همکلاسیشدن با بچههای ایران در زیر بمباران
«علیاکبر زینالعابدین» علاوهبر درمانگری، مدرس داستاننویسی، مروج خوانایی و بسیاری از کارهای داوطلبانه همچون تأسیس و ادارهٔ سنجاققفلی، خبرگزاری دنجآنلاین و امور آموزشی است، در قسمت دوم گفتوگوی خیر ایران با این معلم روانشناس از دغدغههایش برای معلمها و نوجوانها و کارهای داوطلبانهاش شنیدیم. او هم این روزها ناچار شده است کرکره یککار داوطلبانه به نام «دنجآنلاین» (اولین و تنهاخبرگزاری نوجوانان) را بهخاطر مشکلات مادی پایین بکشد، با این حال زیست نیکوکارانه را به اشکال دیگر دنبال میکند.
_چه خبر از «دنجآنلاین»؟ اصلاً قرار بود چه کار کنید آنجا؟
این پایگاه خبری از وزارت فرهنگوارشاد اسلامی مجوز کار گرفته است. دنجآنلاین برای بقا به حمایت مادی و معنوی نیاز دارد، جایی بود برای شنیدن صدای نوجوانان. در دنجآنلاین تا آبان برای فعالیت نوجوانان آمادگی محتوایی داشتیم. فضایی ساختیم که هم برنامههایی برای نوجوانان تولید میشد و هم نوجوانان در آن فعال بودند؛ تا پیش از اوخر آبان هر روز محتوا منتشر میکردیم. تاکشوها، نوشتهها و گزارشهای نوجوانان از هر جای ایران در دنجآنلاین شنیده میشد.
-امیدوارم سنجاق قفلی تعطیل نشده باشد.
کانال سنجاققفلی در بله افتتاح شده است و هر شب ساعت ۹ در آن بستر روایت منتشر میشود. در شروع جنگ روایتهای مستند از وضعیت زیستن در جنگ منتشر میکردیم که در همین یک هفتهٔ اخیر بسیار پربازدید شده است. نوشتهها دربارهٔ این است که هر کس چگونه از دردهایش عبور کرده و دریچه برای امید و ادامهٔ زندگی برای او چه بوده است. ما این نوشتهها را چکشکاری کردیم و نظر دادیم. آنها زیر بمبارانها نوشته شده و دردناکاند، ولی هر شب با زبان روایت و صمیمی به دیگران امید میبخشند. البته اعضای نوجوان سنجاققفلی هم روایتنویسی کردهاند. ما در سنجاققفلی ۴۴ نفریم و کارگروه نوجوان هم داریم، ۶ عضو نوجوان ما ۱۵ تا ۲۰ سالهاند.
-یعنی دقیقاً چه کار میکردید؟
من در گروه بله بهطور منظم با بچهها سر کلاس مینشستم و تعاملمان نوشتاری بود. توافق میکردیم سر ساعتی دور
نباید تمام احساسات و لحظات بد را به لحظاتی خوب تبدیل کنیم. ما باید آن لحظات بد را حس کنیم، با تمام وجود بترسیم و اضطراب داشته باشیم، باید اجازه بدهیم ببینیم این حالت در ما چیست. کتابی که نامش را آوردم، دربارهٔ شجاعتِ نترسیدن نیست، دربارهٔ ترسیدن، تابآوردن و انجامدادن است، نه مرعوب ترس شویم و نه ترس را انکار کنیم. بترسیم، ولی بمانیم.
هم جمع شویم و با بیان نوشتن با هم حرف بزنیم. غیر از نوجوانها سه نفر از دبیران تحریریهٔ بزرگسال هم حضور داشتند. تجربهٔ توأمان روانشناسی و معلمی با هم داشتیم. سعی کردم سنجاققفلیِ نوجوان بهعنوان کلاس نویسندگی خلاقانه در کنار بچهها باشد. قصدم بهبود اوضاع روانی بچهها بود تا از هم نپاشند، خلاصه که علاوهبر جلسات مقرر، گروه بهشکل شبانهروزی فعال بود و تمرینها بارگذاری میشد.
