کد خبر:۴۶۶۸
قسمت دوم گفت‌وگو با عبدالحکیم بهار؛ مروج کتاب‌خوانی در چابهار

با یک کتاب هم بهار می‌شود

عبدالحکیم بهار؛ مروج کتاب‌خوانی گفت: زنی که در کودکی اجازه نداشت از کتابخانه روستای رمین (بهار) استفاده کند، دخترش را به کتابخانه آورد؛ این یعنی تغییر اتفاق افتاده و همان اثر عمیق و بین‌نسلی کتابخانه است.
با یک کتاب هم بهار می‌شود

 به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، عبدالحکیم بهار از چهره‌های اثرگذار ترویج کتاب‌خوانی در ایران است. او در روستای رمین از توابع شهرستان چابهار زندگی می‌کند و بیش از دو دهه از عمر خود را صرف گسترش و تجهیز کتابخانه‌های مناطق کم‌برخوردار کرده است. تجربه‌ٔ بهار از کتابخانه‌ای خانگی آغاز شد و امروز به الگویی الهام‌بخش؛ به ویژه در حوزهٔ کودک و نوجوان تبدیل شده است. در این مجال، بخش دوم گفت‌وگوی خیر ایران با عبدالحکیم بهار را می‌خوانید. بخش نخست این گفت‌وگو پیش‌تر اینجا منتشر شده و اکنون ادامهٔ روایت او پیش روی شماست.

-از خاطرات حضور نویسندگان کودک در روستای رمین برایمان بگویید.  

 یکی از خاطرات خاص آن روزها در ایام نوروز بود. نزدیک عید بود که علی‌اصغر سیدآبادی؛ نویسنده‌ای که نامزد جایزه‌ جهانی شده بود؛ به همراه همسرش که روزنامه‌نگار حرفه‌ای هستند، گفتند قصد دارند به چابهار بیایند و اگر فرصت شد، به کتابخانه هم سر بزنند. برنامه‌شان این بود که سال تحویل آنجا باشند.

 در بلوچستان، مراسم نوروز و یلدا چندان پررنگ نیست و سنت سال تحویل هم به شکل رسمی وجود ندارد. بنابراین، با دوستانم مشورت کردم و برای اولین بار در کتابخانه‌ رمین سفره‌ٔ هفت‌سین انداختیم. برای بچه‌ها خیلی عجیب بود. مدام می‌پرسیدند این سیب‌ها چیست؟ سماق چیست؟ چرا سفره چیده‌اید؟ حتی بعضی‌ها فکر می‌کردند شبیه ماه رمضان است! چون در خاطره‌ٔ جمعی منطقه چنین آیینی وجود نداشت.

 به بچه‌ها گفتم این اولین‌بار است که این جشن را می‌گیریم و می‌خواهیم در کتابخانه آن را لمس کنیم و می‌توانیم از این طریق با آیین‌های ایران آشنا شویم. بعد خبر دادم که یک نویسنده نیز مهمان ماست که کتاب‌هایش را پیش‌تر خوانده‌اید، اما نگفتم چه کسی قرار است بیاید. بچه‌ها را فرستادم فرودگاه تا آقای سیدآبادی را بیاورند. او مستقیم به کتابخانه آمد. نشستیم، ناهار خوردیم و وقتی سفره را دید، گفت خیلی هم کامل است و حتی بعضی «سین»ها اضافه است! سال تحویل را همان‌جا با هم بودیم.

 بعدها نویسندگان دیگری هم آمدند؛ جواد محقق، رضا امیرخانی، مهدی غزالی، افسانه شعبان‌نژاد و بسیاری از فعالان ترویج کتاب. به این‌ترتیب، کتابخانه‌ رمین کم‌کم به فضایی تبدیل شد که نویسندگان و فعالان فرهنگی دوست داشتند به آن سر بزنند و با بچه‌ها ارتباط بگیرند.

-از افتخارات روستای رمین در رویدادهای کتاب‌خوانی و قصه‌گویی برایمان بگویید. 

