کتابخانهای جهانی در روستای رمین
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، عبدالحکیم بهار؛ نامزد دریافت جایزه معتبر بینالمللی آسترید لیندگرن، از چهرههای تأثیرگذار و خودجوش ترویج کتابخوانی در ایران به شمار میرود؛ مردی که اولین کتابخانهٔ روستای خود را در خانهاش بنا کرد. بهار، متولد ۱۳۵۲ و ساکن روستای رمین از توابع شهرستان چابهار است؛ روستایی که با پیگیریهای مداوم او، در مسیر ترویج کتابخوانی پیشگام بوده و نامش در میان کتابخوانترین روستاهای ایران میدرخشد.
عبدالحکیم بهار بیش از بیست سال از عمرش را صرف کار فرهنگی برای کودکان و نوجوانان مناطق کمبرخوردار کرده است. در مسیر فعالیت این مروج کتاب، خبری از حمایتهای رسمی و امکانات گسترده نیست. بلکه همهچیز از یک تجربه شخصی شروع شده است؛ از خانهای کوچک در روستایی دورافتاده که امروز صدایش فراتر از مرزها شنیده میشود.

اگر موافق باشید، از آغاز فعالیتتان شروع کنیم؛ از اولین کتابخانهای که به همت شما شکل گرفت. کمی از حالوهوای آن روزها بگویید و از انگیزهای که باعث شد این مسیر را آغاز کنید.
برای من، در همان روزهای آغازین، یک اتفاق خیلی مهم و بهنظرم بسیار خوب افتاد؛ اتفاقی که مسیر کتابخانه را عوض کرد. ما مجموعه کتابهایی را که در خانه داشتم، برده بودیم مدرسه تا آنجا کتابخانهای راه بیندازیم، اما آموزشوپرورش به ما اجازه نداد کتابخانه ایجاد کنیم. در آن روزها شاید این موضوع ناراحتکننده به نظر میآمد، اما از همینجا بود که در زندگیام فصلی تازه و زیبا آغاز شد. چون اگر آن روز اجازه داده بودند، احتمالاً کتابخانه کوچکی در مدرسه زیر نظر معلمان و عوامل آموزشوپرورش باقی میماند. تجربه هم نشان داده که بسیاری از فعالیتهای خودجوش، ابتدا با موجی پرشور شروع میشوند، اما خیلی زود از نفس میافتند. خوشبختانه این اتفاق برای ما نیفتاد.
ما مجوز نگرفتیم؛ دستِخالی و ناراحت از مدرسه برگشتیم خانه و گفتیم حالا چه کار کنیم؟ نه پولی داشتیم، زمینی بخریم و نه مکانی برای ساخت کتابخانه دراختیارمان بود. مجبور شدیم درِ خانهی خودمان را به روی بچهها باز کنیم. یک اتاق را خالی کردیم. فقط یک قفسه داشتیم؛ قفسهای که اصلاً مال روستای ما نبود. این قفسه متعلق به جهاد سازندگی بود و دستبهدست چرخیده بود؛ از چابهار رفته بود زرآباد، از زرآباد به دشتیاری، از دشتیاری به بریس و از بریس، بهصورت امانت، به دست ما رسیده بود. آن را در روستای رمین به امانت گذاشته بودند.
درحقیقت، آقایی به نام آقای درویشمنش؛ که قالیبافی و کارهای اینچنینی را با مردم پیش میبرد؛ با ما آشنا شده بود و این قفسه را پیش من به امانت گذاشت. من به او پیشنهاد دادم حالا که نیازی به آن ندارید، اجازه بدهید ما از کتابها استفاده کنیم. اینطور شد که همان یک قفسه را در خانه گذاشتیم. کتابهای خودم هم داخلش بود و عملاً کتابخانه ما فقط همین بود. سرنوشت آن قفسه اینطور رقم خورد که برای آخرین بار در روستای ما ماندگار شد؛ کتابها پیش ما ماندند و کتابخانه، هرچند کوچک، نفس کشیدن را آغاز کرد.

