ارادههای ضدّ حریق: روایتی از آسیب تشکلها در آتشسوزی بازار جنت
ایستاده بودند جلوی آن مغازه کوچک و داشتند یکبار دیگر، برای آخرین بار مرور و تماشایش میکردند: اینجا جایِ اتو بود. اینجا رگالِ کتها. این قسمت هم کیسههای پارچهای بچهها را گذاشته بودیم. همه جزئیاتِ مغازه را بهخاطر داشتند. دقیق و بدون اشتباه. دو سال برای داشتنش دوندگی کرده بودند و حالا چیزی که جلویِ چشمانشان خودنمایی میکرد، سقفی افتاده، انبوهی خاکستر و پارچههای پودرشده بود. «بازار جنت»، یکی از بازارهای محلی تهران در جنب نیایشمال، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴ این چنین در آتش سوخت.
بسیاری از فروشندهها جزئیاتِ مغازهای که با شوقِ زیاد برای عید آمادهاش کرده بودند، هنوز در ذهنشان زنده بود؛ مغازهای که لباسها از کارگاه به رگالهایش رسیده و قرار بود در روزهای نزدیک به شب عید، سهمی از هزینههای زندگی را تأمین کند. زبانههای آتش هنوز به تصویر مغازه در ذهن آنها نرسیده بود و مغازه با همه آن محصولات که هر کدامشان نتیجه تلاشهای شبانهروزی زنان و نوجوانان بود، سرپا مانده و رونق داشت. در چنین اتفاقاتی، چیزی که میسوزد، فقط کالا نیست؛ بلکه یک نظمِ روزمره از کار، امید و برنامهریزی است که از بین میرود. برای بسیاری از گروههای کمبرخوردار، از دست دادن این نظم، گاهی از خودِ خسارت مالی سنگینتر است.
ضدحریق؛ چیزی که در کارگاه ساخته شده بود
فاطمه دانشمندی، مدیر تشکل مردمنهاد مهر راستین -موسسهای که خود را در حوزه کارآفرینی اجتماعی معرفی میکند- میگوید است اگرچه تمام محصولات که برایشان وقت و زحمت زیادی صرف شده بود، در آتش سوخت، اما مسیر طیشده برای توانمندسازی و شکلگیری اراده جمعی، چیزی نیست که به این سادگی خاموش شود؛ مسیری که به تعبیر او «ضد حریق» است: «در جواب همه محبتها و ابراز ناراحتیها فقط میتونستم بگم همهچیز سوخت ولی تنها چیزی که حالم رو خوب میکنه، فکر کردن به خانمها و نوجوونهایی هستش که توی مسیر دوخت لباسها، کار یاد گرفتن و قویتر شدن. تنها دلخوشیِ من توی این لحظهها فکر کردن به اینه که هنوز چیزهایی توی دنیا وجود داره که هیچچیزی نمیتونه اونها رو از بین ببره.»
وقتی خبر آتشسوزی بازار جنت را به او دادند، همراه با خانمهای خیاط در کارگاه بود؛ همانجایی که قرار بود با سرعت بیشتر، محصولات متنوعتری برای شبِ عید آماده کنند. بارها توی صحبتهایش به این اشاره میکند که در سالهای فعالیتِ مهر راستین تلاش کردهاند از نگاهِ خود آدمها به مسائلشان نگاه کنند؛ یعنی بهجای افزودن نیروی کار ارزان به چرخه تولید، مسیر «مولد شدن» و «تصمیمگیری» را تقویت کنند: «اضافه کردن کارگر به سیستم، کار راحتیه. ما قصد نداشتیم تن به کارِ راحت بدیم. با میخواستیم آدمها مولد باشن و تفکرِ کار برای دیگری رو از اونها بگیریم. درحالِ حاضر ۸ تا خانم داخل کارگاه خیاطی مشغول به فعالیتاند. ۱۰ تا خانم گروه تزئین لباس رو تشکیل میدن و حالا بیش از ۱۰۰ نفر وارد کارگاه شدند، آموزش دیدند و حالا مستقیم یا غیرمستقیم درآمد مستقل دارند و وارد چرخه کار رسمی شدند.»
در زبان جامعهشناختی، تشکلهایی از این جنس، فقط «خدمترسان» نیستند؛ آنها نوعی زیرساخت اجتماعی میسازند؛ شبکهای از اعتماد، مهارت و احساس توانستن. همین زیرساخت است که در بحرانها به تابآوری جمعی تبدیل میشود.
