایران پیوند زد.
او هماکنون استاد دانشگاه علامه طباطبایی است و دیرزمانیست به پژوهش درباره شاهنامه، ادبیات حماسی و تدریس متون کلاسیک فارسی مشغول بوده است. تاکنون دهها اثر از این شاهنامهپژوه در زمینهٔ شاهنامه و دیگر متون ادبی منتشر شده که از آن میان میتوان به مجموعهٔ دهجلدی «نامهٔ باستان»، «مازهای راز»، «تندبادی از کنج»، «رخسار صبح»، «سوزن عیسی»، «پرنیان پندار» و «وخشور ایران» اشاره کرد. همچنین ترجمههای ادبی او از ایلیاد و ادیسه، اثر جاودانهٔ هومر، جایگاهی ویژه در میان ترجمههای ادبی معاصر دارد.
عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی سالها در زمینهٔ ایرانشناسی و زبان پارسی در کشور اسپانیا تدریس کرده و افزون بر این دهها مقالهٔ پژوهشی و سخنرانی علمی از او در ایران و سراسر جهان ارائه شده است. در کنار فعالیتهای علمی، او مجموعهاشعاری چون «بر آستان آسمان»، «دمی با دم»، «چشم و چراغ و بهار» و «بیکرانِ سبز» را در کارنامهٔ خود دارد.
به بهانهٔ یکم بهمن؛ فرارسیدن زادروز حکیم توس؛ فردوسی بزرگ، با دکتر میرجلالالدین کزازی گفتوگویی کوتاه داشتهایم که در ادامه آن را میخوانید.

-در شخصیتهای مختلف شاهنامهٔ فردوسی، ویژگیهای خیرخواهانه، چون خردورزی، مصلحتاندیشی و نیکوکاری به چشم میخورد. این ویژگیها هم در بینش فردوسی و هم در منش پادشاهان و پهلوانان وجود دارد؛ بهعنوان مثال، هوشنگ به عدالتگستری و بخشش مشهور است و تهمورث به کوتاهکردن دست دیوان بهکمک وزیرش شیدسپ، چنانکه در دورهٔ او جهان از بدیها پاک میشود. با این مقدمه، به نظر شما بخشندگی و نیکوکاری بهعنوان یک فضیلت، در کدام داستانهای شاهنامه پررنگتر است؟
من نمیانگارم که بتوان یکی از چهرههای شاهنامه را برگزید که در یکی از این ویژگهایی که چیستی آدمی در گروِ آنهاست، نمونهٔ برجسته باشد، برای نمونه بگوییم که فلان پادشاه یا فلان پهلوان نماد مهربانی است؛ این است که چهرههای شاهنامه در بخش اسطورهای و رزمنامهای، چهرههای تاریخی نیستند که اگر روزگاری چهرهٔ تاریخی هم بودهاند، اندکاندک به چهرهای نمادین دگرگونی یافتهاند. بر پایهٔ آنچه گفته شد، ما همهٔ ویژگیهای پسندیده را در این چهرهها میتوانیم یافت، اما چون در بخش رزمنامهای ما با پهلوانان روبهرو هستیم، بهناچار ویژگی برجسته همان پهلوانی است.
در پهلوانی هم وارونهٔ آنچه شاید بسیار کسان میانگارند، تنها تَهمْتنی، نیروی بازو، توانایی در جنگیدن نیست که از کسی پهلوان میسازد. میتوانیم پهلوانی را از نگاهی فراخ به دو گونه یا در دو نمود بخش کنیم. یکی پهلوانی به تن است که در این گونه از پهلوانی، زور بازو، تهمتنی، جنگاوری ویژگیهای بنیادین است، اما گونهٔ دوم پهلوانی که در شاهنامه ارج و ارزی بیشتر دارد، آن گونهایست که آن را پهلوانی به جان میتوانیم نامید.
-ویژگی خردورزی در پهلوانان نیز از این دست است؟
آری. یکی از آنها خردورزی است؛ یعنی هرآنچه مردمی، آدمیت در گرو آن است، تنها خرد نیست؛ خرد ویژگی بنیادین است. آن ویژگی است که آدمی را از دیگر جانداران، از دیگر آفریدگان جدا میدارد، برمیکشد؛ مرزی است که او را از آنان جدا میدارد، زیرا که تنها آدمیست که میتواند برگزید. در پارهای از جانداران هم ما اندک این ویژگیها را میبینیم، اما آنچنان نیست که در آدمی به نمود میآید، به کار گرفته میشود.
اگر پهلوان، آزادمنش، مهربان، یاریگر، دیگرنواز نباشد؛ بههرپایه، تهمتن، نیرومند در نبرد، توانا، چیره باشد، او پهلوان نیست. پهلوانی بیشتر در گروِ آن گونهٔ دوم است. چون کسی میتواند زور بازو داشته باشد، اما از این زور در بدی، در تباهی، در آزار دیگران، در ربودن خواسته و دارایی آنان، در کشتنشان بهره ببرد.
-کمی دربارهٔ دادگری و نیکویی پادشاهان ایرانزمین در شاهنامه بفرمایید.
در فرمانروایان که پارهای از آنان _اگر نگوییم همه_ با پهلوانی و جنگاوری بیگانه نبودهاند، مانند کیخسرو که در ایران نماد پادشاهی آرمانی است، پادشاهی که از هرچه نشانی از نامردمی دارد، پاک و پیراسته است؛ از همین روی، زنده به مینو میرود، به جهان دیگر نمیمیرد؛ چون جاودانه است. نمیخواهم به این زمینه بپردازم، زیرا سخن به درازا میکشد.