-همدلی میان نوجوانان سنجاققفلی در دوران جنگ چگونه بود؟
خانهٔ یکی از این داوطلبها نزدیک دانشگاه هوافضا بود. موقع انفجار دانشگاه، خانهشان میلرزید یا پسر دانشجویی میان ما بود که مادر و مادربزرگش تهران ماندند، اما او را به شهر زادگاهشان فرستادند تا پیش آن یکی مادربزرگش زندگی کند. او نگران بیماری مادربزرگش در شرایط جنگی تهران بود. در این دوره از زندگیام، معلمی با روانشناسی و تاریخ تلفیق شد.
ما در آن گروه، در لحظه مینوشتیم، کلاس طنزآمیز بود و هیچکدام هماسم خود نبودیم، مثلاً نام مستعار پریسا «پریشا» بود؛ چون «اخوان ثالث» به «فروغ» شعری اهدا کرده بود و عبارت پریشاددخت شعر ایران در آن قید شده بود.
من «استادزیزی» یا «زیزیجان» بودم، نگار، نامش خرگوش بود، یکی اسم گربهاش؛ پیشول را گذاشته بود روی خودش و دیگری گفت دوست دارد پتومت صدایش کنیم. ما خود کاراکترهای داستانی بودیم و ویژگیدار هم شده بودیم.
نوجوان ویولنزن گروه، توی بله ساز میزد، در سنجاققفلی هر که کاری میکرد؛ یکی دکلمهٔ شعر و دیگری عکس شکوفهٔ بهار میفرستاد، تصویر شکوفهها را زیاد در گروه میدیدیم، بزرگسالان گروه هم همینطور.
با اینکه سردبیر بودم، ولی خودم هم عضو گروه شدم؛ یعنی مثل بچهها در جلسات حاضر میشدم و مینوشتم.
«خرگوش» همسایهٔ دانشگاه هوافضا بود، خرگوش گفت میلرزد و زیر پتو قائم شده است. فردایش گفت حالش خیلی بد است. یکی از دوستان سنجاققفلی به نام ابادا؛ با اسم مستعار ابادا در همان حوالی غرب تهران _ولی نه خیلی نزدیک به او_ زندگی میکرد. گفت: دیشب میگفتم چرا شیشه نشکست، الان دیدم پنجره از چارچوب درآمده است. یکی از بچهها؛ به نام مستعار «ابادا» ترانهٔ «با من خیال کن» را فرستاد و زیر این ترانه نوشت: «بیا خیال کنیم خرگوش.»
آن شب تمام بندبند وجودم لرزید و این شبهجملهٔ کوتاه همه چیز بود؛ ماییم و خیال، رئالیسم محصول خیال است. ادبیات کارش آفرینش خیالهای زیباست. «بیا خیال کنیم خرگوش» با من ماند که ماند که ماند. این بهترین درسی بود که بهعنوان روانشناس و معلم، از یک نوجوان آموختم.
یکی از اعضای سنجاققفلی؛ خانم شرافت حسینی منت بر سر ما گذاشت و کتاب «یأس و امید از آزادیخواهان جهان» را بهطور صوتی برای بچهها آماده کرد. بچهها آن را با شرایط خود تطبیق میدادند، مثلاً ماندلا و لوتر کینگ از جنگهایی که دیده بودند، نوشتهاند که چگونه در لحظات یأس و ناامیدی امید ساختهاند.
-معلمی تابآورانه در ایام جنگ چگونه است؟
در این ایام کتاب «زیستن در روزگار سخت» با ویرایش محمدمهدی اردبیلی را میخواندم و آموزههایش را تمرین میکردم. نویسنده نوشته بود، استادش در جوانی با گروهی از همدورهایهایش برای رفتن به یک صومعه در ارتفاعی دور مأموریت داشت. در ساعات تاریک شب به دروازهای در شهر میرسند. یک سگ بزرگ مشکی با چشم سرخ و دندانهای
دوست دارم پویش روانشناسان در کنار معلمها را راه بیندازم؛ چون درمانگران بسیار زیادی داوطلب کار نیکاند، بهخصوص این روزها که گروههای داوطلب میپرسند چه کنند و ایدهٔ همیاری میخواهند.