چای، جلسه، تصمیم: کارخانهی کوچکِ کنش جمعی
در هر بار سر زدن به کارگاه کوچکشان، برگزاری جلسه بیش از هر چیزی به چشم میآید. همگی چای ریختهاند، نشستهاند دورِ هم و دارند درباره هدف مشترکشان حرف میزند. در برگزاری همه این جلسات هماندیشی، دنبالِ گپوگفت صِرف و خستگی در کردن نیست. برای ساختِ فضایی برای تجربه جسارت و تصمیمگیری گروهی تلاش میکند. بهقول خودش، میخواهد فرآیندهای سیالِ قابل مشورت بسازد؛ چراکه به باور او سازوکارهای مشورتی، بزرگترین ویژگی و امتیاز مهرراستین بهعنوان یک موسسه کارآفرینی اجتماعی است.
در نگاه تحلیلی، چنین جلسههایی یک سازوکار تولید کنش جمعی است، زیرا در حکم جایی است که در آن، تجربههای پراکنده به تصمیم مشترک تبدیل میشود و افراد از نقش منفعلِ دریافتکننده فاصله میگیرند.
حالا بعد از آتشسوزی، از امیدهایی که به لبِ مرز رسیدهاند و اگر مسیر بازگشت به روال عادی طولانی شود، ممکن است فرسوده شوند: «با وجودِ همه سختیها، از رفتارهای پرتبعیض دستاندرکاران بازار گرفته تا همه سختگیری، باز هم مغازه برای من روزنه امید بود. جایی که نتیجه زحمتهای طولانیمدت خانمها عرضه میشد و همین به اونها انگیزه میداد. بعد از دو سال دوندگی، تازه مغازه رو گرفته بودیم. ۲.۵ ماه بود که مغازه راه افتاده بود. سر تا پا شوق بودیم، چون قصد داشتیم با قدمهای کوچیک، اما پیوسته، به خودکفایی کامل برسیم.»
قیچی در میانه مسیر؛ پیوستگی که ناگهان برید
پیوستگی و مداومت را «معجزه» میداند. راهی طولانی، اما با نتیجه قطعی؛ و حالا که مغازه و محصولاتش سوختهاند، انگار بخشی از این مسیر با قیچی از بقیه مسیر جدا شده است. برای همین، در تلاش است تا دیر نشده، بتواند امکانی برای عرضه محصولات مهر راستین و بقیه خانمهای سرپرست خانوار پیدا کند.
«داشتن مغازه برای عرضه محصول، برای ما که سه تا تشکل هستیم و برای ۳۶ خانم سرپرست خانواده، همراه با نوعی اعتبار بود. چون میدیدم در آخرین مرحله چرخه تولید، حالا محصولات ما به دستِ مصرفکننده میرسه. راستش، حالا بیش از اینکه دنبال جبران خسارتهای مهر راستین باشم، بیشتر دلنگران اون ۳۶ خانمی هستم که با تلاشِ زیاد محصولاتشون رو برای فروشِ شب عید آماده کردند.»
از گفتههای او میتوان فهمید که مغازه برای آنها معنایی فراتر از چهار دیواری دارد. مغازه، آخرین حلقه چرخه تولید برای زنان مهر راستین است که اگر قطع شود، نه فقط فروش، که انگیزه و هویت کاری افراد آسیب میبیند. برای زنان سرپرست خانوار، این حلقه گاهی حکم ستونِ استقلال اقتصادی را دارد.
بعد از رسانهای شدن خبرِ آتشسوزی، هر کدام از زنانِ مهر راستین که دستدوختهای آنها توی مغازه بود، با او تماس میگیرند. فاطمه دانشمندی بعد از سلام و احوالپرسی، به آنها میگوید که ضررشان را جبران میکند و اجازه نمیدهد حقی از آنها ضایع شود. بااینحال، تمام آنهایی که پشتِ خط بودهاند، بدون معطلی گفتهاند که اصلا چنین انتظاری ندارند و اتفاقاً آمادهاند که دوباره کار را شروع کنند. حالا هم تمام تلاشش این است که شرایط را طوری مدیریت کند که پایداری و مداومتی را که سالها برایش زحمت کشیدهاند، با یک آتشسوزی از دست ندهند.