 ما در جایزه‌ٔ «کتاب مهر» حضور داشتیم. از دوره‌ٔ یازدهم، یعنی حدود دو سال پیش، در این رویداد شرکت کردیم و بچه‌های نوجوان ما جزو برگزیدگان شدند. روند جشنواره به این شکل بود که تعداد زیادی نوجوان، به‌ویژه دختران، داوری کتاب‌ها را برعهده داشتند. حدود ۴۰ کتاب منتشرشده‌ٔ سال قبل در اختیار بچه‌ها قرار می‌گرفت. آن‌ها کتاب‌ها را می‌خواندند، درباره‌شان گفت‌وگو می‌کردند، آثار را سبک‌سنگین می‌کردند و به‌عنوان داور امتیاز می‌دادند. این رویداد با عنوان «جشنواره‌ٔ کتاب مهر» در استان‌های مختلف برگزار می‌شد و گروه‌هایی نیز در خراسان، بوشهر و استان‌های دیگر فعال بودند.

-کمی هم درباره‌ «خانه‌ی بهار» بگویید. این خانه فعالیتش از چه زمانی شروع شد و ارتباطش با کتابخانه چگونه شکل گرفت؟ 

 خانه‌ٔ بهار تقریباً سه سال است که به‌عنوان بخشی از مجموعه‌ٔ کتابخانه‌ٔ ما فعالیت می‌کند. داستان شکل‌گیری آن از دل همین کتابخانه آغاز شد. ما بچه‌ها را می‌شناختیم، با روحیه و نیازهایشان آشنا بودیم؛ بنابراین، به‌دنبال فضایی می‌گشتیم که حال‌وهوای شاد و بانشاطی داشته باشد. اسمش را گذاشتیم «خانه‌ی بهار»؛ هم به‌خاطر حال‌وهوای بهاری‌اش، هم چون بچه‌ها واقعاً گل‌های این بهار هستند. البته نام خانوادگی من هم بی‌ارتباط با این انتخاب نبود.

-فعالیت‌های خانهٔ بهار چه تفاوتی با کتابخانهٔ روستا دارد؟ 

 بچه‌ها برای درس‌خواندن و مطالعه به کتابخانه می‌آیند و وقت آزادشان را همان‌جا می‌گذرانند. کتاب می‌خوانند، تحلیل می‌کنند و گفت‌وگو دارند. کتابخانه‌ ما حالا سه بخش دارد. ساختمانی که جدیداً ساخته شده، کاملاً مردمی است و با مشارکت خود مردم، جوانان و دوستان شکل گرفته. قفسه‌ها، تجهیزات و فضای کتابخانه هم با کمک جمعی فراهم شده است.

 این سه بخش شامل بخش کودک و نوجوان، بخش بزرگسال و بخش تخصصی ادبیات کودک و نوجوان است. در بخش نشریات، مجلات منتشرشده از دهه‌های مختلف را نگه داشته‌ایم تا بچه‌ها ببینند مسیر رسانه و فرهنگ از کجا به کجا رسیده و بدانند پیش از وجود اینترنت و تلفن همراه، ارتباطات چگونه بوده و با روش مکاتبات قدیمی آشنا می‌شوند.

بخش پژوهشی هم داریم که شامل حوزه‌هایی مثل تاریخ، جغرافیا، ادبیات، متون کهن، روان‌شناسی، سلامت، علوم اجتماعی، داستان، اطلاعات عمومی و سرگرمی است. معمولاً بچه‌ها بیشتر از بخش سرگرمی استفاده می‌کنند و دانشجویان علاقه‌مند به ادبیات از بخش پژوهشی بهره می‌برند.

 برای نوجوان‌ها، بخش سرگرمی نیز فعال است؛ شعر داریم، قصه داریم، بازی داریم و کاردستی‌سازی. بچه‌ها نقاشی می‌کنند، تولید محتوا انجام می‌دهند و صنایع دستی می‌سازند. از آن‌جا که منطقه‌ٔ ما گردشگری است، مسافران به کتابخانه سر می‌زنند و کارهای دستی بچه‌ها را می‌خرند. بچه‌ها با پولش دوباره کتاب و تجهیزات برای کتابخانه تهیه می‌کنند. این چرخه‌ کوچکِ کارآفرینی فرهنگی، واقعاً اتفاق مهمی است. 

