کد خبر:۵۴۸۴
به بهانهٔ روز روانشناس؛

روان‌شناس؛ همسفر انسان رنج‌دیده

«علی‌اکبر زین‌العابدین»؛ روان‌شناس ضمن ارائهٔ راهکار‌هایی ادیبانه، علمی و روان‌شناسانه برای زیست تاب‌آورانه در روزگار دشوار گفت: فلسفهٔ کار داوطلبانه همدلی با دیگران است تا درد خود را تسکین دهیم، وقت جنگ که انگیزه برای کار اجتماعی داوطلبانه پایین می‌آید، این فلسفه را به خود یادآوری کنیم و به‌قدر توان خود بکوشیم.
روان‌شناس؛ همسفر انسان رنج‌دیده

 نهم اردیبهشت در تقویم ملی روز روان‌شناس است، روان‌شناسان در روزهای جنگ و پساجنگ با عمیق‌ترین نگرانی‌ها، اضطراب‌ها و ترس‌های مراجعان مواجه شده‌اند. این در حالی است که در بحران‌های گسترده، روان‌شناسان همچون مراجعان درگیر احساساتی مشابه‌اند. به بهانهٔ روز روان‌شناس و روان‌شناسی در جنگ، دربارهٔ درمانگری و درد و تاب‌آوری در روزگار دشوار با علی‌اکبر زین‌العابدین؛ روان‌شناس، معلم، نویسنده و کنش‌گر فرهنگی گفت‌وگو کرده‌ایم. او مروج خوانایی بنیان‌گذار گروه سنجاق‌قفلی است.

 بخش اول گفت‌وگوی خیر ایران با این روان‌شناس را در نوشتار پیش‌ِرو می‌خوانید.

 -شاید اسفند و فروردین پرکاری داشته‌اید، به‌عنوان روان‌شناس در این شرایط دشوار چه کردید؟

 شاید باید پاسخ این پرسش را به دو بخش تقسیم کنم؛ بخشی که آدم کاری برای خودش انجام می‌دهد و بخشی که برای دیگری کاری می‌کند؛ درنهایت بخش دوم همان بخش اول است؛ هرچه برای دیگران انجام می‌دهیم، برای خودمان است.

 مسأله‌ای که برخی درمانگران و مشاوران _به‌ویژه در ماه اول دفاع_ با آن مواجه شده‌اند، این بود که خودشان مثل مراجعه‌کنندگان به ترس و اضطراب شدید دچار شده بودند، پرسش اول این است که آیا چنین روان‌شناسانی صلاحیت دارد که به شخص ترسیده، سوگوار، مضطرب و شوکه‌شده در جنگ رسیدگی کنند؟

 علی‌القاعده آن‌ها در بحران جمعی و ملی نباید وارد کار درمانگری شوند، در هر دورهٔ دیگر وقتی درمانگر در وضعیت روانی آماده‌ و مسلطی به‌سرنمی‌برد، شخص مناسبی برای این کار نیست. گاهی درمانگران به تعارض دچار می‌شوند یا ممکن است شرم کنند و اعلام نکنند آماده این کار نیستند، بهتر است با احساسات خود صداقت داشته باشند و این، خود نوعی گشودگی به تجربیات است، تجربیاتی که زندگی ما، هر لحظه آن را رقم می‌زند، البته ممکن است در مواقع به‌خصوصی لازم نباشد این را برای مراجع شرح دهند، اما علی‌الاصول همین است.

 گروهی برخط که در اوایل جنگ به عضویتش درآمدم، نزدیک به ۱۰۰۰ نفر از میان درمانگران استاد و دانشجو از شهرهای مختلف ایران عضو داشت. خیلی از استان‌ها از دور شاهد جنگ بودند، اما بعضی از استان‌ها چهرهٔ جنگ را از نزدیک دیدند، روانشناسان از هم می‌پرسیدند صدای چه شنیدید؟ از کجا آمد؟ کجا را زدند؟

 یکی از آقایان روان‌شناس خیلی راحت می‌نوشت: «من خیلی می‌ترسم.»، «من دست‌وپام شل شده.» «صدا داره می‌آد.»، «وای من خیلی ترسیدم.» «من حالم اصلاً خوش نیست.» این‌ها را در جملاتی بریده‌بریده و پیوسته در لحظه می‌گفت و خیلی از شب‌ها آن را تکرار می‌کرد.