از روزی که خبر آتشسوزی را به او دادند، هیچ فرصتی برای مطالبهگری و پیگیری حقوق مهر راستین و زنانِ دیگر را از دست نداده است. در تلاشهایش، به دنبالِ یک خیر جمعی برای همه افراد آسیبدیده و متضرر است. میگوید هر طور شده باید تلاش کرد تا مسیر تولید متوقف نشود. توقف تولید، تولدِ ناامیدی و بیانگیزگی است؛ و تنها چیزی که این روزها نباید به آن فرصت بروز و ظهور بدهیم، همین فرو رفتن در شکست، منفعل شدن و ناامیدی است. او توضیح میدهد که در کنار همدلیهای مردمی و پیامهای همدلانه، هنوز نیازهای فوری برای آغاز دوباره وجود دارد؛ از ابزارهای ساده تا مواد اولیه: «قصد داریم کمکم ابزار و سرمایه اولیه لازم برای شروع دوباره تولید را بخریم. کنار کلی لباس که تزئیناتشون کارِ دستِ زنان هنرمندِ ما بود، یکی از اتوهای ما هم در آتش سوخت. باید پارچه و برخی ابزارهای رو بخریم تا اجازه ندیم، چرخه تولید متوقف بشه. میخوایم فروش مجازی رو هم راه بندازیم. حتی فکر کردم با مغازهدارهای مختلف هم گفتوگو کنم تا ببینم آیا میپذیرند که بهعنوان مسئولیت اجتماعی، یک رگال از محصولات ما رو در مغازهشون عرضه کنند؟ از او طرف هم دنبالِ اینم تا بتونیم در نمایشگاههای شهری شرکت کنیم.»
در ادبیات جامعهشناختی توسعه، این نقطه دقیقاً محل تلاقی شبکههای مردمی و سازوکارهای رسمی است. شبکههای مردمی میتوانند بحران را قابل تحمل کنند، اما برای بازگشت پایدار به تولید، به تسهیلگری ساختاری نیاز است؛ از فضا و مجوز گرفته تا امکان فروش و دسترسی به سرمایه خرد.
بعد از رسانهای شدن خبرِ آتشسوزی، هر کدام از زنانِ مهر راستین که دستدوختهای آنها توی مغازه بود، با او تماس میگیرند. فاطمه دانشمندی بعد از سلام و احوالپرسی، به آنها میگوید که ضررشان را جبران میکند و اجازه نمیدهد حقی از آنها ضایع شود. بااینحال، تمام آنهایی که پشتِ خط بودهاند، بدون معطلی گفتهاند که اصلا چنین انتظاری ندارند و اتفاقاً آمادهاند که دوباره کار را شروع کنند. حالا هم تمام تلاشش این است که شرایط را طوری مدیریت کند که پایداری و مداومتی را که سالها برایش زحمت کشیدهاند، با یک آتشسوزی از دست ندهند.
در کارگاه و دفتر کوچکشان، جز خیاطی، کارهای ارزشمندِ دیگری هم رونق دارد. مثلا وقتهای زیادی جشن کتابخوانی برای کودک و نوجوان انجام میدهند. کلاسهای تقویت مهارت ریاضی و کتابخوانی دارند؛ و تا جایی که شرایط اجازه بدهد در تامین لوازم التحریر، بستههای ارزاق و کمکهای موردی هم آستین بالا میزنند. این پیوند کار و اجتماع، همان چیزی است که بسیاری از تشکلها را از یک کارگاه اقتصادی صرف جدا میکند؛ چون آمها شبکه مراقبت و تعلق میسازند.
با اینکه برخی مسئولان قبول ندارند که به ۳ تشکل و ۳۶ زن سرپرست خانوار خسارتی وارد شده است، فاطمه دانشمندی در تلاش است تا از مسیرهای مطالبه اجتماعی، درباره آسیبِ معنوی و امکان ایجاد ناامیدی زنان حرف بزند و مسیری را طی کند تا صداهای حاشیه که به آنها توجهی نشده است، این بار شنیده شود. به قولِ خودش، حالا فقط برای مهرِ راستین تلاش نمیکند؛ هدفش تلاش برای بهبود وضعیت همه افرادی است که بهخاطر آتشسوزی متضرر شدهاند. جز فاطمه دانشمندی، فرد دیگری هم آستین بالا زده تا برای «همه» کاری کند.