به نظر میرسد شما نیازی را در بچههای مدرسه حس کرده بودید؛ شاید مطالبهای وجود داشت یا شوقی برای آگاهی بیشتر. این گمان که بچهها به این کتابها نیاز دارند، از کجا آمد؟
من خودم وقتی نوجوان بودم، همیشه دنبال کتاب میگشتم. بنابراین خوب میدانستم دسترسی به منابع خواندنی چقدر سخت است. آن زمان، متأسفانه در منطقهٔ ما کتاب خیلی کم بود یا اصلاً نبود. یادم هست برای تهیهٔ کتاب، پول نقد را داخل پاکت نامه میگذاشتم، آدرس ناشرانی را که از طریق نشریات مختلف پیدا کرده بودم، مینوشتم و پول را پست میکردم. بعد از آنها میخواستم برایم کتاب را بفرستند. معمولاً کتابها با پست و به شکلی سخت و زمانبر به دستم میرسید. واقعاً شرایط مثل امروز نبود که دسترسی آسان باشد.
ایدهٔ کتابخانه از همینجا در ذهنم شکل گرفت، اما مطمئن نبودم. با خودم میگفتم شاید بچهها کتابها را بخوانند و کنار بیندازند، یا پاره کنند، یا از آن کاردستی بسازند. از طرف دیگر، این کتابها بخشی از خاطرات خود من بودند؛ کتابهایی که با زحمت زیاد پیدا کرده بودم. برایم حس نوستالژیک داشتند و همین وابستگی، تصمیمگیری را سختتر میکرد.
میخواستم کتابخانهای برای بچهها راه بیندازم؛ کتابخانهای که بماند. چون نیازی که خود من در نوجوانی داشتم، هنوز هم وجود داشت. من میدانستم نوجوانی که به کتاب دسترسی ندارد، چه رنجی میکشد. با خودم گفتم، حتی اگر این کتابخانه عمر طولانی نداشته باشد، اگر یکیدو سال یا حتی شش ماه هم دوام بیاورد، باز هم ارزشمند است.

-در روزهای نخست استقبال بچهها از کتابخانه چطور بود؟
آن زمان حدود ۴۰۰ کتاب کودک داشتیم که به نظر خودم تعداد زیادی بود. استقبال در روزهای اول خوب بود. بعد از شش ماه متوجه شدیم تقریباً همهٔ کتابها خوانده شدهاند و این برای ما خیلی جالب بود. مثلاً میدیدیم بعضی کتابها را یک عضو خاص برده، برگردانده و دوباره همان کتاب را گرفته است. به این طریق، متوجه میشدیم کودک با آن کتاب ارتباط زیادی برقرار کرده است.
کتاب نوجوان خیلی کم داشتیم. بررسی کردیم و فهمیدیم بعضی بچهها عطش شدیدی به خواندن دارند. مثلاً یکی از بچهها «قصههای مجید» هوشنگ مرادی کرمانی را خیلی دوست داشت. به او گفتم کتاب جدیدی از مرادی کرمانی آوردهام. این بچه که قالیباف بود، واقعاً با آن کتاب زندگی میکرد. در نهایت، آن کتاب را به خودش دادیم و برای کتابخانه جایگزین پیدا کردیم. بعدها همان بچه شد بهترین عضو کتابخانه.
یادم است یک دفتر آماده کردیم و برای هر عضو کتابخانه یک صفحه اختصاص دادیم. بالای صفحه نام عضو نوشته میشد و یک شماره عضویت به او تعلق میگرفت. دفتر صفحهبندی شده بود و هر بچه پرونده خودش را داشت. داخل هر صفحه، جدول سادهای کشیده بودیم؛ یک ردیف برای عنوان کتابهایی که بچهها به امانت میگرفتند، یک ستون برای تاریخ تحویل و یک ستون برای تاریخ بازگشت.
بعد از آن، برقراری کتابخانه در خانهٔ شما همچنان ادامه داشت؟
در شش ماه اول، واقعاً همهٔ کتابها خوانده شده بود. کتابخانه کمکم شلوغ شد و بچهها بیشتر رفتوآمد میکردند. بعضی از بچههایی که بزرگتر شده بودند، احساس معذب بودن داشتند و کمتر میآمدند. در نهایت، مغازهای را برای چند ماه اجاره کردیم. اجارهاش خیلی کم بود؛ شاید پنج یا ده هزار تومان. پولش را خود بچهها ذره ذره جمع کردند؛ از پنجاه تومان، صد تومان، دویست، سیصد تومان هر کسی هرچقدر میتوانست کمک میکرد، اما رفتوآمد به آنجا هم برای بچهها سخت بود و من نگران سلامتشان بودم. میترسیدم حادثهای پیش بیاید. دوباره به این نتیجه رسیدیم که آن فضا مناسب نیست.
در همین زمان، یک کانکس پیدا کردیم که خیلی دربوداغان بود. بعد از طوفان، ادارات مختلف بعضی سازهها را جمع کرده بودند تا حادثهای رخ ندهد. این کانکس را سر و سامان دادیم و در نهایت فضایی حدود ۳۰ تا ۳۵، به قدر یک اتاق کوچک، اما مستقل شد. در فرمانداری، کارشناس فرهنگیای بود که خودش بچهٔ روستای رمین بود و خیلی به ما کمک کرد. او گفت میتواند فضای یک پارک متروکه را تغییر کاربری بدهد. با کمک او، آن فضای متروکه را احیا کردیم؛ رنگ و آمادهاش کردیم و کتابخانه به آنجا منتقل شد. از آن به بعد، اتفاقهای خیلی زیبایی برایمان افتاد.