 برایش نوشتم که چقدر خوب است، هر بار این‌قدر راحت ترس‌هایت را می‌گویی. او پاسخ داد: این حداقلی‌ترین چیزی است که باید از روان‌شناسی یاد می‌گرفتم. در روزهای اول به تروما دچار شدم. یکی از دوستانم پیام داده بود، خیلی می‌ترسد و انفجار در نزدیکی خانه‌اش زیاد است، تا به او رسیدم در همان لحظهٔ ورود، بخشی از شیشه‌های خانه شکست.

 می‌گویند جنگ، شر مطلق و شر بزرگی است؛ به همین دلیل می‌تواند درمانگر را فلج روحی کند، درمانگر نمی‌تواند مراجع را نجات دهد، انگار که معلم و استاد برای دانش‌آموز و دانشجو مفید نباشند، از دریچه چشم خودم تفسیر می‌کنم؛ جنگ می‌تواند سرایت و گستردگی‌اش را آنقدر وسیع کند که آدم‌های بسیار زیادی را درگیر کند. دور از جان امدادگران _که در دورهٔ  جنگ بسیار شاهد تلاش‌هایشان بوده‌ام_ مثل این می‌ماند که موقع کمک‌رسانی بر سر راهشان اتفاقی رخ دهد و نتوانند اقدام کنند.

 پس یکی از کارهای مهم که برای خودم در روزهای اول انجام می‌دادم این بود _که چون در اطراف خانه، محل کارم، منزل والدین و خیلی از نزدیکان من انفجار رخ می‌داد_ تلاش کنم ببینم چه می‌توانم انجام دهم، با این حال کار مهم این بود که گروه‌های خودمان را در بله فعال کنیم و در تجمعات مجازی‌مان، خبرهای بد را به هم اطلاع دهیم؛ چراکه شنیدن همدلانه‌اش در آن ثانیه‌ها بسیار اثرگذار بود.

 یکی‌‌دو گروه کاری سنجاق‌قفلی را آن روزها، به جنگ اختصاص دادم، اعضا، احوال خود و کودکانشان را می‌نوشتند و به این شیوه، آن را در لحظه با ده‌بیست نفر در میان می‌گذاشتند.

 -آنچه در جنگ اخیر به‌لحاظ روانی رخ داده است، چیست؟

 دوگانگی رخ داده است؛ عده‌ای از صدای بمب‌ها و صدای موشک‌ها خوشحال می‌شدند، به‌خصوص در هفته‌های اول تا چهارم، آنچه از شنیده‌ها و خوانده‌ها متوجه شده‌ام این است که تعدادشان کمتر شده است. بعضاً صدایشان در شهر می‌آمد، این‌ها در تقابل با افرادی بودند که بدنشان _مانند شرایط جنگی_ واکنش نشان می‌داد، این برای یک روانشناس و جامعه‌شناس پدیدهٔ بسیار عجیبی است.

 هرچند که این موضوع پیش‌بینی‌پذیر بود، ولی تا وقتی در آن شرایط قرار نگیریم، متوجهش نمی‌شویم که چطور می‌شود جایی ویران شود و من متوجه خطر نشوم. 

 شگفتی‌اش از این منظر است که باید دلایل این پدیده کشف شود. چه می‌شود حواس ما به احساسات ما واکنش معکوس می‌دهد؟ در یک چهارشنبه‌سوری ممکن است صدای ترقه‌ای احساسات فرد را برانگیزد، اما صدای موشک خیر و این حیرت‌آور است.

 دلیلش تاثیر رسانه‌ها و تأثیرپذیری مخاطب از رسانه است، اتفاقات قبلی کشور ما و نابرابری‌های گسترده هم به آن دامن

وقتی در کشاکش تلاطم منفی روزگار قرار می‌گیریم، دو پیشنهاد واقعی از گذشته تا حالا هست؛ اول به طبیعت نزدیک شویم، دوم این‌که کار داوطلبانه کنیم؛ این خودش درمان است.