یک بار رنج اسید را تحمل کردند و این بار رنج آتش را
در کنار مهر راستین، محسن مرتضوی، مدیر انجمن قربانیان اسیدپاشی هم از همان روزهای نخست برای پیگیری و فراهم شدن امکان بازگشت به کار تلاش کرده است. توی راه بازارچه بوده که با او تماس میگیرند و خبر میدهند. خبر آتشسوزی او را میبَرَد به آن روز و لحظه سوختن. وقتی که نابهکارِی فردی، چند لیتر اسید شد و صورتش را نشانه گرفت. همینطور که بیشتر پدال گاز را فشار میدهد، لحظههای آن روز را بهخاطر میآورد؛ اما با یک تفاوت اساسی. حالا دیگر از یادآوری آن روز، غمی روی دلش نمینشیند و خاطرش مکدر نمیشود. از خاکستر آن روز، ققنوسوار بیرون آمد و حالا تمام زندگیاش وقف توانافزایی افرادی شده است که مثل او، یک روزی، بهخاطر نابهکاری فردی، قربانی اسیدپاشی شدهاند.
محسن مرتضوی، مدیر انجمن قربانیان اسیدپاشی، وقتی خبرِ را میشنود، بیش از اینکه به «سوختن» فکر کند، به اینکه چطور دوباره «سرپا» شوند، فکر میکند. او میگوید مغازهای که تحویل گرفته بودند، قرار نبود یک مغازه معمولی باشد: «ما تازه مغازه رو تحویل گرفته بودیم و داشتیم تجهیز میکردیم. خودِ مغازه شده بود یک اثر هنری. خودمون دیوارها رو رنگ کردیم. بعد هم بچهها روی دیوار نقاشی کشیدند تا فقط یک دیوار ساده نباشه. خودم بهترین آثار هنری هنرمندان دارای معلولیت و قربانیان اسیدپاشی رو دستچین کردم. جز کارهای هنری خودم، همسرم و دخترم، آثار ۲۰ هنرمند دیگه توی مغازه بود.»
سوختنِ هنر؛ خسارتی که فقط عدد نمیشود
مرتضوی، بیش از اینکه غصه خسارت مالی را داشته باشد، غمِ ازدستدادنِ تجربه و هنری را دارد که با دستهایِ پرشوق و ذهن خلاق هنرمندان به نتیجه رسیده بود. او تأکید میکند آنچه رخ داده، علاوهبر خسارت مادی، لایهای از خسارت معنوی هم دارد. برای همین هم نگاهها تقلیلگرایانه مسئولان زیرربط، بیش از هر چیزی، رنجِ و غمِ بیشتری برایش دارد؛ چراکه انگار آنها نگاه دقیق و درستی به خسارت ندارد.
«توی اون آتیشسوزی، فقط پارچه و چوب و نقره نسوخت. هنرِ ایران بود که سوخت. زحمتِ چندماهه افرادی که بیشتر از افرادی عادی باید وقت صرف کنند تا یه اثر هنری با اون کیفیت مطلوب خلق بشه. اون آتشسوزی جدا از همه ضررهای مادی که داشت، پر از ضرر معنوی بود. بهخاطر سهلانگاری و رعایت نکردن بدیهیترین نکات ایمنی، هنر و تلاش و امیدهایی که تازه جوونه زده بودن، خاکستر شد.»
با اینکه بسیاری از لوازم شخصی و آثار هنری خانوادگی آنها در مغازه بود، اما دلش غصهدار همه آن آثار هنری بود که بهشکل امانی به مغازه آورده بودند تا صاحبانشان را در آغاز سالِ نو به درآمد برسانند. به گفته خودش، مغازه را که تحویل گرفتند، بچهها طورِ خاصی پرانگیزه و امیدوار شدند. مغازه، یک لحظه از حضور بچههای احقا (انجمن قربانیان اسیدپاشی) و انجمن تاپ (توانافزایی بدون مرز) خالی نمیشد. مغازه برای اعضای دو انجمن، فضای حضور هم بود؛ جایی که امید و انگیزه در آن رفتوآمد داشت: «هیچکس نمیدونه چه هنرهایی توی اون مغازه بود. مثلا یک کیف چرم مرغوب که سازنده، یکی دو ماه براش وقت صرف کرده. یا یه تابلوی نقاشی که ثمره ۶ ماه شبنخوابیهای یه دختر جوونِ پرانگیزهست. جدا از پیگیریهایی که میکنم تا به نتیجه برسیم، یه کمپین هم در صفحه اینستاگرام شخصی خودم راه انداختم. راستش دارم تلاش میکنم تا بتونم هم پول مواد اولیه رو جور کنم تا مجدد به تولید برگردیم؛ هم اینکه بتونم ضرر و زیان حداقلی صاحبان آثار رو پرداخت کنم.»