از کتابخوانی در کنار دریا تا پاقدم نویسندگان مشهور در کنار دریا در روستای رمین

-کتابخانه امروز چه تأثیری بر زندگی بچه‌ها و محیط پیرامون داشته است؟

 کتابخانه عملاً به محل گردهمایی‌های درسی بچه‌ها تبدیل شده است. اگر به ۱۵ سال پیش برگردیم، دخترهایی که آن زمان سوم راهنمایی یا اول دبیرستان بودند، امروز بسیاری‌شان تحصیل‌کرده‌اند. آن زمان تأکید ما بر این بود که درس خواندن دختران باید ادامه پیدا کند. امروز می‌بینیم نزدیک به ۲۰ تا ۲۵ دختر در رشته‌های مختلف دانشگاهی تحصیل کرده‌اند یا در حال تحصیل‌اند. بسیاری از آن‌ها بعدها برگشتند و در فعالیت‌های فرهنگی روستا مشارکت کردند یا در جاهای دیگر به‌عنوان تسهیل‌گر کتاب فعالیت دارند. این‌که از یک نقطه‌ٔ چنین مسیری شکل بگیرد، برای من اتفاق بزرگی است.

 از دیگر تغییرات مهمی که در روستا احساس کردم، تغییر رابطه‌ٔ بچه‌ها با محیط زیست بود. ما کتاب‌خوانی را به فضای باز و کنار دریا می‌بردیم. بلندبلند قصه می‌خواندیم و به بچه‌ها می‌گفتیم: «علاوه بر این‌که شما قصه می‌شنوید، دریا هم قصه‌ شما را می‌شنود. این دریا دوست شماست.» بعد از پایان برنامه، بچه‌ها خودشان ساحل را تمیز می‌کردند، زباله جمع می‌کردند و اجازه نمی‌دادند محیط آلوده بماند.

برای روز جهانی خاک هم برنامه داشتیم. بچه‌ها کنار دریا با خاک عروسک می‌ساختند، خاک را نرم می‌کردند، گل درست می‌کردند و عروسک‌های باران‌خواهی می‌ساختند. این برنامه‌ها به آن‌ها یاد داد که زیست‌بوم‌شان بخشی از هویت‌شان است.

-این کلاس‌ها منجر به آفرینش ادبی کودکان و نوجوانان هم شد؟ 

 بله. نوشتن هم به بخش مهمی از فعالیت بچه‌ها تبدیل شد. شعر و داستان می‌نوشتند، آثارشان را برای نشریات می‌فرستادیم و بعضی از آن‌ها منتشر می‌شد. خود بچه‌ها هم یک نشریه‌ در قالب گاه‌نامه تولید می‌کنند که اخبار و فعالیت‌های خانه‌ بهار را پوشش می‌دهد. به‌علاوه نسبت به مناسبت‌های فرهنگی هم حساس شدند؛ مثلاً تولد هوشنگ مرادی کرمانی، فرهاد حسن‌زاده و مناسبت‌های دیگر. خودشان پیگیری می‌کردند، پیشنهاد می‌دادند و برنامه می‌نوشتند.

-در این سال‌ها خاطره‌ای هست که همیشه در ذهنتان مرور شود و بخواهید برایمان بازگو کنید؟ 

اگر بخواهم از یک لحظه‌ ماندگار یا خاطره‌ ویژه بگویم، واقعاً انتخاب سخت است. همهٔ خاطرات کتابخانه برای من شیرین‌اند؛ از کتاب‌خوانی بچه‌ها، تا فعالیت‌هایشان و مسیرهایی که طی کرده‌اند. همه‌ی این‌ها برایم خاطره است. اما اگر بخواهم کلی‌تر بگویم، احساس می‌کنم تعداد خیلی زیادی بچه دارم؛ بچه‌هایی که حالا در شهرها و روستاهای مختلف ایران زندگی می‌کنند، در کتابخانه‌های مختلف فعالیت دارند و من عملاً مربی‌شان هستم. این ارتباط گسترده با بچه‌ها در نقاط مختلف ایران، یکی از زیباترین اتفاقات زندگی من است و واقعاً فکر می‌کنم هیچ‌چیز جایگزین این حس نمی‌شود.