زد، البته وقتی رسانه‌ها آزاد نباشند، تریبون دست رسانه‌هایی می‌افتد که در فرصت چندساله می‌توانند جنگ را امر مطلوبی جلوه دهند. دلیل دیگر هم نابه‌سامانی اقتصاد است، اما این‌که جنگ مطلوب شود. اتفاق نادری در تاریخ ایران است. این بر روان می‌نشیند و جنگ روانی میان آدم‌ها رخ می‌دهد.

 ایرانی‌ها در حال جنگ روانی و فکری با همدیگراند، الان این وضعیت روانی وخیم‌تر از پیش است. قبلاً مسألهٔ امنیت، مال و جان در میان بود، حالا اما مشاوران و درمانگران خود در یک چندقطبی به سر می‌برند و در مواجهه با افراد جبهه مخالف خود، ممکن است نتوانند تعادل را برقرار کنند.

شما با نوجوانان بیشتر در ارتباطید، مسألهٔ آن‌ها در این روزها چیست؟

 کودکان وقتی به سمت نوجوانی حرکت می‌کنند، مسألهٔ اجتماع، جامعه، سیاست و اقتصاد برایشان جدی می‌شود؛ ولی چون در دورهٔ هویت‌یابی هستند، اول هویت شخصی خود را با خود روشن می‌کنند؛ در این زمینه، تکلیفشان با خودشان روشن‌تر است. علایق شخصی خود را پیدا می‌کنند و می‌توانند مستقل‌تر عمل کنند، چنان که درگیری خانواده‌ها این است که ما اینیم و نوجوان‌مان جوری دیگر است؛ استقلال فردی نوجوان بالاست، اما در هویت‌یابی سیاسی و اقتصادی چون متأثر از خانواده‌اند، دیرتر به هویت می‌‌رسند.

 اگر در خانواده‌ای مسألهٔ تمامیت ارضی اهمیت بالایی داشته باشد _صرف‌نظر از جبهه‌گیری دربارهٔ حاکمیت_ در بیشتر موارد نوجوانان به گونهٔ خانواده‌شان فکر می‌کنند، اگر خانواده فکر کند که جنگ پیشرفت و توسعه است و هر خرابی که به بار بیاید، بعداً درستش می‌کنیم، نوجوان از خانواده‌ متأثر می‌شود، البته والدین هم مثل هم فکر نمی‌کنند، ولی علی‌الاصول شبیه هم‌اند. 

 این مسائل برای کودکان اهمیت ندارد و بیشتر طوطی‌وار رفتار می‌کنند، اگر کودک ۵، ۶ ساله ببیند مادرش خیلی می‌ترسد، متأثر می‌شود؛ یعنی تحت‌تأثیر احساسات مادر قرار می‌گیرد، نه افکارش.

 آنچه همه را درگیر می‌کند، اختلافات بین نوجوانان همسال است، این مسأله باعث تاریک‌شدن روابط دوستی می‌شود؛ حالا که مدارس تعطیل شده، در گروه‌های مجازی، تلفن و جاهایی که همدیگر را می‌بینند، پرخاش و قضاوت می‌کنند و به هم برچسب‌ می‌زنند. نگران روزی‌ هستم که مدرسه و دانشگاه باز شوند.

 سوای از مسائل آموزشی که بدترین سال آموزشی بوده است، چندپارگی مفهوم ملت در ایران این وضع را دارد. هر‌نتیجه‌ای که پایان جنگ داشته باشد، این اتفاقات به‌راحتی حل نمی‌شود، در چنین جامعه‌ای افراد برچسب‌هایی چون خائن، وطن‌فروش، غرب‌زده و امل به هم می‌زنند. 

 ما در گروه سنجاق‌قفلی جعبهٔ پذیرش تفاوت‌ها را طراحی کردیم که در آن ۱۶ کتاب برای این روزها معرفی شده بود.