-چه شد که پای نویسندگان و فعالان حوزهی کودک و نوجوان به کتابخانهی رمین باز شد و این ارتباطها چگونه شکل گرفت؟
آن سالها، فعالیتهایمان را در یک وبلاگ منتشر میکردیم. آن زمان اینترنت به شکل امروز فراگیر نبود و وبلاگ ما تنهاراه ارتباطی با بیرون از روستا بود. اسم وبلاگ «بچههای دریایی» بود. سال ۱۳۸۴، همزمان با راهاندازی کتابخانه، خیلی زود با کمبود کتاب مواجه شدیم. بچهها همه کتابها را خوانده بودند و دست به دامن دوستان شده بودیم تا کتاب تهیه کنیم. خبر این فعالیتها را در وبلاگ مینوشتیم. آقای علی گلشن، نویسنده حوزهٔ کودک و آقای مسعود ناصری که متخصص حرفهای ادبیات کودک هستند، از طریق همین وبلاگ با ما آشنا شدند. بعد پیام دادند که دوست دارند در حوزهٔ کودک و نوجوان با ما ارتباط داشته باشند.
این دوستان فرمهایی طراحی کردند و برای من ایمیل کردند. در مکاتباتمان فعالیتهایی مثل قصهخوانی و بلندخوانی را پیشنهاد دادند تا کتابخانه فقط محل امانتدادن کتاب نباشد و به فضایی زنده و فرهنگی تبدیل شود. من از طریق اینترنت فایلهای آموزشیشان را دریافت میکردم و با بچهها مراحل کار را اجرا میکردیم. تا اینکه بالاخره خودشان به چابهار آمدند. روزهای خیلی جذابی بود؛ با هم زندگی میکردیم، غذا میپختیم، کنار هم مینشستیم و حرف میزدیم. آنها کمک کردند کتابها را فهرستنویسی کنیم، برچسب بزنیم و ردهبندی کتابخانه را یاد بگیریم. این اتفاقها مربوط به سال ۱۳۸۵ بود. در واقع، آنها اولین نویسندگان کودک بودند که مهمان کتابخانهٔ ما شدند. من از این دوستان خیلی آموختم و همین باعث شد چند قدم جلوتر بیفتم.
آن زمان، هیچکس تصور نمیکرد چنین کاری در یک روستا امکانپذیر باشد. واقعاً سخت بود، اما امروز در ۱۵ روستا کتابخانه داریم و حتی در چابهار و سیستان نمونههایی از طرح ما کپی و اجرا شده است. حالا میبینم رویای دیروزم امروز قابل لمس شده است.
مهمانهای دیگری هم داشتید؟
بعد از آن، سومین مهمان کتابخانه آقای افشین علا؛ شاعر شناختهشده کودک و نوجوان از شمال کشور بود که در تهران زندگی میکرد. فضای کتابخانهٔ ما برایش خیلی جالب بود و مطلبی دربارهٔ کتابخانه نوشت که در خبرگزاریها منتشر شد و بازتاب خوبی هم داشت. به من گفت این کار را ادامه بده؛ این مسیر رشد خواهد کرد. آن زمان کتابخانه هنوز در خانهٔ ما بود. آقای علا چند روزی در چابهار ماند، به کتابخانه آمد و با بچهها نشستوبرخاست داشت. بعدها که کتابخانه به کانکس منتقل شد، دوباره آمد و آن فضا را هم دید.
بعد از آقای علا، نویسندگان و شاعران زیادی ازجمله ستاره اسکندری، محمدرضا بایرامی، حدیث لزرغلامی، رضا امیرخانی، افسانه شعباننژاد و... به کتابخانه آمدند. بهمرور کتابخانهٔ رمین برای فعالان حوزهٔ کودک و نوجوان؛ چه در سطح سیستانوبلوچستان و چه در منطقهی بلوچنشین تبدیل به پاتوق اهالی فرهنگ شد.

قسمت دوم این گفتوگو بهزودی در خیر ایران منتشر میشود.