کیخسرو حتی در شاهنامه با دشمنان پنجهدرپنجه میافکند، به نبرد میپردازد، بر آنان چیره میشود، اما ویژگی بنیادین، ویژگی برتر در پادشاهان، داد است. فرمانروا به ناچار از آن دید که فرمانرواست، میباید دادگر باشد، زیرا اگر به بیداد بگراید، حتی به بیداد بیندیشد، فرمانروایی از او خواهد گسست. آن فرّهٔ ایزدی که پایگاه فرمانرواییست، در اندیشهٔ ایرانی از او دور خواهد شد.
-در اینباره ممکن است مثالی بزنید؟
برای نمونه داستانی هست در بخش تاریخی شاهنامه در داستانهای بهرام گور. بهرام فرمانرواییست که ایرانیان او را بسیار گرامی میداشتهاند؛ زیرا در زمان او در آسایش و آرامش میزیستند. او بدان خوی گرفته بود که هر زمان به شکار میرفت، یا از کاخ بیرون میآمد، ناشناس به خانهٔ ایرانیان میرفت تا ببیند چگونه میزیاند؛ در چه هال و هنجاری هستند. این «هال»ی که من گفتم، با «ه» دو چشم است، نه «ح» جیمی؛ واژهٔ ایرانیست.
در یکی از این گشتگذارها هنگامی که (بهرام) از شکار بازمیگشت، سپاه را فرستاد که بازگردند. خود به خانهٔ زن و مردی روستایی رفت. داستان بلند است، نمیخواهم بدان بپردازم، اما نکتهٔ بنیادین داستان این است که در میان زن و شوهر بر سر پذیرایی از مهمان چندوچونی درمیگیرد. زن بانویی بوده است راد، مهماننواز. میخواسته است به بهترین شیوهای که میتواند پذیرای بهرام باشد؛ بیآنکه او را بشناسند، اما شوهر او تنگچشم بوده است و خشکدست. میگوید مکن؛ ما به آنچه تو برای پذیرایی از مهمان بهکار میبری نیاز داریم. زمستان سرما در راه است. هیمهها را، هیزمها را مسوز. هنگامیکه بهرام این چندوچون را میشنود، میاندیشد که من اینهمه تلاش کردهام که ایرانیان در آسایش باشند، اما میبینم که ناسپاساند. مهماننوازی یکی از ویژگیهای سرشتین و ساختاری در ایران است. ایرانی راستین؛ کسی که شایسته این نام نازشخیز است، بهناچار مهماننواز هم هست.
-بهرام به هنگام شنیدن این گفتوگو چه میکند؟
او میگوید که چرا باید بر سر پذیرایی از من که مهمانم، این زن و شوهر با هم در کشاکش باشند. من باید شیوهٔ کار خود را دگرگون کنم، کمی سخت بگیرم بر مردمان. هنگامی که آن بانو به نزد بهرام میآید تا خوانی برای او بگسترد، بهناگاه به او میگوید اندیشهٔ بیداد را از سر خود بیرون کن. بهرام هاژ و واژ (هاج و واج) میماند که این پیرزن چگونه به اندیشهٔ او که دمی در ذهن او برانگیخته شده است، پی برده است. به او میگوید تا نگویی داستان چیست، من بر خوان نمینشیم. پیرزن میگوید من دیدم جهانمان دگرگون شد، رفتم از گاومان شیر بدوشم؛ شیری که هر روز میدوشیدم، دیدم که شیر در پستان گاو خوشیده است (خشک شده است). رفتم خایهای (تخم مرغی) را که مرغ هر روز چند بار مینهد، بردارم، با آن خوراک بپزم. دیدم که مرغ تخمی ننهاده است. ویژگیهایی از این دست. گفت: بر پایهٔ این رخدادها دانستم که تو در اندیشهٔ ستم افتادهای. حتی اندیشیدن به بیداد فرمانروایی را از فرمانروا میگسلد.
-به بیانی انگار جهان را وارونه میکند، درست است؟
آفرین. آن فرّهٔ ایزدی هنگامی که از فرمانروا گسست، از ایران هم دور خواهد شد. یعنی دامنهٔ آن تنها در پادشاه و یا فرمانران یا هر که به هر روی، بر دیگران چیرگی دارد، نمیماند. به سراسر ایران زمین درمیگسترد. اینها را من نمونهوار به شما گفتم.
-نمونهٔ بسیار جالبی بود و نکتهٔ مهمی را برای مخاطبان ما دربر داشت.
آری. من اینها را نمونهوار به شما گفتم تا بر شما و خوانندگانتان روشن بدارم که ما در شاهنامه نمیتوانیم آن بخشبندی را بهکار بگیریم. بگوییم که فلان چهره نماد فلان خویوخیم نیکوست.
-اگر درست متوجه شده باشم، وجه خیرخواهی در شخصیتهای شاهنامه، خصوصاً پهلوانان _که اشاره کردید_ در دو بخش جسموجان به چشم میخورد.
اگر بخواهیم از این دید بنگریم، میتوانیم تنها بگوییم که برای فلان چهره یا فلان گروه از چهرههای شاهنامه این ویژگی نمود بیشتری دارد؛ نه اینکه آن ویژگیهای پسندیدهٔ دیگر در او نیست. داد برای فرمانروا، پهلوانی برای پهلوان. پهلوانی بهویژه آن کارکرد دیگرش، کارکرد درونیاش؛ یعنی خوی و خیم و منش پهلوانی _نه زور بازو_ نمود بیشتری دارد.
گفتوگو از نیلوفر بختیاری
ایشان ازشاهنامه به عنوان خردنامه یادمیکند...
حکیم فردوسی دراین بیت این چنین میفرمایند:
هرآنکس که شهنامه خوانی کند..اگرزن بُوَد پهلوانی کند