 کتاب‌های تصویری، وب‌سایت‌ها و رمان‌ها در سنجاق‌قفلی دات‌ آی آر در دسترس است، به‌هر حال این بحران یک سال پیش روی ما خواهد بود.

 روان‌شناسی چه آورده‌هایی برای این روزها دارد؟

 من طرفدار آن شکل از تراپی در اینستاگرام که کل ایران را به اتاق درمان تبدیل کرده نیستم، گویی همهٔ ما بیمارانی در کنار یکدیگریم، و چند روان‌شناس پیدا شده‌اند که فقط خودشان چیزی‌شان نیست و باید همه را خوب کنند.

 البته فروید که بنیان‌گذار روانکاوی بود، معتقد بود همه پر از عقده‌ایم، اما این با تبدیل جامعه به اتاق درمان فرق دارد. همین عقده‌ها باعث پیشرفت، سرکوب، اکتشافات و تولید بیزینس شده، یعنی عقده‌ها پیامدهای متفاوت و بعضاً سازنده دارند.

 ما در جهانی پوچ‌گرا به‌سر می‌بریم که مدام در پی خوشی و لذت بیشتریم. هر چه کوچک‌ترین آسیبی به ما می‌زند، پسش می‌زنیم، ولی ماهیت جهان، رنج است و روان‌شناس‌ها ناجیان جهان نیستند؛ آن‌ها همسفران مراجعین‌اند.

 زندگی یک سفر بلند است، در برش‌هایی از زندگیِ مراجعه‌کنندگان، یک روان‌شناس خبره، اخلاق‌محور و باعاطفه درونی برای همگان که _بتواند در شرایط فعلی خودش را از تمام اختلافات فکری جدا کند_ همسفر رنج، درد و بیماری افراد می‌شود تا با هم چیزهایی کشف کنند و مسیرهای بهتر را بیابند.

 درنهایت، آن فرد باید خودش راه خودش را پیدا کند. با این وصف، تراپی در هیچ‌جای جهان نباید به کالای تجملی بدل شود.

 داوطلب‌ها، مدیران خیریه‌ها و سمن‌ها و حامیان مالی این نهادها چگونه به روزهای پیش از جنگ برگردند؟

 داوطلب‌های فرهنگی و اجتماعی همچون روان‌شناسان از زمان‌شان خرج می‌کنند و احتمالاً به‌فراخور فعالیت‌شان بهره‌ای مادی را از دست می‌دهند.

 کار داوطلبانه به سلامت جسمی و روانی نیاز دارد، آن‌ها با جنگ، از نظر مادی و پتانسیل جسمی و روانی کم آورده‌اند. با این همه، داوطلب‌ها خودخواهان متعالی‌اند؛ یعنی

داوطلب‌ها خودخواهان متعالی‌اند؛ یعنی فهمیده‌اند وقتی به دیگری خدمت می‌‌رسانند، خودشان رشد می‌کنند، داوطلبی که نه فقط به بحران مادی برخورده، بلکه به‌خاطر تزلزل‌پذیری روان، انگیزه کار داوطلبانه را از کف داده‌، به ریشهٔ کار داوطلبانه برگردد و آن را به خود یادآوری کند.

فهمیده‌اند وقتی به دیگری خدمت می‌‌رسانند، خودشان رشد می‌کنند، داوطلبی که نه فقط به بحران مادی برخورده، بلکه به‌خاطر تزلزل‌پذیری مسائل روانی، انگیزه کار داوطلبانه را از کف داده‌، به ریشهٔ کار داوطلبانه برگردد و آن را به خود یادآوری کند.

 استادم؛ زنده‌یاد دکتر بهشتی‌پور می‌گفتند: وقتی در کشاکش تلاطم منفی روزگار قرار می‌گیریم، دو پیشنهاد واقعی از گذشته تا حالا هست؛ اول به طبیعت نزدیک شویم، دوم این‌که کار داوطلبانه کنیم؛ این خود درمان است. سروتونین، دوپامین و هورمون‌های رضایت‌بخش بالا می‌آید. کار داوطلبانه از ابتدا یادآوری این نکته به دیگری است؛ چون درد دارم، خیلی با تو همدلم.