بزرگ به زنجیر بسته شده بود. او نگهبان دروازه بود، وقتی استاد به سگ نزدیک شد، سگ میخواست با شدت زنجیر را پاره کند. آنها که حرکت میکنند، سگ با زنجیرپارهشده نزدیکشان میشود، همه خشک میشوند، اما استاد در خشکزدگی نمیماند، با شدت سرعت سگ به سگ هجوم میبرد، اما وقتی به سگ نزدیک میشود، حیوان فرار میکند. درس من از کتاب این است که در اوج ترس خشک میشوم، درمیروم، مستأصل میشوم و درنهایت به طرف ترس میدوم.
این برای تمام احساسات ناخوشایند بهکار میرود، نباید تمام احساسات و لحظات بد را به لحظاتی خوب تبدیل کنیم. ما باید آن لحظات بد را حس کنیم، با تمام وجود بترسیم و اضطراب داشته باشیم، باید اجازه بدهیم ببینیم این حالت در ما چیست. کتاب، دربارهٔ شجاعتِ نترسیدن نیست، دربارهٔ ترسیدن، تابآوردن و انجامدادن است، نه مرعوب ترس شویم و نه ترس را انکار کنیم. بترسیم، ولی بمانیم.
من و خانوادهام در شرایط این چنینی از تهران بیرون نمیرویم، میترسیم و میمانیم. باید با اضطراب همزیستی کنیم، ترس عضوی از بدن ماست و ما انگشت زخمی را دور نمیاندازیم. این هم در راستای بیا خیال کنیم خرگوش است.
-از حال معلمها خبر دارید؟ در این روزهای چهکاری میشود برایشان انجام داد؟
معلمها در بدترین شرایط به سر میبرند. بیشترشان در شاد هستند، سرعت اینترنت خوب نیست و بچهها بیانگیزه و دلتنگ یکدیگراند. تاریخهای امتحانات نامشخص و بخشی زیادی از درسها باقی مانده است. مدرسههایی که امکانات بیشتر دراختیار دارند، بعضاً به نت وصل نمیشوند.
با شرایطی بدتر از کرونا مواجهیم. بچههایی که اینترنت بینالملل ندارند، به شکل اعتراضی درس نمیخوانند، معلمها در شرایط سخت روانی دارند مچاله میشوند، توقع خانوادهها و مدیران مدرسه بهجاست، اما معلمان تبدیل شدند به معلمان ۲۴ ساعته که شبانهروز به پیام پاسخ میدهند و تا ۹ خرداد باید درسها را به اتمام برسانند. سال بد مدرسه و آموزش بود و حادثهٔ مدرسهٔ میناب در آغاز جنگ همه را شکست.
این سال تحصیلی باید سال بعد جبران شود، خانوادهها و معلمها باید آنچه را مانده به شکلی لابهلای درسهای سال بعد بیاورند، به یک عالم راه تازه نیازمندیم. زمان بسیار کم و دست آنها کوتاه است؛ این حق برای معلم باید ایجاد شود. دوست دارم پویش روانشناسان در کنار معلمان را راه بیندازم؛ چون درمانگران بسیار زیادی داوطلب کار نیکاند، بهخصوص این روزها که گروههای داوطلب میپرسند چه کنند و ایدهٔ همیاری میخواهند.
میشود گروهدرمانی مجازی ویژهٔ معلمها ایجاد کرد و گروههای همگن چندساعته تشکیل شود تا به شرایط روانی معلمانی که درگیر شرایط فعلیاند، رسیدگی شود. من درصدد انجام این پویشم.
گفتوگو از مهدیه رشیدی