آخر قصه، نقطه نمیگذارند
بارها به گذشتهاش گریز میزند و با لبخندی میگوید «ما که یک بار سوختیم، ولی زندگی نسوخت». بیش از هر چیزی دغدغهاش برگشت به روالِ گذشته و عرضه محصولات هنری افرادی است که با شوقِ زیادی هر محصول را تولید کردهاند. خودش میگوید مغازه ما یک مغازه معمولی نبود. شبیه یک گالری بود با وجود بهترین فیروزه کوهی، بهترین میناکاری، بهترین کارهای چرم و....
«خودِ آتشسوزی بهاندازه کافی غمانگیزه، اما تبعاتِ بعدِ این آتشسوزی غمانگیزتره. افراد روی درآمد این محصولات، اون هم نزدیک به شبِ عید، حساب باز کرده بودند. حالا باید منتظر چکهای برگشتی، موعد اجارهخونه، تأمیننشدن هزینه دانشگاه و مدرسه خیلی از بچهها بود».
اگر جبران و بازگشت به فروش تا پیش از شب عید جدی گرفته نشود، آتشسوزی بازارچه جنت فقط یک حادثه نخواهد بود؛ نقطه شروعِ یک زنجیرۀ فرسایش معیشت و خاموشی امید برای صدها خانه و خانواده خواهد شد. در این شرایط، از خیریهها و خیرین و فعالان اجتماعی انتظار میرود برای کمک به تشکلهای آسیبدیده در این حادثه پیشقدم شوند.
پس از اتفاق، انگار حادثه شکلِ زنجیره پیدا میکند: از ویترین به خانه، از کالا به معیشت، از سوختن محصول به تعلیق برنامههای زندگی؛ و درست در همین نقطه است که مسئله زنان سرپرست خانوار پررنگتر میشود؛ کسانی که کوچکترین وقفه در درآمدشان، فشارِ بزرگتری روی شانههایشان احساس میکنند. اگرچه آتشسوزی در ظاهر تمام شده و دودی از بازارچه دیده نمیشود، اما بسیاری از افراد درگیر، هنوز در مرحله بازگشت هستند؛ بازگشت به فروش، بازگشت به تولید و بازگشت به ریتمی که امید را زنده نگه میدارد. محسن مرتضوی میگوید در کنار همدلیهای مردمی، هر اقدامی که عرضه و فروش را سریعتر هموار کند -از فراهم شدن فضای موقت گرفته تا حمایتهای تسهیلگرانه- میتواند تعیینکننده باشد. چون در چنین تجربههایی، خطر اصلی همیشه «سوختن مغازه» نیست؛ گاهی خطر در طولانی شدن فاصله تا دوباره است.
او همچنین از مرامِ جمعی همه بچهها و اعضای انجمن یاد میکند که بدون ذرهای احساس خُسران، به او گفتهاند که هیچچیز آنها را از صرافت «دوباره ساختن» نمیاندازد. حالا که او و همه بچهها در سلامتاند، هیچ غصهای وجود ندارد. میسازند و میسازند و میسازند و اجازه نمیدهند تا آتش، آخرِ این قصه، نقطه بگذارد.
اگر جبران و بازگشت به فروش تا پیش از شب عید جدی گرفته نشود، آتشسوزی بازارچه جنت فقط یک حادثه نخواهد بود؛ نقطه شروعِ یک زنجیرۀ فرسایش معیشت و خاموشی امید برای صدها خانه و خانواده خواهد شد. در این شرایط، از خیریهها و خیرین و فعالان اجتماعی انتظار میرود برای کمک به تشکلهای آسیبدیده در این حادثه پیشقدم شوند.
گزارش از فاطمه بهروزفخر