 البته قرار نیست مؤسسهٔ چندمیلیاردی خیریه تأسیس کنیم یا داوطلب باشیم. این در زندگی فردی هم جواب می‌دهد، ضمناً این نوع از کارها نتیجه‌گرا نیستند، مثلاً گاهی هزینهٔ تحصیل کسی را می‌دهیم، اما اتفاقی نمی‌افتد یا هزینهٔ درمان بیماری را می‌دهیم و طرف می‌میرد، نیکوکار به هرطریق به خوش کمک کرده است؛ چون نتیجه نه مهم است و نه در دست ماست.

 برای بخش اقتصادی نظری ندارم و فقط می توانم از الگوی سعدی استفاده کنم و بگویم: ناچاریم قناعت کنیم و این اجباری است.

 یک نکتهٔ کوچک اضافه می‌کنم، وقتی قناعت بر ما تحمیل می‌شود، می‌توانیم دریچه نگاه‌مان را به قضیه تازه کنیم، نه که دروغ بگوییم، منی که داوطلب خیر عمومی‌ام و حالا کم آورده‌ام، اولا به اندازهٔ توانم تلاش می‌کنم؛ چون فقط بخشی از وجودم باید ازخودگذشتگی کند و همهٔ وجود درگیر نمی‌شود. اول خودم، سپس وابستگانم و پس از آن دیگران اولویت دارند.

 کم‌رنگ‌کردن خودسرزنش‌گری کمک‌کننده حالم است؛ چون این گونه نیست که پیشبرد تمام امور دنیا بر دوش من باشد، خودشیفتگی است که منِ زین‌العابدین بگویم: اگر نباشم همه چیز نابود می شود. تواضع ذاتی به نیکوکاران کمک می‌کند که بپذیرند توانشان اندک است.

  راه دیگر این است که به قناعت تحمیلی دید تلقینی داشته باشیم. اتفاقات دنیا ناپایدار و سینوسی‌ است، مثل کرونا که تا ابد ادامه پیدا نکرد.

 تحقیقی دانشگاهی در سال ۲۰۱۲ یا ۲۰۱۳ انجام شده بود که نامش «اثر دارونما» بود، وقتی من پزشکم و شما پادرد دارید، داروهایی مسکن تجویز می‌کنم تا درد شما کمتر شود. در اثر دارونما، پزشک یک قرص بی‌ربط با آن درد و بیماری تجویز می‌کند، اما بیمار خوب می‌شود. این اثر را پزشکان، روانپزشکان و روانشناس‌ها می‌دانند.

درواقع مثل رفتارهای محبت‌آمیز مادر که مرهمِ زخم سر زانو، زمین خوردن و دیگر رخدادهای دردآور کودکی بود؟

 اثر دارونما از مادرها گرفته شده است. مفهوم عشق از مادر و کودک آغاز می‌شود؛ جایی که کودک گریه می‌کند، نیازهایش برآورده می‌شود، اما در مرحلهٔ دوم، رابطهٔ مادروفرزند در زبان بدن رخ می‌دهد. گاهی مادر با حرکات چشم، حرکت دست و نوازش ساده که با درد بچه هیچ تناسبی ندارد، اضطراب مادی و هیجانی‌اش را برطرف می‌کند.

 تحقیقات ۲۰۱۲ و ۲۰۱۳ مربوط به کارکنان هتل است. به بخش کارکنان خانه‌داری هتل توضیح داده می‌شود، کارهایی که انجام می‌دهند، ورزش حرفه‌ای است، متخصصان با آن‌ها صحبت می‌کنند که هر حرکتشان چه فوایدی برای بدنشان دارد و... . اما به گروه دیگری از کارکنان بخش خانه‌داری چیزی نمی‌گویند؛ درنهایت میزان فرسودگی شغلی گروه اول بسیار کمتر از گروه دوم بود، همچنین شادابی، رضایت از خود و اعتماد‌به‌نفس‌شان تا ۴۰ درصد به طور میانگین مثبت ارزیابی شد.

گفت‌وگو از مهدیه رشیدی

 


ارسال دیدگاه
captcha