-شنیده‌ایم در شهرهای دیگر هم فعالیت ترویج کتاب داشته‌اید، درست است؟ 

 بله. در این سال‌ها، فعالیت‌های ما فقط محدود به چابهار یا سیستان‌وبلوچستان نمانده. ما حتی در روستاهای دور هم کتابخانه داریم. یادم هست سفری به خراسان داشتیم و می‌خواستیم به سمت شمال برویم. گفتم در یک منطقه‌ روستایی، باشگاه کتابی هست که در ایران نمونه ندارد. بچه‌ها گفتند مسیرش دور است، اما رفتیم. تعدادی از بچه‌های کتابخانه‌ٔ خودمان هم همراهمان بودند و این پیوندها ادامه‌دار شد.

راز موفقیت شما و دیده‌شدن کتابخانه‌های روستایی در سطح جهان چه بود؟ 

 درواقع روستای رمین با تلاش خود بچه‌ها دیده شد. ما سال‌های ۱۳۹۳ و ۱۳۹۴ موفق شدیم نشان استمرار را برای کتابخانه‌ٔ رمین بگیریم. سال ۹۶، نزدیک به ۸۰ باشگاه کتاب‌خوانی پانزده‌نفره ثبت شد که اتفاق بزرگی بود. از میان باشگاه‌های سراسر کشور، یکی از باشگاه‌های برگزیده رمین شد. بچه‌ها به تهران رفتند، رئیس‌جمهور را دیدند و این تجربه برایشان خیلی شیرین بود.

 در ادامه، به‌واسطه‌ٔ فعالیت‌های مستمر در ترویج کتاب‌خوانی، دوستان انجمن نویسندگان کودک و نوجوان لطف کردند و شرایطی فراهم شد که من دو بار برای جایزه‌ بین‌المللی «الما» نامزد شوم.

 یک‌بار خبرنگاری از من پرسید اگر این جایزه را بگیرید چه حسی دارید؟ گفتم من جایزه‌ام را همان سال ۱۳۸۵ گرفتم؛ همان وقتی که توانستم این همه بچه را دور هم جمع کنم. آن لحظه برای من بهترین جایزه بود. جوایز مادی شاید مهم باشند، اما عمق لذتی که در کار با بچه‌هاست، واقعاً جایگزین ندارد. 

از کتابخوانی در کنار دریا تا پاقدم نویسندگان مشهور در کنار دریا در روستای رمین

 در پایان گفت‌وگو، نکته‌ای هست که دوست داشتید بگویید؟

 یادم است حدود بیست سال پیش، دختری نوجوان در مدرسه بود؛ خانواده‌ای بسیار سخت‌گیر داشت که اجازه نمی‌دادند به کتابخانه بیاید. دختر بسیار مستعد و کتاب‌خوان بود. بچه‌ها برایش کتاب می‌بردند، او می‌خواند و از طریق دوستانش کتاب‌ها را برمی‌گرداند.

 بعدها، برخلاف تلاش‌هایی که شد، مجبور به ازدواج زودهنگام شد. سال‌ها گذشت. حالا او مادری است با دختری شش‌هفت‌ساله. چند ماه پیش با دخترش به کتابخانه آمد. نشستیم و صحبت کردیم. رو به دخترش گفت: «یکی از آرزوهای من این بود که در این کتابخانه آزادانه راه بروم، کتاب بخوانم و بچرخم، اما نگذاشتند. من این شرایط را برای تو فراهم کرده‌ام. تو باید اینجا بیایی و کتاب بخوانی.» آن لحظه واقعاً بغض کردم. حس عجیبی بود. با خودم گفتم شاید این زن در کودکی نتوانست از کتابخانه استفاده کند، اما همین که این حس را به نسل بعد منتقل کرده، یعنی تغییر اتفاق افتاده است. این دقیقاً همان اثر عمیق و بین‌نسلی کتابخانه است.

-ممنون از کلام دلنشین‌تان و وقتی که در اختیار ما قرار دادید.

 من هم از شما ممنونم برای این گفت‌وگو. اگر این حرف‌ها تلنگری باشد برای شروع یک کار کوچک در جایی دیگر، برای من بزرگ‌ترین دستاورد است.

 


ارسال دیدگاه
captcha